eitaa logo
مَهرا | Mahra
1.7هزار دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
5 فایل
🔅روایت امروزبرای فردای آگاه 🔸️ارتباط با ادمین مَهرا @Admahra
مشاهده در ایتا
دانلود
همیشه دلم روشن بود که روزی می‌بینمت... اصلاً هیچ‌وقت باورم نمی‌شد روزی برسد که دنیا بدون تو ادامه پیدا کند؛ روزی که دیگر نتوانم چشم‌به‌راه یک دیدار باشم. یک‌بار خدا این توفیق را نصیبم کرد که در حرم امام رضا (ع)، در رواق، زیارتت کنم. گرچه صف اول بودم، اما باز هم فاصله‌ای میانمان بود... چهره‌ی نورانی‌ات را از میان اشک‌های بی‌امانم می‌دیدم؛ انگار خورشیدی بودی که حتی اشک هم نمی‌توانست نورش را پنهان کند. هنوز صدای خنده‌هایت در گوشم مانده... آن روز که با جوان‌ها، با همان صمیمیت پدرانه، از رئال و طرفدارهایش شوخی می‌کردی... همه می‌خندیدند، اما من فقط نگاهت می‌کردم. قلبم آن‌قدر محکم می‌تپید که انگار می‌خواست خودش را به تو برساند. تمام تلاشم این بود که گوش‌هایم، تک‌تک واژه‌هایی را که از دهان مبارکت بیرون می‌آمد، بشنوند و برای همیشه در حافظه‌ام حک کنند. شنیده بودم خطبه‌ی عقد دخترهایی را که مهریه‌ی کمی انتخاب می‌کنند، خودت می‌خوانی. هر بار با خودم می‌گفتم مگر چند صد میلیون یا چند میلیارد، خوشبختی می‌آورد؟ کسی که دلش زندگی بخواهد، خوشبختی را با محبت می‌سازد، نه با اعداد و ارقام. اما یک آرزو داشتم... آرزویی که برایم همه‌ی دنیا بود. دلم می‌خواست آغاز زندگی‌ام با صدای تو متبرک شود. دلم می‌خواست دعای پدرانه‌ات بدرقه‌ی راهم باشد. چه سعادتی بالاتر از اینکه پدری مثل تو، برای خوشبختی دخترش دعا کند؟ می‌دانی باباجان... چند ماه قبل از شهادتت، شبی خوابت را دیدم... دیداری خصوصی... در خواب، با همان نگاه آرام و مهربانت، انگشتری از دُر نجف با نگین سفید و مستطیلی به من اعطا کردی. بعد از آن خواب، دلم عجیب آرام بود. نمی‌دانستم چرا... اما مطمئن شده بودم که روزی می‌بینمت؛ همان روزی که مثل خیلی از دخترها، با لبخند پدرانه‌ات بدرقه‌ام می‌کنی. اما... با شهادتت همه‌ی رویاهایم در یک لحظه فرو ریخت. باورم نمی‌شد... مدام با خودم می‌گفتم: «حتماً باز هم خواب دیده‌ام... الان بیدار می‌شوم... دوباره صدایت را می‌شنوم... دوباره سایه‌ات را بالای سر این ملت می‌بینم... و باز هم هر جا نامت را با بی‌انصافی بر زبان بیاورند، با تمام وجود از تو دفاع می‌کنم؛ خیالم راحت بود که پشتم به بودنت گرم است.» اما روزها گذشت... و من هر صبح، با امیدِ تمام شدن این کابوس از خواب بیدار می‌شدم. کابوسی که هر روز بیشتر خودش را شبیه واقعیت نشان می‌داد... تا بالاخره حقیقت، بی‌رحمانه روبه‌رویم ایستاد؛ حقیقتی که هرچه انکارش کردم، باز هم دست از سرم برنداشت. حالا تشییعت رسیده است... و من مانده‌ام... با بغضی که راه نفس را می‌بندد، با حسرتی که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود، با هزار حرفی که قرار بود روزی روبه‌رویت بگویم و حالا برای همیشه در دلم دفن شده‌اند. داغ رفتنت یک طرف... داغِ ندیدنت یک طرف... دلم برای تمام «ای‌کاش»هایی می‌سوزد که دیگر هیچ‌وقت فرصتِ «کاش» شدن ندارند. حالا دلم فقط به همان خواب خوش است... به اینکه شاید تعبیرش هنوز جایی در تقدیرم مانده باشد. شاید آن انگشتر، نشانه‌ای از دعای تو بوده... شاید آن نگین سفید، نوری باشد برای دلم؛ نوری که هر وقت از پا افتادم، دستم را بگیرد. شاید هنوز هم از جایی که هستی، حواست به دخترهایی باشد که دلشان به نگاه پدرانه‌ات خوش بود. هنوز نگاهت را یادم هست... همان نگاه مهربانی که در خواب، آرام روی صورتم نشست... نگاهی که هنوز بعد از این همه دلتنگی، هر شب در خاطرم زنده می‌شود. و من... تنها همان جمله‌ای را زمزمه می‌کنم که سال‌ها از زبان خودت شنیده بودیم... سیدِ ما... مولای ما... دعا کن برای ما... ✍زهرا اکبری ‌‌‌‌‌‌‌‌┄┄┅┅┅❅☫❅┅┅┅┄ مهم ترین اخبار روز با مَـــــهــرا مدیـــا |🌱 @Mahramedia
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از این‌جا به بعد «ماهم دیگر شما را نمی‌بینیم» ولی دوستتان داریم...💔 ‌‌‌‌‌‌‌‌┄┄┅┅┅❅☫❅┅┅┅┄ مهم ترین اخبار روز با مَـــــهــرا مدیـــا |🌱 @Mahramedia
روایت تصویری دیگر از روز دوم وداع با رهبر شهید ‌‌‌‌‌‌‌‌┄┄┅┅┅❅☫❅┅┅┅┄ مهم ترین اخبار روز با مَـــــهــرا مدیـــا |🌱 @Mahramedia
ما آقامون رو به رسم امانت به آسمان می‌سپاریم آسمان بار امانت توانست کشید؟💔 ‌‌‌‌‌‌‌‌┄┄┅┅┅❅☫❅┅┅┅┄ مهم ترین اخبار روز با مَـــــهــرا مدیـــا |🌱 @Mahramedia