مَلاذ ۱۳۵
-
یهو وسط درس یادم میوفته دیگه نیستی و فردا اولین و آخرین دیداره؛ باید بغضمو قورت بدم که اشک کاغذای جلومو خیس نکنه.
آقا سیدعلی، تا عمقِ میوکاردم درد میکنه. انسفالونام تیر میکشه. حس میکنم شریان پولموناری قطع شده.
کاش هیچوقت نمیرسیدم به نماز و تشییعت. کاش زندگیم قبل از اینا تموم میشد.
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
بیستوچند سالگی من برای رفتن تو زود بود. سیوچند سالگی دوستانم برای بیتو شدن زود بود. من حالا حسودی میکنم به آنها که پنجاه و شصت سال از عمرشان را در عصر تو گذارندهاند. برای آنها که موی سپید توی سرشان دارند. ما سنی نداریم برای دیدن تابوت تو. ما سنی نداریم برای قدم زدن پشت سر تابوت سنگین تو. ما برای گریه بر پیکر چاکچاکت زیادی بچهایم. شانههای ما برای حمل پیکرت هنوز نحیف است. ما آنقدر جوانیم که دنیای پیش از تو را هیچگاه ندیدهایم. تا دنیا بوده، تو همیشه بودهای. ما همانیم که ما را «بچههای عزیز من» خطاب میکردی. تازهتازه خوب و بد را فهمیده بودیم. تازه داشتیم میفهمیدیم که چه گراننعمتی بر سرمان است. افتاده بودیم جلو و سنگت را پیش همه به سینه میزدیم. حرص میخوردیم از توهینها به تو؛ مینوشتیم، بحث میکردیم، دعوا میکردیم. در دنیای عیشونوشها و بیوطنیها، ما آدم تو بودیم. ناگهان صبح یک روز سیاه زمستانی تصمیم گرفتی که بروی. حالا ما یتیمانی جوانیم خیره بر تابوت تو. در فکر اینکه سالهای بیتو را چگونه باید زیست. ما زندگی در دنیای بدون تو را بلد نیستیم. نباید میرفتی عزیزم…
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
مَلاذ ۱۳۵
بیستوچند سالگی من برای رفتن تو زود بود. سیوچند سالگی دوستانم برای بیتو شدن زود بود. من حالا حس
ما زندگی در دنیای بدون تو را بلد نیستیم. نباید میرفتی عزیزم.
مَلاذ ۱۳۵
تو را دیدمت بعدِ عمری سلام...
بابایی
قرار بود اولین بار که میدیدمت از شوق گریه کنم
چرا الان تابوتتو با چشمای اشکیم تار میبینم؟
مَلاذ ۱۳۵
-
به قطره قطرهی خونم قسم که میخواهم
مرا به خاک سپاری و خود بلند شوی...
مَلاذ ۱۳۵
بابایی قرار بود اولین بار که میدیدمت از شوق گریه کنم چرا الان تابوتتو با چشمای اشکیم تار میبینم؟
وقت رفتن کاش در چشمم نمیغلتید اشک
آخرین تصویر او در چشمهایم تار بود...
بین این تابوت دارد جانِ ایران میرود
از تنم جان میرود از تنم جان میرود
کاش میمردم نمیدیدم که جانان میرود
از تنم جان میرود از تنم جان میرود