20.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خورشت ســبزی خوی (شیرین رضــوان)💕❤️
شبتون بخیر 🥹
امروز اینترنتم تموم شده بو د ونتونستم فعالیت کنم🙂 ولی قول میدم فردا بالای +هزارتا پست داشته باشیم☺️
🌺گلناز🌺
#قسمت_یازدهم
امیر حسام گفت :گلنار ؟ تو واقعا چند سالته ؟
گفتم : دوازده سال آقا ..
گفت : پس به خدا نصف تو زیر زمینه ،
گفتم : اینی که گفتین یعنی چی ؟ خوبم یا بدم ؟
خندید و گفت : نصف بیرون زمین رو میگ یا نصف زیر زمین؟
گفتم : وا ؟ آقا دارین شوخی می کنین ؟
آقا گفت : امیر حسام ؟ سر بسرش نزار...
آقا به جز چیزایی که برای من گرفته بود کلی خرید کرده بود برای سفر...
من از ذوق دیدن لباسهام اونا رو بغل زدم و وارد خونه شدمگ..
آقا به شوکت گفت : برو به محمود و امیر حسام کمک کن فرح یک چمدون بده به گلنار وسایلشو بزاره توش بطور شگفت انگیزی همه با من مهربون شده بودن .
عزیز گفت : گلنار جون بیا اینجا بازش کن ببینیم برات چی خریدن ؟
باورم نمیشد پالتو سبز یشمی با یک یقه ی بزرگ چند جفت جوراب پشمی بلند
دو دست بلوز و دامن ژاکت سفید
رو سری پشمی و دو جفت کفش درست و حسابی که بیشتر از رویا های من بود...
کلی چیزای دیگه که از خوشحالی بالا و پایین می پریدم ولی نگاه دلسوزانه ی عزیز و شوکت و فرح از نظرم دور نموند...
با اینکه از ذوقی که داشتم اصلا جدی نگرفتم ولی از اینکه اون همه با من مهربون شده بودن به شک افتادم
اصلا چرا اونا یک مرتیه این همه با من تغییر رفتار داده بودن نمی فهمیدم...
اونشب با ذوق و شوق کنار پرستو خوابیدم..
دیگه از دل و جون دوست داشتم با آقا به اون سفر دور برم غافل از اونچه که انتظارم رو می کشید
صبح زود عزیز بیدارم کرد و گفت : گلنار پاشو حاضر شو زود باش عزت الله خان منتظره...
از جام پریدم چمدونم بسته و آماده بود
زود لباسمو عوض کردم و نمازم رو توی اتاقم خوندم و پالتوی قشنگم رو پوشیدم...
همه بیدار بودن ..
عزیز گفت : بیا جونم یک چای داغ بخور و ناشتایی که گرسنه نمونی ..
شوکت خانم گفت : این بسته رو ببین تو باید توی راه به آقا و خانم برسی...این مال وسط روزه ..
این ناهار شماست...
این آجیل و خرما ..
اینم اناز دون کرده کاسه و قاشق هم گذاشتم ..چای و استکان اینجاست ..فهمیدی ؟
گفتم فهمیدم ...ماشین جلوی پله ها پارک بود ..
سقف ماشین روی بار بند چمدون ها و رختخواب بسته شده بود و صندوق عقب اونقدر پر بود که درش به زور بسته شد ..
روی صندلی عقب دو تا پتو ویک بالش دیدم
عزت الله خان ماشین رو روشن کرد و برگشت
عزیز فورا به همه که توی راهرو جمع شده بودن گفت برین توی اتاق ..
عزت الله خان از پله ها رفت بالا ...
من هاج و واج نگاه می کردم ...که آقا رو دیدم دست زنی رو گرفته که سر تا به پا سیاه پوشیده بود و یک شال سیاه هم روی سرش انداخته بود...
و با تکیه بر شونه های آقا از پله ها پایین می اومدن...
عزیز پرستو رو بغل کرده بود و فرح پریناز رو ..
از دور بچه ها رو گرفتن جلوی صورت اون زن ..یک لحظه زانو هاش خم شد و آقا اونو گرفت ...
در سکوتی تلخ و غمبار در حالیکه همه با هم اشک میریختن ..مدتی بی حرکت از زیر شال بچه ها رو نگاه کرد و در حالیکه هیچ صدایی از گلوش در نیومد از شدت گریه شونه هاش می لرزید
به کمک آقا از در بیرون رفت ..و سوار ماشین شد ..من همینطور مات زده ایستاده بودم ...
امیر حسام گفت : گلنار بیا این رادیو رو بدم به تو با باتری کار می کنه تازه خریدم ..
اونجا سرت گرم میشه...
حالا برو منتظرن مراقب خودت باش ..
و من همینطور بهت زده با همه خداحافظی کردم و رفتم روی صندلی جلوی ماشین نشستم ...
اما نمی تونستم پشت سر هم برنگردم و به اون زن نگاه نکنم ..و در حالیکه عزیز پشت سرمون آب میریخت از در خونه بیرون رفتیم ..
آقا از توی آینه به عقب نگاه کرد و گفت : شیوا جان عزیز دلم راحتی ؟حالت خوبه ؟
بخواب برای ناشتایی صدات می کنم ...
اون زن آهسته گفت :نه خوابم
با شنیدن صدای محزون اون زن معمای من پیچیده تر شد
داشتم فکر می کردم اون که حالش خوبه چرا باهاش اینطوری رفتار می کنن؟ ولی نه جرات پرسیدن داشتم و نه موقعیتش بود
وقتی ماشین از شهر بیرون رفت و ما توی جاده ی خاکی و اغلب یخ بسته بالا و پایین می رفتیم من فهمیدم که راه دور یعنی بیرون از شهر تهران
تازه خورشید از پشت کوه بیرون اومد و من از گرمای اون غرق در لذت شدم
آقا همینطور که رانندگی می کرد گفت:شیوا جان به سلیمان پیغام فرستادم خدا کنه به دستش رسیده باشه چیزی می خوری ؟
و منتظر جواب نشد و ادامه داد گلنار جون
ببینم می تونی چای بریزی و چند لقمه برای خانم درست کنی ؟
فورا در حالیکه سبد زیر پام رو زیر و رو می کردم گفتم :بله آقا همین الان
گفت : به منم بده احساس می کنم اشتهام باز شده
شیوا باید زود تر این کارو می کردیم و این کابوس تموم میشد
باز اون زن آروم و غمگین گفت : خودتم می دونی که این کابوس تموم شدنی نیست
بعد از اینکه لقمه ها رو درست کردم گذاشتم توی یک بشقاب و با یک لیوان چای دادم عقب و شیوا در حالیکه دستکشی سیاه به دست داشت ازم گرفت
ادامه دارد...
🥰ارسال مطالبِ کانال فقط با لینک کانال مجاز هستش☺️
🌺گلناز🌺
#قسمت_دوازدهم
بعد برای آقا هم درست کردم و گذاشتم کنار دستش تا یواش یواش بخوره
شیوا ظرفا هاشو به من پس نداد و گفت : همینجا باشه نباید با بقیه ی ظرف ها قاطی بشه
گفتم : خانم اشکالی نداره یک جا آب باشه من می شورم
آقا گفت : گلنار جون خانم مریضه
خوب گوش کن ببین چی میگم ظرف ها ی خانم باید جدا باشه .
تو زیاد نباید بهشون نزدیک بشی ممکنه بیماری واگیر داشته باشه می فهمی چی میگم ؟
گفتم : بله آقا حواسم هست فهمیدم
حالا من از اون سفر خوشم اومده بود با آفتابی که از شیشه به صورتم می خورد و حرکت یکنواخت ماشین سرم کج شد و مدت زیادی خوابیدم و با ترمز ناگهانی اون بیدار شدم آقا می خواست بنزین بزنه
توی یک شهر دیگه بودیم ولی دیگه برفی در کار نبود
همه جا سبز خرم و بوی بهار میومد به عقب نگاه کردم خانم بالش رو گذاشته بود زیر سرشو رفته بود زیر پتو
حرکتی نمی کرد
یکم جلو تر آقا کنار یک رود خونه زیبا نگه داشت تا ناهار بخوریم
اما خانم پیاده نشد
آقا گفت : بیا پایین قربونت برم یک هوایی بخوری کسی اینجا نیست
گفت : نه به درد سرش نمی ارزه مردم فضول هستن من خوبم از همین جا همه چیز رو می ببینم
آقا هم نشست روی صندلی عقب کنار اون و من غذا مو بر داشتم و بردم کنار رود خونه ونشستم روی یک سنگ و همین طور که به رد شدن آب نگاه می کردم
رفتم توی رویا
دختر شاه پریون رسید به یک رود خونه روی یک سنگ نشست تا پاهاشو می خواست بزار توی آب
پسر پادشاه یک مرتبه از روی یک شاخه ی درخت پرید پایین
دختر شاه پریون که نمی خواست شناخته بشه پا گذاشت به فرار پسر پادشاه دنبالش کرد و اونو گرفت و گفت : وای تو چقدر زیبایی تا حالا این طرفا تو رو ندیدم تازه به دیار ما اومدی ؟دختر شاه پریون با اینکه به پدرش قول داده بود غیب نشه مجبور شد خودشو ناپدید کنه
پسر پادشاه هراسون شد به هر طرف گشت تا اون دختر رو که یک دل نه صد دل عاشقش شده رو پیدا کنه
دختر شاه پریون همین طور که غیب بود می دید که اون پسر بیقرار به دنبال اون می گرده
گلنار گلنار ؟ بیا بابا می خوایم بریم
و دوباره راه افتادیم نزدیک غروب آفتاب رسیدیم به یک روستا توی دامنه ی کوه
ولی آقا نگه نداشت و به راهش ادامه داد از جاهایی میرفت که اصلا جاده نبود
بالاخره خیلی دور تر از اون روستا روی یک بلندی ایستاد و برگشت و به شیوا گفت :تو همینجا بشین
منو و گلناز میریم تا بخاری رو روشن کنیم و اگر خوب تمیز نکرده باشن اونجا رو مرتب کنیم
نمی دونم پیغامم به سلیمان رسیده یا نه
بزار اول من برم بعد میام دنبالت
گفت : نه من اینجا تنها نمی مونم شاید یکی ماشین رو دیده باشه بیاد سراغون
منم میام می تونم بهتون کمک کنم حالم خوبه
آقا یک فانوس از صندوق عقب برداشت و روشن کرد درای ماشین رو بست و هر سه تایی در حالیکه من فقط رادیویی که امیر حسام بهم داده بود همراهم می بردم
رفتیم بالا
خورشید کم کم رفت پشت کوه و آسمون رو زرد رنگ کرده بود
اما ما درست جلوی پامون رو نمی دیدیم
راه طولانی بود و شیوا قدرت نداشت مدام تلو می خورد و بالاخره آقا فانوس رو داد دست منو و اونو بغل کرد و روی دست با خودش برد شیوا چثه ی لاغری داشت و به نظر میومد وزن زیادی نداره
دستهاشو دور گردن آقا حلقه کرد و در حالیکه خُلق من از اون شال سیاه تنگ شده بود اون هنوز از زیر اون بیرون نمی اومد
بالای تپه که رسیدیم توی سرازیری بعدی یک کلبه بود نزدیک که شدیم خونه ای کوچک دیدم که دیوار های کاهکلی داشت با دوتا پنجره
آقا شیوا رو گذاشت زمین چند تا نفس عمیق کشید و در حالیکه نفس نفس می زد با کلید درو باز کرد و فانوس رو از دست من گرفت و وارد شد وگفت : خدا رو شکر تمیزه
پس سلیمان همه چیز رو آماده کرده
خیلی خوب شد خیلی ...
گلنار چوب بیار بزاریم توی بخاری
اما من وحشت کرده بودم یعنی ما باید اینجا زندگی کنیم ؟
توی یک اتاق ؟به این کوچکی
نمی فهمیدم در واقع حالا متوجه شده بودم منظور آقا از یک جای خیلی دور یعنی چی...
دوباره گفت : گلنار خانم چرا وایسادی چوب کنار کلبه اس بیار
وقتی بخاری رو روشن کرد ..
گفت : اینجا امنه
من میرم سلیمان رو برای کمک بیارم تا اثاث رو بیاریم بالا
زود بر می گردم
شیوا جان حالت خوبه
بیا بشین کنار بخاری ...
و به من گفت : مراقب خانم باش من زود میام
حالا من و شیوا بودیم و اتاق کوچکی روی یک تپه با یک فانوس و یک گلیم و یک بخاری ویک اجاق و مقدار ی ظرف گوشه ی اتاق همه ی چیزی بود که توی اون کلبه وجود داشت
و زنی که هنوز با شال سیاه روبروی من نشسته بود
بغض کردم خدایا منو چیکار کردی؟
ادامه دارد...
🌸ارسال مطالبِ کانال فقط با لینک کانال مجاز هستش☺️
فردا اگه اعضا زیاد بشه
فایل کاملشو میفرستم🥹
منظورم قصه