_واکنش مورگان فریمن به غلط کردمِ ترامپ:
جنگ ایران در حال حاضر برای ترامپ آنقدر بد پیش میرود که شاید لازم باشد برای حواسپرتی، پروندههای اپستین را منتشر کنند🚶🏻♀
سوگ
یاسین حجازی در مجله مدام یک متنی دارد به نامِ "سوگآبادی نامِ خانوادگی همهی آدمیزادهاست". نوشته بود چیزهایی هست که هرگز فراموش نمیشوند، حتی اگر جعبهی ذهن را بتکانند و همه چیز را بیرون بریزند، باز تهش چیزی میماند به نام سوگ و تا دنیا دنیاست سوگ جزئی از جمجمهی آدمیزاد است.
اولین رویاروییام با این کلمه بر میگردد به زمانی که نهایتا هشت ساله بودم و باید سرِ کوثر پنج_شش ساله را گرم میکردم، تا خیلی متوجه مفهوم یتیم شدن نباشد. روز خاکسپاری پدرش با کاپشن سورمهای و روسری کج و معوج آمد خانهی ما و من مامور بازی با او شدم. صدای جماعتی که زیر تابوت را گرفته بودند و میگفتند:" لاالهالاالله " سوت میکشید تا حیاط خانهی ما و میدانستم باید صدایم را به حدی اوج دهم که صدا به صدا نرسد. یک توپ پلاستیکی را بهانه کردیم، سوباسابازی کردیم، جیغ کشیدیم، دویدیم، شوت زدیم، گل زدیم و یواشکی گریه کردیم و سوگ را که دورمان میچرخید به عمد نادیده گرفتیم.
حالا چیزی از آن دختر هشت ساله کم ندارم. چند ساعت مانده به سال تحویل، قلبم و چانهام با هم میلرزد. سر شانهام تکان میخورد و تلاشم برای مرتب کردن خانه به یک تراژدی شبیه است.
سوگ و یتیمی همزمان به قلبم چنگ میزنند؛ اما سعی میکنم قامتم را راست نگه دارم و صدای بهشتیات را برای خودم تکرار کنم که گاهی دل از غم مالامال است؛ اما عزم و اراده باید راسخ بماند.
هدایت شده از معلم روزهای آبی
چه به روزت آمده بود که حالا، هزار و چند صد سال بعد، ما هر غمی که به سراغمان میآید، تا نامِ تو را میبریم، خجالتزده میشود و عقب مینشیند؟ ما این مدت داغ دیدیم، کم هم ندیدیم. دستهای بریده دیدیم و نفسمان گرفت؛ اما تا یادِ عباس افتادیم، دیدیم داغِ ما چقدر کوچک است..پیکرهای اِرباً اِربا دیدیم و بندِ دلمان پاره شد؛ اما تا یادِ علیاکبر افتادیم، دیدیم روضهی ما چقدر ناتمام است..سرهایِ از قفا جدا شده را شنیدیم و دنیا پیش چشممان تیره شد؛ اما تا به گودال رسیدیم، دیدیم مصیبتِ ما چقدر حقیر است. انگار تو تمامِ حجمِ درد را یکجا برای خودت برداشتی. انگار خواستی سهمِ تو از رنج، آنقدر زیاد باشد که برای ما چیزی جز خردهریزههای غم باقی نماند. شاید بزرگیِ غمت برای این است که وقتی کوهِ غصههای دنیا روی شانههایمان سنگینی میکند، نگاهی به قامتِ تو بیندازیم و بگوییم: اینها که چیزی نیست حسین چه کشید؟
معلم روزهای آبی