قبول دارین کتاب خوندن تو شبهای پاییز بیشتر میچسبه؟
حساب کردم دیدم تو سال بیشترین کتابهایی که میخونم تو فصل پاییزه🍂
کلی کتاب نخونده دارم که میخوام این پاییز بخونم؛ خوشحال میشم کنارم باشین تو موازی خونی ریشهها و کتابِ سوم بر جادههای آبی سرخ از نادر عزیزم.
مکروبه🇮🇷
تو کتابِ دوم بر جادههای آبی سرخ، دم اذون صبح، عبدالهخان به شاهرخ میرزا میگه: کاش خدا داشتی میرزا.
تو کتاب سوم بر جادههای آبی سرخ،
میرمهنا در جواب هاوزن که گفته بود:
"ما به ناگزیر تو را خواهیم کشت. شما همهی راههای آشتی را مسدود کردهیید" گفت:
_خوشبخت من که هیچ دلیلی برای آشتی با غاصبانِ آب و خاک وطنم نیافتهام*.
*کاش یه میر مهنا داشتیم تو سازمان ملل اینجوری برای قاتلانِ
بزرگِ ایران رجز میخوند.
جانم به پیام آقا
به اعجاز کلمات نورانیشون
اَللّـٰهُـمَّ احْفَظْ سیِّدنٰا وَ قٰائِدنٰا وَ وَلیِّ اَمْرِنٰا اِمٰام خامِنِهای
مکروبه🇮🇷
لشهیدنا لا نقول وداعا بل نقول الی القاء مع انتصار الدم علی السیف الی القاء فی الشهادة #انا_على_العهد
سیّد ما امروز چنین فرمود: بیتردید در طول کلّ تاریخ شامات تا کنون، پس از انبیاء و اوصیاء ایشان، رَجُلی به عظمت سید حسن نصرالله در آن خطّه کهن سر بلند نکرده بود.
از زمان انبیای خدا مردی مثل تو تکرار نشد. امیر قهرمان عرب، تو فقط نور لبنان نبودی، تو عزیز قلب همهی آزادگان جهان بودی. این سعادت ما بود که هم عصر با تو باشیم هرچند کیلومترها دورتر. انوار ایمان از سخنان و خطبههایت به قلبما تابید و به قول طاهره حبیبی داغی که شهادتت بر دل ما گذاشت داغی بود که از زمان انبیا و اوصیای الهی تجربه نشده بود.
بر جادههای آبی سرخِ عزیزمممم
مکروبه🇮🇷
#کتاب ریشهها کتاب مغتنمی است.
ریشهها داره به انتها میرسه.
خیلی اتفاقی چشمم خورد به صفحهی آخر کتاب و فهمیدم دو صفحهی آخر کتاب نیست.
اولا خیلی ناراحتکنندهست که ۷۷۸ صفحه بخونی و از دو صفحه آخر محروم باشی. الان دقیقا حالم حالِ مجید قصههای مجیده که نشست و صفحههایی که توش قند و زردچوبه ریخته بودن رو خوند و در به در دنبال ادامه داستان بود ولی هیچ وقت نفهمید آخر قصه چیه.
دوما اونایی که دلشون نمیاد یکی کتابشونو تند ورق بزنه تا ورقههاش اوخ نشه؛ چطور وقتی از کتابخونه امامت میگیرند مراقب کتاب نیستن؟ فکر کنن کتاب خودشونه خب.چرا خط خطیش میکنن؟ رو خطوطش هایلیات میزنن؟ و پاره پوره تحویلش میدن. دلشون میاد؟؟؟؟
خیلی بده این کار لطفا فرهنگ امانت رو به جا بیارین.
مکروبه🇮🇷
ریشهها داره به انتها میرسه. خیلی اتفاقی چشمم خورد به صفحهی آخر کتاب و فهمیدم دو صفحهی آخر کتاب ن
کسی این کتابو داره برام از دو صفحه پایانی عکس بگیره؟
مکروبه🇮🇷
ریشهها داره به انتها میرسه. خیلی اتفاقی چشمم خورد به صفحهی آخر کتاب و فهمیدم دو صفحهی آخر کتاب ن
یه روز باید بشینم و براتون کامل از اوضاع غمانگیز بعضی از کتابهای کتابخونه بگم.
سرم رو تکیه میدم به دیوار. جلوی ریزش اشکم رو نمیگیرم. شاید برای آدمهای دیگه مسخره باشه اینکه یکی بشینه و برای زندگی چند صد سال پیش مردم آفریقا گریه کنه. ولی عمیقا فکر میکنم این رنجی که الان میکشم، نوعی ادای احترام به زندگی سخت بردههای آفریقاست. میخوام اجازه ندم رنجِ اونها فراموش شه. رنجی که استعمار به ملتها و آدمهای بیگناه تحمیل کرد و رنج، تاریخِ مشترکِ ماست.
وقتی کتابی مثل ریشهها رو میخونی، تو دیگه فقط یه خواننده نیستی؛ تو داری به یه شاهدِ تاریخی تبدیل میشی و این درد کشیدن از رنج آدمهای بیگناه همان چیزیه که اجازه نمیده جنایتهای استعمار در غبارِ زمان گم شه. استعمار فقط زمینها رو اشغال نکرد، فقط منابع طبیعی کشورها و قارهها رو غارت نکرد؛ استعمار به «ساحتِ انسانیِ» افراد حمله کرد.
شاید گریه کردنم به نظر خیلیها مسخره باشه؛ ولی من از اینکه بیتفاوت نیستم راضیام.
شاید فقط همین اشک ریختنه که منو وادار کنه آدم بمونم و ظلم برام تکراری نشه.