《 دالدرک؛ تنها بازماندهی امپراطوری سایه 》
در میان کوچههای تاریک شهر متروکه، سایهی قامتِ بلند مردی جوان بر روی خانهها و دیوارهای خاکستری نمایان بود. او قدمزنان کوچهها را یکی پس از دیگری طی میکرد تا بتواند هدفش را به سرانجام برساند. ماسک پارچهای که صورتش را پوشانیده بود باعث میشد چهرهی دالدرک ناشناخته باقی بماند. چشمان سیاه او همانند شب میدرخشید و موهای براقش روی صورتش سایه انداخته بودند. جامهی جنگجویان را بر تن کرده بود و خنجری به رنگ سیاه در دست داشت. قدمهای محکمش همچون صدای صاعقه سکوت شب را میشکافت و تپش قلبش سریع بود. وقتی به آخرین کوچه رسید هدفش را دید: یکی از وزرای امپراطوری متروکه بود. دالدرک به عنوان یک شورشی سالها با حکومت متروکه مقابله کرده بود و سعی بر شورش داشت. اما این همهی دلیل او نبود. سالها پیش وقتی او پسرکی چندساله بیش نبود، پدر و مادرش امپراطوری قدرتمند سایه را رهبری میکردند. تمام سعی آنها ایجاد زندگیای معقول برای مردمان بود؛ اما با شروع شورشها و جنگ میان مردمان امپراطوری سایه، دالدرک خانوادهاش را از دست داد. مادرش، پدرش و خواهر کوچکش را. او تنهای تنها در میان جنگی وحشتناک باقی ماند و با چشمان معصوم کودکانهی خود مرگ خانواده و هموطنانش را به چشم دیده و سایهی کینه بر قلبش آرمیده بود. او تنها وارث امپراطوری سایه بود و تنها هدفش سرنگونی امپراطوری متروکه بود. اما شاید سرنوشت، همانند همیشه مسیری تاریکتر را برای دالدرک در نظر گرفته باشد! سرنوشتی که نابودی جهان را تضمین میکند.
《 مآلیس؛ پسری ولگرد میان کوچهها 》
وقتی بازتاب صورت خودش را در آینهی شکسته دید قلبش کمی آرام گرفت. با خود فکر کرد: آسیب کمتری نسبت به همیشه دیدم. در میان صورت سفیدش همانند همیشه کبودی هایی دیده میشد؛ یکی از زخمهای روی لبش به تازگی ایجاد شده بود. روی گردنش جای دستای قویای بود و کبود شده بود. او میدانست که برای گذراندن زندگی فلاکتبارش به این زخمها و دردها نیاز داشت. آنها مُهر موفقیتش بودند. وقتی بدن ضعیف و زخمیاش میان خیابانها حرکت میکرد مردی را دید که به تازگی از میخانه بیرون آمده بود. به مآلیس نگاه کرد و دستان او را محکم گرفت. پسرک با نگاه هیز او آشنا بود، بنابراین وقتی مرد کیسهای سکه به سمت مآلیس پرت کرد، پسر فقط مقاومت را کنار گذاشت. اما درست زمانی که مرد او را به سمت خانهاش میبرد نفهمید که پسر لبخندی به لب دارد. مرد نفهمید که چاقویی زهرآگین در جیب جامهی مآلیس جا خوش کرده و فقط منتظر استفاده شدن بودند. بله، او اینگونه زندگی را میگذراند؛ با کشتن آدمها و سرقت اندکی سکه. عملی شیطانی بود، اما وقتی هیچ چیزی برای از دست دادن نداشته باشید به هر کاری برای زندگی کردن رجوع خواهید کرد.
《 کتابخون؛ بانوی کتابدارِ کتابخانهی عمومی 》
میان قفسهی کتابها زندگی جریان داشت. اما درست بیرون از کتابخانهی عمومی، همهی مردم درحال زجر کشیدن بودند؛ مردمی که از فقر رنج میبردند و بازیچهی اشرافزادگانِ امپراطوریِ فاسد بودند. شاید کاری از دستان کتابخون برنمیآمد، اما او از تنها سلاحش استفاده میکرد. او از فرهنگ باقیماندهی امپراطوری سایه حفاظت میکرد؛ امپراطوریای که کاملا از یادها رفته بود. اما کتابخون در قلبش باور داشت که اگر تاریخ در کتابها ثبت شود، میشود آنرا احیا کرد. این کار در امپراطوری متروکه جرمی سنگین بود و جزای آن مرگ بود. او که صورتش در آتش سوزی سوخته بود همیشه پوشینهای قرمز رنگ بر صورت میانداخت و دامن قهوهای میپوشید تا سعی کند با رنگ های سازگار با محیط از جلب توجه خودداری کند. همیشه موهای کوتاهش را تمیز نگه میداشت و کتاب میخواند. او باور داشت که روزی باور قلبها جهان را تغییر خواهد داد. ولی سرنوشت رخدادهای دیگری برای کتابخون در نظر داشت!
《 ایگدراسیل؛ فرماندهی امپراطوری متروکه 》
در پادگان امپراطوری همیشه جنازهی انسانها یافت میشد. آدمهایی که به وحشیانهترین شکل ممکن، فقط و فقط به جرم فقر کشته شده بودند. ایگدراسیل همیشه در حال قدم زدن مجبور به له کردن جنازهها بود، به خاطر همین همیشه کف کفشهایش خونی رنگ بودند. او که زنی قوی و جسور بود، با هیکل قوی و شمشیر تیزش صدها بار مردم بی گناه را کشته بود. اما همیشه در قلبش حفرهای تو خالی را حس میکرد، حفرهای که هربار با کشتن انسانها بزرگتر میشد. وقتی در خانوادهی فرماندهی ارشد امپراطوری به دنیا آمده باشید، سرنوشتی جز کشتن آدمها نصیبتان نخواهد شد؛ مگر آنکه خود سرنوشت را تغییر دهید. امشب او قرار بود یک انسان دیگر را بکشد؛ مردی جوان که به جرم شورش دستگیر شده بود. وقتی ایگدراسیل به بالاسر بدن زخمی پسر رسید ته قلبش دوباره آن حفره را حس کرد. بدجور عذابش میداد. آن مرد فقط به جرم آزادی به این وضع دچار شده بود. با این حال زن نمیتوانست یک نفر دیگر را بکشد، بنابراین درست زمانی که کسی آن اطراف پرسه نمیزد، مرد جوان را آزاد کرد. او میدانست که با این عمل چشمانش رو از دست خواهد داد، یا حتی جانش را.
《 سیلوانا؛ رام کنندهی اژدها 》
غرش بلند اژدها سکوت شب را شکست. سیلوانا که وحشت کرده بود به دیوار تکیه داد و چهرهاش را در هم کشید. چشمان آبی رنگش به اژدهای رمیده خیره شده بودند. اژدها که به هیچ عنوان قابل کنترل نبود از پوزهی پر از فلسش آتشی شدیدا داغ را بیرون میداد. بدنِ سبز رنگ اژدها در تضاد با چشمان زرد رنگش باعث میشد وحشتی به دل سیلوانا رخنه کند. سیلوانا شنلش را محکمتر چسبید و سعی کرد تمرکز کند. وقتی کارآموز کنترل اژدها باشید خطر مرگ هر لحظه در کمین است و ممکن است به عینی خاکستر شوید. اما این دفعه فرق داشت؛ ناگهان سیلوانا قدرتی بی نهایت در قلبش حس کرد؛ چشمانش شفاف شدند و موهای قهوهای رنگش زیر کلاه شنل، رنگ خود را به سفید تغییر دادند. دستان سیلوانا رو به اژدها دراز شدند و انرژیای به رنگ سرخ از آن ساطع شد. انرژی سرخ رنگ در عرض چند ثانیه به اژدهای وحشی رسید و او را ساکت کرد. اژدها روی زمین دراز کشید و پوزهاش را که حالا بسته شده بود به خاک چسباند. این دومین بار بود که سیلوانا توانسته بود از قدرتش استفاده کند. رام کنندگان اژدهایان خیلی کمیاب بودند و همه به خدمت امپراطوری در میآمدند. اولین باری که سیلوانا قدرت را در وجودش حس کرد زمانی بود که اژدهایی سرگردان به مادرش حمله کرده و او را کشته بود. او نمیتوانست خشمش را کنترل کند و وقتی موج انرژی در درونش فعال شد اژدها دیگر نفس نمیکشید. او که روی نیمکت درب و داغانی و نشسته بود، با خود فکر کرد چه سرنوشتی در انتظارش است. هیچوقت فکر نمیکرد روزی مجبور شود به خاطر قدرت نهانی که در وجود داشت رام کنندهی اژداهایان شود؛ اژدهایانی که بزرگترین خطر برای امپراطوری متروکه بودند و هرروز دست کم چهار نفر از سربازان امپراطوری به دست آنان کشته میشدند. بعضی ها میگفتند اژدهایان در واقع همان روح اهالی امپراطوریِ پیشین سایه بودند. به هر حال برای سیلوانا فرق نمیکرد چه سرنوشتی در انتظار اوست؛ چون نمیتوانست با آن مقابله کند.
《 هینامی؛ ندیمهی قصر پادشاهی 》
جمع کردن کثیف کاری شاهزادهی کوچک زمان زیادی میبرد؛ گرچه هینامی دیگر به آن عادت کرده بود. عرق را از صورت ظریفش پاک کرد و به کارش ادامه داد. دختر هیچوقت خانوادهی خود را ندیده بود؛ او از همان ابتدا به عنوان خدمتکار به امپراطوری متروکه فروخته شده بود و از وقتی که چشم در این دنیا باز کرده بود رنج کشیده بود. دامن سادهاش را مرتب کرد و به سمت خروجی اتاق شاهزاده حرکت کرد. آن پسرک شیطان صفت هرروز برای اذیت کردن هینامی خرابکاری میکرد. ظالمانهتر این بود که هینامی برای خرابکاریهای شاهزاده شکنجه میشد. وقتی به حیاط بزرگ و دلگیر قصر رسید برای بار چندم نقشهی فرار خود را مرور کرد. او باید در مهمانی سلطنتی امشب میگریخت و از شر بدبختی خلاصی پیدا میکرد. نقشهای که داشت راحت بود: وقتی از قصر خارج میشد به سمت ایستگاه قطار زیرزمینی و قدیمی شهر میرفت. با خود فکر میکرد میتواند کاری پیدا کند و زندگی خود را بگذراند. اما درست همان شب سرنوشتش تغییر کرد؛ وقتی به ایستگاه زیرزمینی و تاریک قطار رسید آن دختر را دید؛ دختری با موهایی به رنگ صورتی.