eitaa logo
روزمـــ🫂ــــرگی هــای دخــــ🌷ــــتـــر شمـــ🍳ـــالی
178 دنبال‌کننده
333 عکس
485 ویدیو
2 فایل
به روزمرگی های دختر شمالی خوش آمدید🙏 ما دو خواهریم که اینجا🤔 از ترشی گرفته تا غذا هایی که تا حالا اسمشو هم نشنیدی یادت. می دیم💬 تولد کانال: 11فروردین 1405♡ لینک کانال 👇 https://eitaa.com/joinchat/2908358167C509f84bc9b کپی راضی نیستم ❌ (:💒:
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم قارچ هارو خورد کنیم برای یه پیتزا که قراره بدرستیم😇😌🍕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شبتون بخیر 🥹 امروز اینترنتم تموم شده بو د ونتونستم فعالیت کنم🙂 ولی قول میدم فردا بالای +هزارتا پست داشته باشیم☺️
🌺گلناز🌺 امیر حسام گفت :گلنار ؟ تو واقعا چند سالته ؟ گفتم : دوازده سال آقا .. گفت : پس به خدا نصف تو زیر زمینه ، گفتم : اینی که گفتین یعنی چی ؟ خوبم یا بدم ؟ خندید و گفت : نصف بیرون زمین رو میگ یا نصف زیر زمین؟ گفتم : وا ؟ آقا دارین شوخی می کنین ؟ آقا گفت : امیر حسام ؟ سر بسرش نزار... آقا به جز چیزایی که برای من گرفته بود کلی خرید کرده بود برای سفر... من از ذوق دیدن لباسهام اونا رو بغل زدم و وارد خونه شدمگ.. آقا به شوکت گفت : برو به محمود و امیر حسام کمک کن فرح یک چمدون بده به گلنار وسایلشو بزاره توش بطور شگفت انگیزی همه با من مهربون شده بودن . عزیز گفت : گلنار جون بیا اینجا بازش کن ببینیم برات چی خریدن ؟ باورم نمیشد پالتو سبز یشمی با یک یقه ی بزرگ چند جفت جوراب پشمی بلند دو دست بلوز و دامن ژاکت سفید رو سری پشمی و دو جفت کفش درست و حسابی که بیشتر از رویا های من بود... کلی چیزای دیگه که از خوشحالی بالا و پایین می پریدم ولی نگاه دلسوزانه ی عزیز و شوکت و فرح از نظرم دور نموند... با اینکه از ذوقی که داشتم اصلا جدی نگرفتم ولی از اینکه اون همه با من مهربون شده بودن به شک افتادم اصلا چرا اونا یک مرتیه این همه با من تغییر رفتار داده بودن نمی فهمیدم... اونشب با ذوق و شوق کنار پرستو خوابیدم.. دیگه از دل و جون دوست داشتم با آقا به اون سفر دور برم غافل از اونچه که انتظارم رو می کشید صبح زود عزیز بیدارم کرد و گفت : گلنار پاشو حاضر شو زود باش عزت الله خان منتظره... از جام پریدم چمدونم بسته و آماده بود زود لباسمو عوض کردم و نمازم رو توی اتاقم خوندم و پالتوی قشنگم رو پوشیدم... همه بیدار بودن .. عزیز گفت : بیا جونم یک چای داغ بخور و ناشتایی که گرسنه نمونی .. شوکت خانم گفت : این بسته رو ببین تو باید توی راه به آقا و خانم برسی...این مال وسط روزه .. این ناهار شماست... این آجیل و خرما .. اینم اناز دون کرده کاسه و قاشق هم گذاشتم ..چای و استکان اینجاست ..فهمیدی ؟ گفتم فهمیدم ...ماشین جلوی پله ها پارک بود .. سقف ماشین روی بار بند چمدون ها و رختخواب بسته شده بود و صندوق عقب اونقدر پر بود که درش به زور بسته شد .. روی صندلی عقب دو تا پتو ویک بالش دیدم عزت الله خان ماشین رو روشن کرد و برگشت عزیز فورا به همه که توی راهرو جمع شده بودن گفت برین توی اتاق .. عزت الله خان از پله ها رفت بالا ... من هاج و واج نگاه می کردم ...که آقا رو دیدم دست زنی رو گرفته که سر تا به پا سیاه پوشیده بود و یک شال سیاه هم روی سرش انداخته بود... و با تکیه بر شونه های آقا از پله ها پایین می اومدن... عزیز پرستو رو بغل کرده بود و فرح پریناز رو .. از دور بچه ها رو گرفتن جلوی صورت اون زن ..یک لحظه زانو هاش خم شد و آقا اونو گرفت ... در سکوتی تلخ و غمبار در حالیکه همه با هم اشک میریختن ..مدتی بی حرکت از زیر شال بچه ها رو نگاه کرد و در حالیکه هیچ صدایی از گلوش در نیومد از شدت گریه شونه هاش می لرزید به کمک آقا از در بیرون رفت ..و سوار ماشین شد ..من همینطور مات زده ایستاده بودم ... امیر حسام گفت : گلنار بیا این رادیو رو بدم به تو با باتری کار می کنه تازه خریدم .. اونجا سرت گرم میشه... حالا برو منتظرن مراقب خودت باش .. و من همینطور بهت زده با همه خداحافظی کردم و رفتم روی صندلی جلوی ماشین نشستم ... اما نمی تونستم پشت سر هم برنگردم و به اون زن نگاه نکنم ..و در حالیکه عزیز پشت سرمون آب میریخت از در خونه بیرون رفتیم .. آقا از توی آینه به عقب نگاه کرد و گفت : شیوا جان عزیز دلم راحتی ؟حالت خوبه ؟ بخواب برای ناشتایی صدات می کنم ... اون زن آهسته گفت :نه خوابم با شنیدن صدای محزون اون زن معمای من پیچیده تر شد داشتم فکر می کردم اون که حالش خوبه چرا باهاش اینطوری رفتار می کنن؟ ولی نه جرات پرسیدن داشتم و نه موقعیتش بود وقتی ماشین از شهر بیرون رفت و ما توی جاده ی خاکی و اغلب یخ بسته بالا و پایین می رفتیم من فهمیدم که راه دور یعنی بیرون از شهر تهران تازه خورشید از پشت کوه بیرون اومد و من از گرمای اون غرق در لذت شدم آقا همینطور که رانندگی می کرد گفت:شیوا جان به سلیمان پیغام فرستادم خدا کنه به دستش رسیده باشه چیزی می خوری ؟ و منتظر جواب نشد و ادامه داد گلنار جون ببینم می تونی چای بریزی و چند لقمه برای خانم درست کنی ؟ فورا در حالیکه سبد زیر پام رو زیر و رو می کردم گفتم :بله آقا همین الان گفت : به منم بده احساس می کنم اشتهام باز شده شیوا باید زود تر این کارو می کردیم و این کابوس تموم میشد باز اون زن آروم و غمگین گفت : خودتم می دونی که این کابوس تموم شدنی نیست بعد از اینکه لقمه ها رو درست کردم گذاشتم توی یک بشقاب و با یک لیوان چای دادم عقب و شیوا در حالیکه دستکشی سیاه به دست داشت ازم گرفت ادامه دارد... 🥰ارسال مطالبِ کانال فقط با لینک کانال مجاز هستش☺️