eitaa logo
ازطرفِ‌مآلیس.
18 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
در قلبش می‌دانست که دیگر وقتش بود افسانه‌ به واقعیت بپیوندد. -نگهبانان گاهول
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ایستگاه ۳۴؛ دو هفته‌ی بعد 》 بعد از دوازده خراب‌کاری موفقیت‌آمیز، گروه توانسته بودند کنجکاوی و عصبانیت صاحبان امپراطوری متروکه و شادی اهالی امپراطوری را جلب کنند. در همه‌ی شب‌ها نیروهای امپراطوری به دنبال شاهزاده می‌گشتند. تقریبا همه‌ی گروه بعد از تمام این رویداد‌ها هدفشان یک چیز بود: سرنگونی و شورش امپراطوری. ایستگاه ۳۴ که حالا پر از نقشه‌های خرابکاری و سلاح‌های مختلف بود، پایگاه گروه بود و هیچکس از وجود آن خبر نداشت؛ البته تا آن شب. همه‌ی گروه در حال استراحت بودند که ناگهان جرقه‌ای خورد. صداهایی وحشتناک آمد و ماموران به داخل ایستگاه هجوم آوردند. آتش فراگیر شد و تمام نقشه‌ها و سلاح‌ها را سوزاند. سولی فریاد زد:<فقط فرار کنین! زود باشین!> همه بلند شدند و وحشت‌زده، قبل از آنکه کشته شوند به دنبال خروجی‌ دویدند. دوقلوها دست در دست هم به همراه کتابخون، آدرین، هینامی، سیلوانا و لورال به سمت یکی از خروجی‌ها رفتند. ایگدراسیل شمشیرش را از نیام کشید و برای دقایقی به همراه مدیا با دشمنان به مبارزه پرداخت؛ اما دست آخر بعد از زخمی شدن، آن‌ها هم به سمت یکی از خروجی‌ها رفتند. ویدار و رامونا هم به سمت آخرین خروجی دویدند. دالدرک هم مآلیس را بلند کرد و فرار کردند. همچنان که ایستگاه در حال سوختن بود، سولی هم از طریق قدرتش محو شد و به مقصدی که می‌خواست رفت. سولی می‌دانست که خائنی وجود دارد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کلبه‌ی دوقلوها 》 سولی پیش‌تر گفته بود که اگر مشکلی برای ایستگاه پیش آمد، اعضای گروه هم را در کلبه‌ی دوقلوها پیدا کنند. تقریبا همه در آنجا جمع شده بودند. تک تک حاضران چهره‌هایی وحشت‌زده و خشمگین داشتند. طبیعتا همه به هم مشکوک بودند. مدیا و ایگدراسیل زخمی شده بودند و حالشان خوش نبود. دالدرک گفت:<چجوری ایستگاه رو پیدا کردن؟ اونجا یه مکان مخفیه> آدرین که در حال کمک به دو مبارز زخمی بود گفت:<ممکنه.. ممکنه یک نفر بهمون خیانت کرده باشه؟> از آنجا که آدرین حرف دل همه را زده بود، اعضای گروه به هم نگاه کردند. در ابتدا همه به این احتمال فکر کرده بودند. احتمالی که مطمئنا حقیقت بود. کتابخون گفت:<توی این شرایط نباید بهم مشکوک باشیم. تنها کسایی که می‌تونن همه چیز رو تغییر بدن فقط ماییم> همان لحظه بود که در کلبه باز شد و بالاخره سولی هم به جمع آنها پیوست. دالدرک گفت:<حالت خوبه؟ نگرانت بودیم> سولی سالم بود. تقریبا. زخمی اندازه‌ی یک بند انگشت روی صورتش نشسته بود. ویدار گفت:<کمک میخوای؟> سولی سؤالش را بی جواب گذاشت و فقط روی صندلی نشست. آنقدر ذهنش مشغول بود که نمی‌توانست سخن بگوید. ذهنش مشغول سوال همه بود؛ چه کسی خائن بود؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌《 قصر امپراطوری 》 سرباز گفت:<بانوی من، شاهزاده هم اونجا بود. بین شورشی‌ها> ملکه دارک به سرباز نگاه کرد و چشمان بی احساسش را رو به او خیره نگاه داشت. گفت:<همشون رو دستگیر کن. و به اون بچه هم پیغام برسون تا جای جدیدشون رو بهمون بگه> سرباز تعظیم کرد و گفت:<بله بانوی من!> هنگامی که سرباز از اقامت‌گاه ملکه خارج می‌شد دارک لبخندی زد. پیش خود فکر کرد که وقتی آدرین را دستگیر کردند چگونه او را شکنجه کند، چگونه بدنش را تکه تکه کند و کنار بقیه‌ی شورشی‌ها بیندازد. دارک با هیچکس شوخی نداشت، حتی با آدرین.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
جنگلی کنار کلبه‌ی دوقلوها 》 یک روز از آن آتش‌سوزی گذشته بود و اعضای گروه محتاطانه رفتار می‌کردند. وقتی دالدرک آشی که هینامی و لورال درست کرده بودند را خورد از کلبه خارج شد و به سمت جنگل رفت. کلبه‌ی دوقلوها کنار جنگل ساخته شده بود و دور از شهر بود. دالدرک جامه‌ای به رنگ قهوه‌ای به تن کرده بود و برای احتیاط تیر و کمانی به کمرش وصل کرده بود. وقتی وارد جنگل شد از حجم زیاد زیبایی شوک‌زده شد. به درخت‌ها خیره ماند و هیچ حرکتی نکرد. جنگل پر از درخت‌هایی به رنگ سبز تیره بود و گل‌هایی زیبا کنارشان رشد کرده بودند. روی زمین برگ‌های زیادی بود و البته رد پای حیوانات. آنجا یک مکان کاملا بکر بود. چند قدم راه رفت و با دستانش درختان را نوازش کرد. او در جنگل پیش می‌رفت که صدایی شنید؛ خش خش قدم زدن. مرد جوان پشت درختی پنهان شد و سمتی که از آن صدا می‌آمد را نگاه کرد. پشت برگ‌های آن طرف جنگل یک آدم دیگر بود، لباسی سیاه به تن داشت، قدش تقریبا نصف دالدرک بود و در دستانش کاغذ و قلمی بود. او در حال نوشتن بود. دالدرک او را شناخت. مالیس بود. افکاری شوم به ذهن دالدرک هجوم آوردند. یعنی ممکن بود او خائن باشد؟ برای چه مقدار سکه می‌خواست محل سکونت آن‌ها را لو بدهد؟ دالدرک تیر و کمانش را برداشت و به سمت او رفت.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در کلبه 》 سیلوانا گفت:<تا کِی قراره اینجا بمونیم؟ شورش رسما شکست خورده> همه‌ی افراد داخل کلبه مشغول کاری بودند. سولی گفت:<کی گفته شورش شکست خورده؟ فقط یکی بهش گند زده، همین> ویدار با حالتی ترسناک حرف سولی را تکمیل کرد:<یکی از ما!> رامونا و نورا همزمان گفتند:<کار ما دوتا نیست، خودتون می‌دونین درسته؟> همه به آن‌دو نگاه کردند. آدرین گفت:<به نظرِ من هیچ جاسوسی وجود نداره، اصلا چرا باید کسی همچین کاری بکنه؟> سولی گفت:<شاهزاده خانوم، تو هنوز آدما رو نشناختی، اونا برای یه مقدار پول هر کاری ازشون برمیاد> بعد از حرف‌هایشان سولی سبدی برداشت و به سمت جنگل رفت.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در جنگل 》 دالدرک گفت:<اونجا داری چه غلطی میکنی؟> مالیس فورا به سمت صدا برگشت. وحشت‌زده شده بود. گفت:<چی؟ منظورت... منظورت چیه؟ جنگله دیگه، توقع داری چه کاری انجام بدم> دالدرک تیر و کمانش را به سمت پسرک گرفته بود و چهره‌ای خشمگین داشت. گفت:<جاسوس تو بودی؟ تو مکان ایستگاه رو لو دادی؟ از همون اولم مشکوک بودی> مالیس پوزخندی زد:<کاملا داری اشتباه می‌کنی، شاید خائن خودتی و داری به من تهمت میزنی؟> شعله‌ی خشم در قلب دالدرک بیشتر شد و گفت:<خفه شو!> به سمت مآلیس رفت و تیری را از کمان رها کرد. تیر با سرعتی زیاد به سمت پسرک رفت و کنار او به درخت برخورد کرد. مالیس وحشت‌زده شده بود. گفت:<هی داری چیکار می‌کنی؟ من کاری نکردم، سوتفاهمه> دالدرک جلوتر رفت و تیر کمانش را زمین انداخت. چاقویی کوچک را از جیب لباسش درآورد و به سمت پسر گرفت. گفت:<باید بهم ثابت کنی که اشتباه می‌کنم> مآلیس از زمین بلند شد و کمی به عقب رفت:<نمیدونم چجوری ثابت کنم، خودت باید عقلت برسه> دالدرک او را به دیوار کوباند و چاقو را بلند کرد:<تو بودی که باعث شدی ایستگاه آتیش بگیره و همه چی نابود بشه، تو آرزوی منو نابود کردی> چاقو محکم در دستانش بود. دالدرک خواست تا با تمام قدرت چاقو را به سمت قلب پسر بکوباند اما همان لحظه سولی فریاد زد:<ولش کن!!> به سمت آن‌ها دوید و گفت:<اون داشت برای من اون نامه رو می‌نوشت. بهش گفتم رفتار همه رو زیر نظر بگیره و بهم بگه> دالدرک مالیس را رها کرد و پسرک روی زمین افتاد، با قیافه‌ای آزرده به آن دو نگاه کرد و به سوی کلبه دوید.