eitaa logo
خاکــریزِ خــاطِـرات♬༻♡
110 دنبال‌کننده
340 عکس
123 ویدیو
6 فایل
ߊ‌یܝ̇ߺܥܼߊ ܥ݆ܝ̇ߺܠܙ یܘ ܥ‌‌ܟܿࡅ߳ܝ‌ ܫܝ‌ߊ‌ܦ̈ܨ طܝ‌ܦ̇ܥ‌‌ߊ‌ܝ‌ ܢܚیܥ‌‌ ܣܢܚࡅ߳ߺߺܙ✨ کانالی برای طرفداران دو رفیق ِمحبوب در دنیا(: شروعمون؟¹⁴⁰⁵,²,³ پایان فعالیت ؟ انشاالله شهادت🪖📿💫 ناشناس ؟ سنجاقه عزیزم☘️🍃
مشاهده در ایتا
دانلود
و من نصر الا من عند الله العزیز الحکیم مخصوص این روزا😎❤️🤍💚 ری اکشن فقط🇮🇷
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه پسر جوون و خوش‌تیپی اومد در گوشم گفت ... منبع ؟ روی فیلم کپی ؟ فور قشنگتره ✓
سلام بچه ها ببخشید بابت تاخیر فعالیت امروز، محفل بودم‌😅
بچه ها ضبط محفل ستاره ها ۳ شروع شده هااااا ! بدو برو ثبت نام کن و بیننده محفل باش 😍 یه چیز در گوشی هم بگم از من نشنیده بگیرید : اگه ثبت نام هم نکرده باشی و سر ساعت مقرر اونجا باشی راحت می‌دن من که رفته بودم یه عالم بدون ثبت نام اومده بودن و هیچ‌ کس بهشون گیر نداد و از هیچ کس پیامک دعوت نخواستن 😍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
این سه شاهکار شاید تکرار بشن ، ولی تکراری نمیشن🤍🤍🤍 منبع ؟ یادم نیست مالک حلال کنه 🙏 کپی ؟ فور قشنگتره ✓
و همینطور این عکس که هر چقدر نگاه کنی خسته نمیشی ... دوست دارم به مون اضافش کنم 😉 منبع ؟ این رو هم یادم نیست حلال کنید لطفا 😅 کپی ؟ فور قشنگتره ✓
ادامه می‌دیم با حامنین ✨ منبع ؟ @Hamenin_Shakerhelou کپی ؟ فور قشنگتره ✓
بچه ها مجبورم زود برم و اینترنت در دسترسم نیست خیلی خیلی شرمنده 🙏 لطفا لف ندید خواهش میکنم 🙏🙏🙏🙏🙏🙏 ولی حالا برای اینکه کانال خیلی خالی نباشه قول میدم یه کم از خاطرات اولین روزی که محفل رفتم ( امروز ) رو براتون همین امروز بگم 😉🤍
به نام خدا 😂 خب بچه ها چون قول دادم الان یه کمی از اتفاقاتی که افتاد توی قسمتی که من تو محفل ستاره ها بودم رو بهتون میگم : خب بچه ها من با بچه خواهرم رفتم و باباش ما رو رسوند و حدود ساعت هفت رسیدیم اونجا که یه آفتاب سوزانی داشت اتیشمون میزد ، رفتیم تو مقبره و یه سایه ای پیدا کردیم نشستیم یه چیزی خوردیم ، بعد دیگه حول و حوش ساعت هشت گفتیم بریم دم در حالا یه چی میشه دیگه ... رفتیم دم در دیگه خودشون دیدن ما داریم آب میشیم گفتن خوب بیاید داخل البته نه داخل خود سالن یه بخشی بود که ورودی حساب میشد ، خلاصه که انقدر جمعیت زیاد بود که راس ساعت هشت و نیم همه رو وارد سالن کردن و من چون جزو اولین نفر ها بودم صندلی های اول نشستیم و یه خورده خستگی در کردیم خلاصه که نشستیم تااااااا ساعت دوازده یعنی دیگه خشک شده بودم که اومدن گفتن آروم آروم اساتید میخوان بیان ، انگار دیگه خستگی نمی‌شناختم ، سید خیلی یهویی وارد سالن شد و اونجا کلااااا رفت رو هوا ، بچه ها داشتن به خودشون ور میرفتن و اصلا توقع اومدن سید رو نداشتن ؛ خلاصه که دست زدیم تا سید نشست و بعد نشستنشون همه بدون هیچ هماهنگی ای شروع کردن گفتن حسنین دوست داریم و ... بالاخره بقیه اساتید هم اومدن و ضبط رو شروع کردن ، اول از همه آقای مدرس طبق معمول سلام و احوال پرسی کرد و اومد که مهمون رو دعوت کنه ، احسان از راه رسید و با یه کیسه تخمه و یه گوشی اومد دراز کشید جلوی اون قسمتی که مهمان میاد میشینه و شروع کرد به تخمه خوردن و پوسته تخمه رو تف میکرد روی زمین 🙈 ، که آقای مدرس گفت ضبط رو قطع کنن و احسان بره و دوباره بیاد چون اونجا که خوابیده بود جلوی آیه های قرآن بود ، احسان دوباره اومد و نشست به همون کارا که بعدش رو دقیق یادم نیست ، بعد احسان رو بیرون کردن و مهمونشون که یه برادر و خواهرِ نقال ( فکر کنم اسم دقیقش یادم نیست ) بودن رو دعوت کردن و اومدن دو تایی نقالی کردن و رفتن ... اینم بگم که : هر یه باری که میری ، عملا دو قسمت رو بودی چون هر یه سانس دو قسمت رو ضبط میکنن ...☺️ و اینکه متاسفانه قسمت من نشد که با سید یا حاجی عکس بگیرم یا باهاشون صحبت کنم 💔😭