🕯️ غزل — «قصهگوی شهرِ مردگان»
بانشی؛ روحی افسانهای که با صداش میتونه مرز بین دنیای زندگان و مردگان رو لمس کنه.
غزل در شهری زندگی میکرد که هیچکس در اون نباید بعد از غروب اسم مردگان رو زمزمه میکردن چون میگفتن اگر اسم کسی که از دنیا رفته گفته بشه، روحش برای یک شب برمیگرده
اما غزل تنها کسی بود که میتونست صدای آنها را بشنوه. هر شب، پشت پنجره مینشست و داستان زندگی مردگانی رو که هیچکس دیگر به یاد نمیآورد، در دفترش مینوشت. تا اینکه یک شب، صدایی پشت پنجره گفت: «غزل... نوبت توئه که داستانت رو بنویسن.»
او دفتر رو بست. برای اولین بار، هیچ صدایی از مردگان نمیآمد. صبح روز بعد، مردم شهر متوجه شدن تمام قبرها خالی شده نه جنازهای مانده بود، نه روحی. فقط دفتر غزل روی میز خانهاش قرار داشت.
آخرین صفحهی دفتر با دستخط خودش نوشته شده بود: «بعضی داستانها با مرگ تمام نمیشوند؛ فقط راویشان عوض میشه.».
از آن روز به بعد، هروقت کسی در آن شهر میمرد، صدای غزل را از دورترین نقطهی شهر میشنیدند که داستان زندگیاش رو تعریف میکرد
🐺 فئودور — «گرگِ ماهگرفته»
موجود افسانهای: لوپوسوار؛ گرگینهای باستانی که بهجای نفرین شدن، خودش نگهبان مرز میان دنیای انسانها و موجودات وحشی بود.
در شمال سرزمینی یخزده، روستایی وجود داشت که مردمش هر شب قبل از خواب درها رو قفل میکردند اما نه به خاطر دزدها به خاطر گرگی که زیر نور ماه پرسه میزد.
میگفتن اگر صدای زوزهاش رو بشنوی، نباید واکنشی نشون بدی؛ چون گرگ میفهمد کجایی.
اما حقیقت چیز دیگری بود. فئودور هر شب در جنگل میگشت و موجوداتی رو که نباید وارد دنیای انسانها میشدن، به اعماق تاریکی برمیگردوند
تا شبی که ماه کامل ناگهان قرمز شد.
تمام موجودات جنگل فرار کردند، فئودور تنها ماند. در تاریکی، موجودی بزرگتر از خودش از میان درختان بیرون اومد؛ چیزی که حتی او هم نمیتونست شکستش بده فئودور بهجای جنگیدن، زانو زد و اولین زوزهی واقعی زندگیاش را کشید. صدای او از کوهها برگشت. صدها زوزه از دوردست پاسخ دادند.
صبح که مردم روستا از خانهها بیرون اومدن، هیچ گرگی در جنگل نبود.
فقط رد پنجههایی عظیم روی برف دیده میشد که تا دورترین قله ادامه داشت.
و از آن روز، هر وقت ماه قرمز میشد، مردم میگفتند: «فئودور هنوز آنجاست؛ فقط دیگر برای ما زوزه نمیکشد.»
🪶 نِبو — «کلاغِ پیشگوی آخر»
راکْشا؛ کلاغی افسانهای که میتوانست نشانههای آینده را از حرکت ستارگان بخواند.
نِبو در بلندترین برج پادشاهی زندگی میکرد؛ جایی که هیچ انسانی اجازهی ورود به اون رو نداشت. هر شب لبهی برج مینشست و آسمان رو نگاه میکرد
او آینده رو به شکل مستقیم نمیدید؛ فقط نشانهها رو میفهمید. افتادن یک ستاره یعنی جنگ. سه بار وزیدن باد از شمال یعنی مرگ یک پادشاه. و ماهی که دو شب پشت سر هم هلالش رو به سمت جنوب نشان میداد... یعنی پایان یک عصر.
یک شب، نِبو به آسمان نگاه کرد و دید تمام ستارهها خاموش شدن بهجز یکی. ستارهای کوچک که درست بالای برج خودش میدرخشید. صبح روز بعد، پادشاه تمام پیشگویان رو احضار کرد و از اونها خواست بگن چه اتفاقی قراره بیوفته همه از نابودی پادشاهی گفتن اما نِبو چیزی نگفت. پادشاه خشمگین شد و پرسید: «تو آینده را میبینی. پس چرا چیزی نمیگی؟
نِبو فقط به آسمان اشاره کرد: «من آینده را نمیبینم. من فقط میفهمم چه زمانی دیگر آیندهای وجود ندارد.»
همان شب، نِبو پرواز کرد. و صبح روز بعد، تمام ستارههای آسمان دوباره روشن شدند.
جز همان یکی اون ستاره هنوز خاموشه
میگن اگر روزی دوباره روشن شود، یعنی نِبو برگشته تا پایان بعدی رو تماشا کند
🐍 مرلیا — «مارِ گنجینه»
ناگا؛ موجود افسانهای مارگونه، نگهبان آبها و گنجینههای باستانی. مرلیا در شهری زندگی میکرد که زیر قصر سلطنتیش شبکهای از رودخانههای زیرزمینی جریان داشت.
او نگهبان اون رودها بود و یک قانون داشت: هیچکس حق نداشت چیزی رو که در آب پیدا میکنه، با خودش ببره
اما یک روز، سربازان پادشاه وارد غارهای زیرزمینی شدن و صندوقی طلایی رو پیدا کردن پادشاه دستور داد صندوق رو بیرون بیارن. مرلیا جلوی اونها ایستاد.
گفت: «اون طلا نیست.»
سربازها خندیدن صندوق رو باز کردند. داخلش چیزی جز آب نبود.
همون لحظه، تمام آبهای زیر قصر بالا اومدن مثل دیواری عظیم که قصر رو از زمین جدا کرد.
از آن روز به بعدکسی نزدیک غار ها نشد
اما مرلیا؟ او همچنان در زیر شهر زندگی میکرد و هر شب روی سطح رودخانه شناور میشد، درحالیکه تاجی از نیلوفرهای آبی روی سرش بود. او هر سال در جشن آبهای بهاری، خودش رو نشون میداد و از مردم شهر مالیات میگرفت:یک کاسه شیرینی برای ناگای نگهبان
⚔️ کاترین — «والکریِ میدانهای سفید»
موجود افسانهای: والکری؛ جنگجوی اسطورهای که سرنوشت قهرمانان رو در میدان نبرد تشخیص میداد.
کاترین در سرزمینی سرد زندگی میکرد؛ جایی که جنگجویان قبل از هر نبرد، شمشیر خودشون رو مقابل او روی زمین میگذاشتند.
اما کاترین قرار نبود برای اونها بجنگه درواقع اصلا برای جنگ اونجا نبود
وظیفهاش این بود که تشخیص بده چه کسی هنوز چیزی برای جنگیدن داره
یک روز، پادشاه از او خواست نام بزرگترین جنگجوی سپاهش رو انتخاب کنه. کاترین میان صدها سرباز قدم میزد. به شمشیرها و نیزه ها و زره ها نگاه میکرد. و به زخم هایی که حاصل سالها نبرد تا پای جان بود
و در نهایت از کنار همه گذشت و به یک آشپز جوان اشاره کرد. پادشاه خندید. «اون حتی شمشیر هم نداره!»
کاترین جواب داد: «دقیقاً.»
اون شب دشمن به قلعه حمله کرد. تمام جنگجویان به میدان رفتن، اما آشپز جوان در آشپزخانه ماند.
او تمام ذخیرهی غذا و آب قلعه را برداشت و راهی مخفی به بیرون پیدا کرد؛ بعد مردم روستاهای اطراف رو خبر کرد و اونها رو برای کمک به قلعه فرستاد
کاترین شمشیرش را برداشت و گفت: «قهرمان کسی نیست که برای جنگ آماده است؛ کسیه که وقتی لازم شد، راهی برای دفاع و کمک پیدا میکنه.»
از آن روز، والکریها دیگه فقط جنگجویان رو انتخاب نمیکردن. گاهی هم کسانی رو انتخاب میکردن که اصلاً نمیخواستن بجنگن.
🦚 فرسیا — «ملکهی آینهها»
موجود افسانهای: یک آلکونوست؛ پرندهای افسانهای با چهرهی زن که آوازش میتونه احساسات آدمها رو تغییر بده.
اما فرسیا آلکونوست معمولی نبود. او در قصر متروکهای زندگی میکرد که تمام دیوارهاش از آینه ساخته شده بود. هر آینه یک ویژگی پنهان از کسی که روبهروی او ایستاده بود رو نشون میداد:
ترس، حسادت، غرور، شجاعت.
و حتی رازهایی که خود شخص از اونها بیخبر بود.
مردم برای دیدن آینده پیش فرسیا میرفتند
اما او هیچوقت آینده را نشون کسی نمیداد. چون معتقد بود: «آدمها وقتی آینده ی خودشون رو ببینن، دیگه واقعاً انتخاب نمیکنن.»
یک شب، پادشاه با ارتشش وارد قصر شد و دستور داد تمام آینهها را بشکنن
فرسیا فقط نشست و تماشا کرد. اما به جای اینکه تکههای شیشه روی زمین بیفتند... از هر تکه، یک فرسیا بیرون آمد. صدها نسخه از تو فرسیا. یکی خشمگین یکی خندان یکی ترسناک یکی آرام یکی کاملاً بیرحم.
پادشاه با ترس عقب رفت زمزمه کرد «کدومشون واقعیه؟!»
فرسیا لبخند زد و تمام نسخهها همزمان جواب دادند: «همهشون.»
صبح روز بعد، قصر خالی بود. هیچکس نمیدانست پادشاه فرار کرده، شکست خورده یا هنوز در یکی از آینهها گیر افتاده.
اما از اون زمان، یه قانون عجیب بین مردم رایج شد: اگه نیمهشب در آینه به چشمهای خودت نگاه کردی و دیدی انعاکست لبخند میزنه، در حالی که خودت لبخند نزدی... به آینه نزدیک نشو.
چون شاید فرسیا داره تصمیم میگیره کدوم نسخه از تو رو با خودش ببره