بر جادههای آبی سرخِ عزیزمممم
مکروبه🇮🇷
#کتاب ریشهها کتاب مغتنمی است.
ریشهها داره به انتها میرسه.
خیلی اتفاقی چشمم خورد به صفحهی آخر کتاب و فهمیدم دو صفحهی آخر کتاب نیست.
اولا خیلی ناراحتکنندهست که ۷۷۸ صفحه بخونی و از دو صفحه آخر محروم باشی. الان دقیقا حالم حالِ مجید قصههای مجیده که نشست و صفحههایی که توش قند و زردچوبه ریخته بودن رو خوند و در به در دنبال ادامه داستان بود ولی هیچ وقت نفهمید آخر قصه چیه.
دوما اونایی که دلشون نمیاد یکی کتابشونو تند ورق بزنه تا ورقههاش اوخ نشه؛ چطور وقتی از کتابخونه امامت میگیرند مراقب کتاب نیستن؟ فکر کنن کتاب خودشونه خب.چرا خط خطیش میکنن؟ رو خطوطش هایلیات میزنن؟ و پاره پوره تحویلش میدن. دلشون میاد؟؟؟؟
خیلی بده این کار لطفا فرهنگ امانت رو به جا بیارین.
مکروبه🇮🇷
ریشهها داره به انتها میرسه. خیلی اتفاقی چشمم خورد به صفحهی آخر کتاب و فهمیدم دو صفحهی آخر کتاب ن
کسی این کتابو داره برام از دو صفحه پایانی عکس بگیره؟
مکروبه🇮🇷
ریشهها داره به انتها میرسه. خیلی اتفاقی چشمم خورد به صفحهی آخر کتاب و فهمیدم دو صفحهی آخر کتاب ن
یه روز باید بشینم و براتون کامل از اوضاع غمانگیز بعضی از کتابهای کتابخونه بگم.
سرم رو تکیه میدم به دیوار. جلوی ریزش اشکم رو نمیگیرم. شاید برای آدمهای دیگه مسخره باشه اینکه یکی بشینه و برای زندگی چند صد سال پیش مردم آفریقا گریه کنه. ولی عمیقا فکر میکنم این رنجی که الان میکشم، نوعی ادای احترام به زندگی سخت بردههای آفریقاست. میخوام اجازه ندم رنجِ اونها فراموش شه. رنجی که استعمار به ملتها و آدمهای بیگناه تحمیل کرد و رنج، تاریخِ مشترکِ ماست.
وقتی کتابی مثل ریشهها رو میخونی، تو دیگه فقط یه خواننده نیستی؛ تو داری به یه شاهدِ تاریخی تبدیل میشی و این درد کشیدن از رنج آدمهای بیگناه همان چیزیه که اجازه نمیده جنایتهای استعمار در غبارِ زمان گم شه. استعمار فقط زمینها رو اشغال نکرد، فقط منابع طبیعی کشورها و قارهها رو غارت نکرد؛ استعمار به «ساحتِ انسانیِ» افراد حمله کرد.
شاید گریه کردنم به نظر خیلیها مسخره باشه؛ ولی من از اینکه بیتفاوت نیستم راضیام.
شاید فقط همین اشک ریختنه که منو وادار کنه آدم بمونم و ظلم برام تکراری نشه.
ریشهها کتابی نیست که بخوای برای سرگرمی بخونیش. بیشتر از اونکه یه رمان یا بیوگرافی باشه، تاریخه ؛ تاریخِ ظلم و ستمِ بیرحمانهی استعمارگرانِ غربی. همونهایی که برای ساختنِ آمریکا—سرزمینی که از سرخپوستها دزدیدند—انسانهای بیگناه رو از آفریقا ربودند، از خونه و خانواده و آرزوهاشون جدا کردند و با کشتی به آمریکا آوردند تا نیرویِ کارِ رایگانشون باشند.
این کتاب روایتِ رنجِ هفت نسل بردگیه. با خوندنش، ذاتِ واقعی استعمار عیان میشه. نقابِ آدم گوگولیهایی که خودشون رو متمدن معرفی میکنند میافته؛
تمدنی که بوی خونِ سرخپوستها و رنج بردگیِ سیاهپوستها رو میده. ریشهها به تو یادآوری میکنه که این سیستم نمرده، فقط لباسش عوض شده. هنوز هم وقتی به دنیا نگاه میکنی، بوی تعفنِ نژادپرستی میآد و بوی خونهایی که در سکوتِ خبری ریخته میشه.