مآهـزاده -
"بمان."
پنجره ی چشمانم را باز میکنم و درون آسمانی به تیرگیِ شب و عمقی به قعرِ دریا، ماه را نشانت میدهم. اگر خواستی، نامت را هم پای سندش میزنم. هرکدام از ستاره هایم را به رنگی در میاورم و برایت در کنارِ ریسه ها، روشنشان میکنم.
دستانم را ببین، با همین ها برایت قصری از جنس طلا میسازم و تاجِ الماس بر گیسوانت مینشانم. در انتهای تمامِ نامه های عاشقانه، اسم تو را خطاطی میکنم و بر اشکِ چشمانت بوسه هایم را مینهانم. تمامِ خود را تقدیمِ تو میکنم و اگر من به تنهایی کافی نیستم، قاتلِ انسان ها میشوم و این کره ی خاکی و ناقابل را هم هدیهات میکنم. فقط؛ بمان. بگو که میمانی و بگذار که از این کابوس بیدار شوم. که اگر همه بروند، تو؛ میمانی. بگو و بگذار تپش های قلبِ زمان را در همانجا بگیرم و به داستانِ زندگی ام خاتمه ای شیرین دهم.
مآهـزاده -
"بمان."
اصلا باید بمانی؛
اگر لازم باشد، دستانِ روحت را به صندلیِ زندگی ام گره میزنم. در های فولادی اش را قفل میکنم و پنجره ها را هم از جنسِ آهن میسازم. اگر لازم باشد، زندانی ات خواهم کرد و وقتی فکر پرواز به سرت زد، بال های پرستیدنی ات را هم میچینم. ببین؛ اگر لازم باشد، در های زندگی را هم به رویت میبندم.
هرقدر تاریک و غمناک اما تا به ابد زندانبانت میشوم. زندان بانی که تنها زندانِ او برایت امن است. همان که برای ماندنت، از ترسِ نبودنت، از جنونِ عشقِ قصر سازش، از دیواره های طلاییِ قلبش، زندانی فولادی هم برایت میسازد. برای ماندنت. حالا میفهمی؟ باید بمانی. با قصری از جنس طلا یا زندانی آهنی، با پرستیده شدن بال هایت و یا که قیچی شدنشان، با محبت و یا که به زور، تو باید بمانی عزیزِ قلبم. بمان.
مآهـزاده -
"بمان."
به من بگو که میمانی حتی اگر بخواهی من هم با همه بروم. میمانی حتی از دور، حتی اگر شب باشد و در تاریکی، برف اطرافم را محاصره کند و مانع رسیدن پاهایم به تو شود. سوزِ زمستان، جسمم را به وقت دیدنت بسوزاند و تنم در همان جا یخ بزند.
بگو که میمانی حتی با موازای راههایمان و نرسیدن دست هایمان به یکدیگر، به قدرِ ثانیه ی تلاقی نگاهم با چشمانت، بگو و بگذار که در همان لحظه و در آنی، جانِ ناقابلم را میانِ دستانت بگذارم.
بگو که میمانی؟
میخواهم برایت بمیرم، بمان.