سلام^^ بعد از کمرنگی طولانی مدت
حقیقتا دلم براتون تنگ شده❤️
خیلیهاتون این مدت بهم گفتید که وقتی از کتاب خوندنم میگفتم، انگیزه میگرفتین و با کتابهاتون آشتی کردین.
برگشتم و قراره باهم کلی کتاب بخونیم.
همیشه به خاطر آقاجانم کتاب خوندم و حالا به نیت آقای شهیدم بیشتر از کتاب میگم. امیدوارم این اندک رو از من بپذیرن.🌷
#برگشتم
مکروبه🇮🇷
توصیههای کتابی آقاجان شهید: _بینوایان :« به نظر من بینوایان ویکتور هوگو برترین رمانی است که در طول
این روزها دور از چشم شما کلی #کتاب خوندم
مثلِ
جلد اولِ بینوایان
من میخواستم ببینم ویکتور هوگو چطور دلِ آقا رو برده و خب کشفش کردم.
روزها و ساعتها بینوایان را ورق زدم. در کوچه پس کوچههای فرانسه، شانه به شانهی ژان والژان فراری دویدم. با مردانگی و مهربانی اسقف میربل متاثر شدم و برای فانتین و دخترک یتیمش غصه خوردم. از کج فهمیها و ناعدالتیهای ژاور و از طمع و ظلم تناردیهها خشمگین شدم.
هوگو تاریخِ فرانسه را ریخت توی بینوایانش و این #کتاب، درامی است که اول شخصِ آن کرانهای ناپیدا و ناشناخته
و دوم شخص آن انسان است.
در پی همهی ظلمها و اشکها لبخندها تلاشهای انسان برای دستیابی
به نور دیدنیست آنگاه که جلوههای پر تلالو خدا بر دیوار خانهی آدمی نقش میبندد.
از شروع مهر آفتاب مسقیم کف خونمونه. واقعا کتاب خوندن تو نور آفتاب یه چیز دیگهست. حالا من تلاشم رو میکنم بدون نور براتون عکسهای خوب بگیرم. شماهم محض دلخوشی من الکی تعریف کنید ازشون؛)
ریشهها از الکس هیلی رو تازه شروع کردم. ۷۰۰ صفحهس و فونتش به شدت ریزه. انگار میلیونها مورچه ریز و خیلی کوچولو رو چپوندن تو صفحات کتاب.
اینبار بر خلاف عادتم مقدمه رو نخوندم و گذاشتم آخر کتاب بخونمش چون حس کردم ممکنه داستان رو افشا کنه. زمان شروع کتاب سال ۱۷۵۰ میلادی هست. تو دهکده ژفوره که فاصلهش تا ساحل گامبیا در غرب آفریقا تقریبا کمه.
چیزی که جالبه اینه که اون زمان مردم این منطقه مسلمان بودن و تو اولین صفحه کتاب از اذان صبح میگه:
دود آبی کمرنگ تاب میخورد و آرام از فراز کلبههای گرد و گلی دهکده کوچک و گردآلود بالا میرفت؛ صدای حزین و تو دماغی کاجالی دمبا، اذانگوی دهکده که به زبان محلی او را الیمامو مینامیدند برخاست که مردها را به نخستین نماز پنجگانه از پنج نماز شبانهروزی به درگاه الله فرا میخواند؛ عبادتی که انجامش سابقهیی دراز مدت داشت.
#کتاب