eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : هفت ماه بعد ... راه رفتن و خم و راست شدن دیگر برایم سخت شده بود . و بیشتر اوقات در استراحت به سر میبردم . دست و پایم ورم کرده بود . لب و دهانم پف کرده و رنگ سرخی اش به کبودی ،میزد . خبری از ظرافت و زیبایی ام نبود . هر آن که خود را در آیینه نگاه می کردم از خودم نا امید می شدم . و مثل بچه ها گریه سر می دادم و پا بر زمین می کوبیدم . بهانه تراشی می کردم . زود رنج و حساس شده بودم... خبری از کتایون صبور و مقاوم نبود . اما مادر می گفت همه ی اینها موقتی هست و همش به خاطر اون فسقلی هست که توی شکمت جا خوش کرده . و من از حس مادر شدن ناراحتی ها را به دست باد می سپردم و با جنین شش ماهه ام خلوت می کردم . دستم را دایره وار روی شکمم می کشیدم و آرام آرام باهاش حرف میزدم . خوشحالی های من یک طرف ‌‌.... دیوانه بازی های کمال هم یک طرف . انگار نه انگار او برای دومین بار است که پدر می شود . مثل یک پروانه مدام دورم می چرخید . اجازه نمی داد دست به سیاه و سفید بزنم . کنارم می نشست و قرآن بدست می گرفت و سرش را نزدیک شکمم می آورد و قرآن می خواند . عقیده اش این بود که بچه وقتی توی شکم مادرشه تمام چیزهایی که در دوران بارداری می گذرد روی بچه تاثیر می گذارد. اعم از خوراکی ها و ... حلال یا حرام ... و... دوست داشت بچه اش مانند خودش سر به مهر باشد و به شنیدن صدای قرآن عادت کند . متوجه باز و بسته شدن در نشده بودم . همان طور که طاق باز دراز کشیده بودم .... به خیال اینکه کسی جز کمال به خانه نمی آید . با لباس بلند حریر سبزی که از وسط کش می خورد و پایینش چین داشت . سلیقه ی کمال بود ... از ذوق بچه برایم خریده بود .و دوست داشت دائم همین لباس را بپوشم . موهای بلندم روی بالش پخش شده بود . با فراغ بال داشتم به آینده ای شیرین دست در دست کودکم می اندیشیدم که حضور نحسش مرا باز هم تا مرداب ها کشاند . از ترس در حال قبض روح شدن بودم ... با آن سر برهنه جلوی او دلم می خواست سر بگذارم زمین و بمیرم . تا به حال هیچ مردی جز کمال موهایم را ندیده بود . بالش را روی سرم گرفته تا پوششی باشد برایم .... اما و با تته پته و لکنت گفتم : تو ... تو ای...اینجا ...چ‌‌...چه غل...طی میکنی !؟ نزدیکم اومد و کنار نشست . نگاهش عذابم می داد . بی هیچ مانعی داشت مرا با نگاهش قورت می داد . رد نگاهش را که دنبال کردم آه از نهادم برخاست . یقه ی لباسم باز بود !!! دستام رو دستپاچه روی سینه ام گذاشتم و گفتم : مگه اینجا طویله است که سرت رو مثل گاو انداختی پایین و اومدی؟؟ گورت رو گم کن . بی حیا من ناموس توام چقدر بی وجدانی! انگشت اشاره اش را روی لبش گذاشت و گفت : هیس! هیچی نگو کتایون . کاری نکن که همین جا خودم و خودت رو خفه کنم . میدونی فرق من با کمال چیه ؟ اون همیشه چیزهایی که من می خوام رو از چنگم در میاره . بعدشم هم اسمش به پسر خلف در رفته . اما من اینطور نیستم . من دنبال سهم خودم هستم . تو سهم منی ... عشق منی کتایون . شده تا هر وقت که باشه ترو مال خودم می کنم . با نفرت بهش زل زدم و گفتم : تو هیچ غلطی نمی تونی کنی . این آرزو رو به دلت می ذارم . چشماش ترسناک شد ... خنده ی مرموزی کرده و دستش را جلو آورد . فکر پلیدش را تا ته خوانده و قبل اینکه دست کثیفش به شکمم برسد پایم را کشیده و محکم به پهلویش زدم . از درد صورتش مچاله شد و به خودش می پیچید . نمی دونم چه فکری کرد که به زور از زمین بلند شد و به طرف در رفت . همان طور که می رفت سرش را برگرداند و گفت : این ضربه ای که زدی بی جواب نمی مونه . حواست باشه خانوم کوچولو . هم به خودت و بچه ات هم اون شوهر عوضیت! مثل روز برام روشنه که تو مال منی . داد کشیدم و گفتم : گورت رو گم کن . شرت رو کم کن از سر زندگیم ... ادامه دارد ... به قلم ✍🏻 دل آرا ❌کپی رمان حرام است ❌ @mahruyan123456🍃