🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتصدوپنجاهوچهار:
هفت ماه بعد ...
راه رفتن و خم و راست شدن دیگر برایم سخت شده بود .
و بیشتر اوقات در استراحت به سر میبردم .
دست و پایم ورم کرده بود .
لب و دهانم پف کرده و رنگ سرخی اش به کبودی ،میزد .
خبری از ظرافت و زیبایی ام نبود .
هر آن که خود را در آیینه نگاه می کردم از خودم نا امید می شدم .
و مثل بچه ها گریه سر می دادم و پا بر زمین می کوبیدم .
بهانه تراشی می کردم .
زود رنج و حساس شده بودم...
خبری از کتایون صبور و مقاوم نبود .
اما مادر می گفت همه ی اینها موقتی هست و همش به خاطر اون فسقلی هست که توی شکمت جا خوش کرده .
و من از حس مادر شدن ناراحتی ها را به دست باد می سپردم و با جنین شش ماهه ام خلوت می کردم .
دستم را دایره وار روی شکمم می کشیدم و آرام آرام باهاش حرف میزدم .
خوشحالی های من یک طرف ....
دیوانه بازی های کمال هم یک طرف .
انگار نه انگار او برای دومین بار است که پدر می شود .
مثل یک پروانه مدام دورم می چرخید .
اجازه نمی داد دست به سیاه و سفید بزنم .
کنارم می نشست و قرآن بدست می گرفت و سرش را نزدیک شکمم می آورد و قرآن می خواند .
عقیده اش این بود که بچه وقتی توی شکم مادرشه تمام چیزهایی که در دوران بارداری می گذرد روی بچه تاثیر می گذارد.
اعم از خوراکی ها و ...
حلال یا حرام ...
و...
دوست داشت بچه اش مانند خودش سر به مهر باشد و به شنیدن صدای قرآن عادت کند .
متوجه باز و بسته شدن در نشده بودم .
همان طور که طاق باز دراز کشیده بودم ....
به خیال اینکه کسی جز کمال به خانه نمی آید .
با لباس بلند حریر سبزی که از وسط کش می خورد و پایینش چین داشت .
سلیقه ی کمال بود ...
از ذوق بچه برایم خریده بود .و دوست داشت دائم همین لباس را بپوشم .
موهای بلندم روی بالش پخش شده بود .
با فراغ بال داشتم به آینده ای شیرین دست در دست کودکم می اندیشیدم که حضور نحسش مرا باز هم تا مرداب ها کشاند .
از ترس در حال قبض روح شدن بودم ...
با آن سر برهنه جلوی او دلم می خواست سر بگذارم زمین و بمیرم .
تا به حال هیچ مردی جز کمال موهایم را ندیده بود .
بالش را روی سرم گرفته تا پوششی باشد برایم ....
اما و با تته پته و لکنت گفتم : تو ...
تو ای...اینجا ...چ...چه غل...طی میکنی !؟
نزدیکم اومد و کنار نشست .
نگاهش عذابم می داد .
بی هیچ مانعی داشت مرا با نگاهش قورت می داد .
رد نگاهش را که دنبال کردم آه از نهادم برخاست .
یقه ی لباسم باز بود !!!
دستام رو دستپاچه روی سینه ام گذاشتم و گفتم : مگه اینجا طویله است که سرت رو مثل گاو انداختی پایین و اومدی؟؟
گورت رو گم کن .
بی حیا من ناموس توام چقدر بی وجدانی!
انگشت اشاره اش را روی لبش گذاشت و گفت : هیس! هیچی نگو کتایون .
کاری نکن که همین جا خودم و خودت رو خفه کنم .
میدونی فرق من با کمال چیه ؟
اون همیشه چیزهایی که من می خوام رو از چنگم در میاره .
بعدشم هم اسمش به پسر خلف در رفته .
اما من اینطور نیستم .
من دنبال سهم خودم هستم .
تو سهم منی ...
عشق منی کتایون .
شده تا هر وقت که باشه ترو مال خودم می کنم .
با نفرت بهش زل زدم و گفتم : تو هیچ غلطی نمی تونی کنی .
این آرزو رو به دلت می ذارم .
چشماش ترسناک شد ...
خنده ی مرموزی کرده و دستش را جلو آورد .
فکر پلیدش را تا ته خوانده و قبل اینکه دست کثیفش به شکمم برسد پایم را کشیده و محکم به پهلویش زدم .
از درد صورتش مچاله شد و به خودش می پیچید .
نمی دونم چه فکری کرد که به زور از زمین بلند شد و به طرف در رفت .
همان طور که می رفت سرش را برگرداند و گفت : این ضربه ای که زدی بی جواب نمی مونه .
حواست باشه خانوم کوچولو .
هم به خودت و بچه ات هم اون شوهر عوضیت!
مثل روز برام روشنه که تو مال منی .
داد کشیدم و گفتم : گورت رو گم کن .
شرت رو کم کن از سر زندگیم ...
ادامه دارد ...
#رمانزیبایعاشقانهمذهبیواجتماعی
#طهورا
به قلم ✍🏻 دل آرا
❌کپی رمان حرام است ❌
@mahruyan123456🍃