مَلاذ ۱۳۵
-
به قطره قطرهی خونم قسم که میخواهم
مرا به خاک سپاری و خود بلند شوی...
مَلاذ ۱۳۵
بابایی قرار بود اولین بار که میدیدمت از شوق گریه کنم چرا الان تابوتتو با چشمای اشکیم تار میبینم؟
وقت رفتن کاش در چشمم نمیغلتید اشک
آخرین تصویر او در چشمهایم تار بود...
بین این تابوت دارد جانِ ایران میرود
از تنم جان میرود از تنم جان میرود
کاش میمردم نمیدیدم که جانان میرود
از تنم جان میرود از تنم جان میرود
مَلاذ ۱۳۵
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود...
ای ساربان آهسته ران کآرامِ جانم میرود
آن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود...