امّا. . . نفرت، با این نفرت که دل و درون من سر برمیکشد چهکنم پدر؟ من که یک پارچه عشق بودهام؛ عشق. . . و به راستی گفتم و باور داشتم که تو را خدا برای من فرستاده است پاداش رنجهای عاشقانهٔ من ایجمال خدا! پس اکنون چگونه بپذیرم که باورِ من و حقیقتِ من یک دروغ پیشپا افتاده بوده است؛ و به قول شاعر، یک آدم هشت من نُه شاهی! نه؛ این نبود آن برکهٔ زلال که میدرخشید در پرتو آفتاب نگاه من و خود درخشانترین آنات من بود و بی هیچ کاستی مرا در خود باز میتابانید و خود را در من، نه؛ او حقیقت محض و تمام بود، ناب بود و خود همان بود که عمری -بیکه بدانم- به جستجویش پوییده بودم.
تو را خدا فرستاده است برای من، پاداش رنجهای انسانی- عاشقانهام ایجلوهٔ خدا
بیپروا چنین گفته بودم و فقط نگفته بودم «چشم شیطان کور!» یا «چشم بد دور!» که به راستی او در نظرم فرشتهای بود سرشتهٔ عطر و خاک و آبگُلِ سپیده دمان؛ و برکت بود، خوش مایهٔ توانمندی من بود در آن دمی که از رنجهای خرد و کلان برگذشته و هنوز به قامت نگه داشته بودم این تکیدگیِ تن را چشم به راه سرودی، سروی و سرودی که از راه خواهد رسید به نیاز؛ و رسید، چنان به هنگام که او را معجزتی یافتم از سوی خدا. اذعان میکنم، یکصد بار میتوانم اذعان کنم که جان تازه دمید در من - و این اصطلاح ناروا و بیهوده نیست -
آری. . . جانِ تازه دمید در من به روزگار و بُرشی از زمانه که چنان و چنین بیشرمانه کمر به زوال آنچه حقیقت و سرفرازی بسته بود، و چنان خونبار و پلشت و عَفِن شده بود زمانه که تاب هیچ حقیقت و زیبایی را نتوانستی آورد، و تاب مرا هم که خود جزیی اندک از آن بودم. پس خوش آمد او که با خود هفده بهارِ مانده در پس پستوی طولانی زمستانه را ارمغان کرد بر من با افروختگی گونههایش از شرم حضور و مست از عطر بکر بهار و نوجوانی؛ چندان و چنان که به دل گفتم «خوش است؛ خوش. همانچه عمری میجستمش و نمیشناختم» و به خطا نپنداشته بودم اِلاّ که از یاد برده بودم «چشم بد دور» گفتن را، و «گوش شیطان کر» آرزو کردن را. آیا او خود میدانست که یک معجزه است؟!
- محمود دولتآبادی.
عرفان قیاسی4_5960925298403843793.mp3
زمان:
حجم:
906.1K
میبوسمت بین مسلسلها نمیترسی!