یک چیز دیگر هم بود که عذابم میداد، و آن اینکه هیچکس شبیه من نبود و من هم شبیه کسی نبودم. من تنهام و آنها با هم! این چیزی بود که در فکرم میگذشت.🪞🕯
|داستایوفسکی|
『🪽ملیکـــہ 』
🤍🪴
.
چای نوشیدم
و یکباره دلتنگت شدم؛
بغض کردم و چشمهایم تر شد...
همه با تعجب نگاهم کردند!
لبخند زدم و گفتم:
"چقدر داغ بود"
.
دست هایم به آرزوهایم نرسید
آنها بسیار دورند !
اما درخت سبز صبرم می گوید :
امیدی هست ؛ دعایی هست ؛
خدایی هست ...🪞🌿
.