مذهبی بودن ما ، دردسري شد کهٔ نگـو
من ملـٰک بودم ؤ فردوس ِبرین
اما اؤ . .
بوسهٔ اي داد به من ، عرش ِخدا ریخت بهم . .
گر چهٔ رسوا شدم ، از عشق ِتو اما چهٔ کنم ؟!
دوسـت ميدارمت ائ ، مایهٔي رسوایی ِ من . .
دیدمش با دیگري گفتم سلام اي دلـٰربا ،
آمدئ جانم بهٔ قربانت ولي با اؤ چرا ؟
اي کاش کهٔ معشوق زِ ، عاشق طلـٰب ِجان میکرد . .
تا کهٔ هر بيسر و پایئ نشود یار کسي . . !
لـٰبت را با زبانت قبل بوسیدن کمي تَر کن ،
کهٔ باید قبـٰل کشتن ، ذبـح را آبئ بنوشانی .
من کهٔ شعرم همه درد است ، تو چرا می خواني ؟!
نکند حال ِغم انگیز ِدلم ، مایهٔ خوشحالیِ توست ؟