هدایت شده از ریپ:)
«فرض کنید یک ماشین زمان دارید که فقط یک بار کار میکند… ⏳
اگر میتوانستید به یک لحظه از گذشته سفر کنید، یا یک پیام کوتاه برای “خودِ آیندهتان” بفرستید، آن پیام چه بود؟
در لینک زیر، سفر خیالی خود را برای ما بنویسید.»
https://harfeto.timefriend.net/17854306023889
هدیه:
از بین پیامهای رسیده، ۳ پیام که بیشترین ارتباط را با قلبها برقرار کرد انتخاب میکنیم. صاحبان این پیامها، کافیست یک “نشانه” (مثلاً یک کلمه خاص که در متنشان استفاده کردهاند) را به پیوی بفرستند تا هدیهشان را تقدیم کنیم.»
آینده شهادت را نصیبم میکند؟
+
آری......
اگر من یه ماشین زمان داشتم باهاش به گذشته ام سفر میکردم و میگفتم: نگران نباش، هیچ چیزی اونقدر ارزششو نداره که ذهن تو درگیرش کنی، به گذشته فکر نکن و برای آینده ات نگران نباش، در حال زندگی کن، بزار باد مو هات رو به حرکت دربیاره☆
+
نگران نباش....
اگه من میتونستم به گذشته برم میرفتم به سال پیش و فقط برادرم رو که فوت شده رو یک دل سیر نگاه میکردم 😭😭
+
خدا رحمتشون کنه🥲🥀
کارهامو بیشتر جوری انجام بدم که به امام زمان بیشتر نزدیک باشم
+
با این اوکیم🌱
کاش همه به این حرف عمل میکردن و فقط حرف نبود....
همیشه توی زندگیتون به مشکلاتی که قراره توی آینده اتفاق بیفته خوب فکر کنید چون که ماشین زمانی وجود نداره که شمارو به عقب بر گردونه
+
:)
سلام
+
درود😁🌱
بعقب بر گردم و کسی رو که......... بش میگفتم😔
+
:):):):):):):):):):):):):):)
میراث زمان(1)
آرین همیشه فکر میکرد که صدای
تیکتاک ساعتها، صدای حرکت زمان نیست؛ بلکه صدای در حال فروپاشیِ واقعیت است. او یک ساعتساز بود، اما نه از آنهایی که برای تنظیم زمان کار میکردند؛ او ساعتهایی میساخت که «لحظهها» را شکار میکردند.
در آخرین شبِ زندگی در دنیایِ خاکستری و پر از غبار، آرین موفق شد قطعهی آخر را در دستگاهِ «نگاهبان» قرار دهد. دستگاهی که سالها بود روی آن کار میکرد تا دریچهای به «دنیای بعد» باز کند؛ جایی که گفته میشد زمان، مانند یک رودخانه نیست که از کنار ما عبور کند، بلکه مانند یک اقیانوس است که همه چیز در آن همزمان حضور دارد.
با فشار دادن آخرین اهرم، صدای تیکتاک ناگهان قطع شد. سکوتی چنان سنگین که گویی خودِ صدا هم در میان راه فرو ریخته بود. سپس، نوری که نه از خورشید بود و نه از ماه، از میان شکاف دیوارها سرازیر شد.
میراث زمان(۲)
آرین پلک نزد. وقتی چشمهایش را باز کرد، دیگر در کارگاه تاریک و پر از روغن خود نبود. او در میانهی چیزی ایستاده بود که نمیتوانست نامی برایش بیاورد. زمین زیر پایش نه جامد بود و نه مایع؛ شبیه به انعکاسِ سطح یک دریاچهی بینهایت آرام بود که با هر قدم، رنگهای تازه و نوری غریب در خود میآمیخت.
آسمان در اینجا آسمان نبود. لایههایی از رنگهای بنفش، طلایی و نقرهای در هم تنیده شده بودند که انگار در حال رقص بودند. اما عجیبترین چیز، «صداها» بودند. او میتوانست صدای خندهی یک کودک در قرن گذشته را بشنود، همزمان با صدای برخورد امواج در جهانی که هنوز خلق نشده بود.
او به جلو قدم برداشت. در این «دنیای بعد»، گذشته، حال و آینده، مثل صفحات یک کتاب که همزمان باز شده باشند، در برابر چشمانش بودند. او دید که میتواند لمس کند و خاطرات را ببیند. یک درخت را دید که برگهایش از جنس موسیقی بودند و با هر وزش باد، یک نغمهی باستانی مینواختند.
بریم یه سفر دوروزه ی یهویی😁✨
امروز کم فعال بودنم بخاطر این سفر یهویی بود💕ما قرار بود بریم بعد کنسل شد و امروز مجدد کنسلی رفع شد و داریم میریم🥺🖐🏻🖐🏻
نمیخوایید بیایید ناشناس بگید کجا میرم🤨؟
به دو نفر اولی که درست بگن هدیه میدم💕
یه راهنمایی.....
مشهد نیست✨
https://harfeto.timefriend.net/17854306023889
دخترا به کانال خودتون خوش اومدید🎀🥺
از داشتن شما پاپیونی ها خیلی خوشحالمم🎀
برای تبلیغات و تبادلات لطفا پیوی باشید
توی ناشناس نزارید❌❌