🌊 ناویس — «نگهبانِ شهرِ غرقشده»
موجود افسانهای: نِرِئید؛ یکی از ارواح باستانی دریا. نگهبان شهری که قرنهاست زیر آب دفن شده.
میگفتند در عمیقترین نقطهی دریا، شهری وجود داره که شبها پنجرههاش روشن میشه؛ با اینکه قرن هاست هیچ انسانی در آن زندگی نمیکند.
ناویس تنها کسی بود که هنوز در آن شهر قدم میزد. او وظیفه داشت از ناقوس آبی محافظت کند؛ ناقوسی که اگر یک بار به صدا درمیآمد، تمام دریا به خروش می افتاد
سالها هیچ اتفاقی نیفتاد. تا شبی که ناویس صدای ناقوس را شنید.
اما هیچکس آن را به صدا درنیاورده بود.
او خودش را به برج رساند و در کمال تعجب آب اطراف ناقوس آروم بود
بعد متوجه چیزی شد، روی دیوار برج، جملهای ظاهر شده بود که هرگز آنجا نبود:
«دریا چیزی را که صاحبش بود پس گرفته»
ناویس به سطح آب نگاه کرد. تمام اقیانوس برای چند ثانیه عقب رفت.
و شهری که هزار سال پیش زیر آب ناپدید شده بود، دوباره از دل دریا بیرون آمد.
ناویس لبخند زد. چون فهمید شهر هیچوقت غرق نشده بود. فقط منتظر بازگشت نگهبانش بود.
🌿 درسا — «دریادِ جنگل»
موجود افسانهای: درایاد؛ روح درختان و جنگل، نگهبان جنگلی که هیچ نقشهای نمیتوانست مکانش را نشان دهد.
میگفتن هرکس با نیت بدی وارد جنگل بشه راه رو گم میکنه. اما اگر واقعاً چیزی برای محافظت کردن داشته باشه، درخت های جنگل خودشون راه رو به او نشوپ میدن
درسا سالها میان درختان زندگی کرد و به هیچ پادشاه، شکارچی یا جادوگری اجازه نداد وارد قلب جنگل بشه
تا اینکه یک صبح، از خواب بیدار شد و متوجه شد همه ی برگ های جنگل رنگ پریده و سفید شده ان نه بخاطر پاییز بود و نه حتی بیماری بلکه جادویی قدیمی در حال بیدار شدن بود.
درسا به سمت قدیمیترین درخت رفت و کف دستش را روی تنهی اون گذاشت صدای هزاران سال خاطره در ذهنش پیچید.
جنگل او رو بر سر دوراهی گذاشته بود و فقط یک حق انتخاب داشت یا خودش رو نجات بده، یا جنگل رو
درسا فقط خندید و گفت: «من که از اولم برای خودم اینجا نبودم.»
و دستش رو روی تنه ی قدیمی درخت نگه داشت صبح روز بعد، جنگل دوباره سبز بود. اما دیگه کسی درسا رو پیدا نکرد.
فقط یک درخت جدید، درست در مرکز جنگل روییده بود؛ با برگهایی که هرگز نمیریخت و اگر کسی شبانه از کنار اون عبور کند، گاهی صدای خندهی دختری رو میان شاخهها میشنود
🕯️ غزل — «قصهگوی شهرِ مردگان»
بانشی؛ روحی افسانهای که با صداش میتونه مرز بین دنیای زندگان و مردگان رو لمس کنه.
غزل در شهری زندگی میکرد که هیچکس در اون نباید بعد از غروب اسم مردگان رو زمزمه میکردن چون میگفتن اگر اسم کسی که از دنیا رفته گفته بشه، روحش برای یک شب برمیگرده
اما غزل تنها کسی بود که میتونست صدای آنها را بشنوه. هر شب، پشت پنجره مینشست و داستان زندگی مردگانی رو که هیچکس دیگر به یاد نمیآورد، در دفترش مینوشت. تا اینکه یک شب، صدایی پشت پنجره گفت: «غزل... نوبت توئه که داستانت رو بنویسن.»
او دفتر رو بست. برای اولین بار، هیچ صدایی از مردگان نمیآمد. صبح روز بعد، مردم شهر متوجه شدن تمام قبرها خالی شده نه جنازهای مانده بود، نه روحی. فقط دفتر غزل روی میز خانهاش قرار داشت.
آخرین صفحهی دفتر با دستخط خودش نوشته شده بود: «بعضی داستانها با مرگ تمام نمیشوند؛ فقط راویشان عوض میشه.».
از آن روز به بعد، هروقت کسی در آن شهر میمرد، صدای غزل را از دورترین نقطهی شهر میشنیدند که داستان زندگیاش رو تعریف میکرد
🐺 فئودور — «گرگِ ماهگرفته»
موجود افسانهای: لوپوسوار؛ گرگینهای باستانی که بهجای نفرین شدن، خودش نگهبان مرز میان دنیای انسانها و موجودات وحشی بود.
در شمال سرزمینی یخزده، روستایی وجود داشت که مردمش هر شب قبل از خواب درها رو قفل میکردند اما نه به خاطر دزدها به خاطر گرگی که زیر نور ماه پرسه میزد.
میگفتن اگر صدای زوزهاش رو بشنوی، نباید واکنشی نشون بدی؛ چون گرگ میفهمد کجایی.
اما حقیقت چیز دیگری بود. فئودور هر شب در جنگل میگشت و موجوداتی رو که نباید وارد دنیای انسانها میشدن، به اعماق تاریکی برمیگردوند
تا شبی که ماه کامل ناگهان قرمز شد.
تمام موجودات جنگل فرار کردند، فئودور تنها ماند. در تاریکی، موجودی بزرگتر از خودش از میان درختان بیرون اومد؛ چیزی که حتی او هم نمیتونست شکستش بده فئودور بهجای جنگیدن، زانو زد و اولین زوزهی واقعی زندگیاش را کشید. صدای او از کوهها برگشت. صدها زوزه از دوردست پاسخ دادند.
صبح که مردم روستا از خانهها بیرون اومدن، هیچ گرگی در جنگل نبود.
فقط رد پنجههایی عظیم روی برف دیده میشد که تا دورترین قله ادامه داشت.
و از آن روز، هر وقت ماه قرمز میشد، مردم میگفتند: «فئودور هنوز آنجاست؛ فقط دیگر برای ما زوزه نمیکشد.»
🪶 نِبو — «کلاغِ پیشگوی آخر»
راکْشا؛ کلاغی افسانهای که میتوانست نشانههای آینده را از حرکت ستارگان بخواند.
نِبو در بلندترین برج پادشاهی زندگی میکرد؛ جایی که هیچ انسانی اجازهی ورود به اون رو نداشت. هر شب لبهی برج مینشست و آسمان رو نگاه میکرد
او آینده رو به شکل مستقیم نمیدید؛ فقط نشانهها رو میفهمید. افتادن یک ستاره یعنی جنگ. سه بار وزیدن باد از شمال یعنی مرگ یک پادشاه. و ماهی که دو شب پشت سر هم هلالش رو به سمت جنوب نشان میداد... یعنی پایان یک عصر.
یک شب، نِبو به آسمان نگاه کرد و دید تمام ستارهها خاموش شدن بهجز یکی. ستارهای کوچک که درست بالای برج خودش میدرخشید. صبح روز بعد، پادشاه تمام پیشگویان رو احضار کرد و از اونها خواست بگن چه اتفاقی قراره بیوفته همه از نابودی پادشاهی گفتن اما نِبو چیزی نگفت. پادشاه خشمگین شد و پرسید: «تو آینده را میبینی. پس چرا چیزی نمیگی؟
نِبو فقط به آسمان اشاره کرد: «من آینده را نمیبینم. من فقط میفهمم چه زمانی دیگر آیندهای وجود ندارد.»
همان شب، نِبو پرواز کرد. و صبح روز بعد، تمام ستارههای آسمان دوباره روشن شدند.
جز همان یکی اون ستاره هنوز خاموشه
میگن اگر روزی دوباره روشن شود، یعنی نِبو برگشته تا پایان بعدی رو تماشا کند
🐍 مرلیا — «مارِ گنجینه»
ناگا؛ موجود افسانهای مارگونه، نگهبان آبها و گنجینههای باستانی. مرلیا در شهری زندگی میکرد که زیر قصر سلطنتیش شبکهای از رودخانههای زیرزمینی جریان داشت.
او نگهبان اون رودها بود و یک قانون داشت: هیچکس حق نداشت چیزی رو که در آب پیدا میکنه، با خودش ببره
اما یک روز، سربازان پادشاه وارد غارهای زیرزمینی شدن و صندوقی طلایی رو پیدا کردن پادشاه دستور داد صندوق رو بیرون بیارن. مرلیا جلوی اونها ایستاد.
گفت: «اون طلا نیست.»
سربازها خندیدن صندوق رو باز کردند. داخلش چیزی جز آب نبود.
همون لحظه، تمام آبهای زیر قصر بالا اومدن مثل دیواری عظیم که قصر رو از زمین جدا کرد.
از آن روز به بعدکسی نزدیک غار ها نشد
اما مرلیا؟ او همچنان در زیر شهر زندگی میکرد و هر شب روی سطح رودخانه شناور میشد، درحالیکه تاجی از نیلوفرهای آبی روی سرش بود. او هر سال در جشن آبهای بهاری، خودش رو نشون میداد و از مردم شهر مالیات میگرفت:یک کاسه شیرینی برای ناگای نگهبان