🪶 نِبو — «کلاغِ پیشگوی آخر»
راکْشا؛ کلاغی افسانهای که میتوانست نشانههای آینده را از حرکت ستارگان بخواند.
نِبو در بلندترین برج پادشاهی زندگی میکرد؛ جایی که هیچ انسانی اجازهی ورود به اون رو نداشت. هر شب لبهی برج مینشست و آسمان رو نگاه میکرد
او آینده رو به شکل مستقیم نمیدید؛ فقط نشانهها رو میفهمید. افتادن یک ستاره یعنی جنگ. سه بار وزیدن باد از شمال یعنی مرگ یک پادشاه. و ماهی که دو شب پشت سر هم هلالش رو به سمت جنوب نشان میداد... یعنی پایان یک عصر.
یک شب، نِبو به آسمان نگاه کرد و دید تمام ستارهها خاموش شدن بهجز یکی. ستارهای کوچک که درست بالای برج خودش میدرخشید. صبح روز بعد، پادشاه تمام پیشگویان رو احضار کرد و از اونها خواست بگن چه اتفاقی قراره بیوفته همه از نابودی پادشاهی گفتن اما نِبو چیزی نگفت. پادشاه خشمگین شد و پرسید: «تو آینده را میبینی. پس چرا چیزی نمیگی؟
نِبو فقط به آسمان اشاره کرد: «من آینده را نمیبینم. من فقط میفهمم چه زمانی دیگر آیندهای وجود ندارد.»
همان شب، نِبو پرواز کرد. و صبح روز بعد، تمام ستارههای آسمان دوباره روشن شدند.
جز همان یکی اون ستاره هنوز خاموشه
میگن اگر روزی دوباره روشن شود، یعنی نِبو برگشته تا پایان بعدی رو تماشا کند
🐍 مرلیا — «مارِ گنجینه»
ناگا؛ موجود افسانهای مارگونه، نگهبان آبها و گنجینههای باستانی. مرلیا در شهری زندگی میکرد که زیر قصر سلطنتیش شبکهای از رودخانههای زیرزمینی جریان داشت.
او نگهبان اون رودها بود و یک قانون داشت: هیچکس حق نداشت چیزی رو که در آب پیدا میکنه، با خودش ببره
اما یک روز، سربازان پادشاه وارد غارهای زیرزمینی شدن و صندوقی طلایی رو پیدا کردن پادشاه دستور داد صندوق رو بیرون بیارن. مرلیا جلوی اونها ایستاد.
گفت: «اون طلا نیست.»
سربازها خندیدن صندوق رو باز کردند. داخلش چیزی جز آب نبود.
همون لحظه، تمام آبهای زیر قصر بالا اومدن مثل دیواری عظیم که قصر رو از زمین جدا کرد.
از آن روز به بعدکسی نزدیک غار ها نشد
اما مرلیا؟ او همچنان در زیر شهر زندگی میکرد و هر شب روی سطح رودخانه شناور میشد، درحالیکه تاجی از نیلوفرهای آبی روی سرش بود. او هر سال در جشن آبهای بهاری، خودش رو نشون میداد و از مردم شهر مالیات میگرفت:یک کاسه شیرینی برای ناگای نگهبان
⚔️ کاترین — «والکریِ میدانهای سفید»
موجود افسانهای: والکری؛ جنگجوی اسطورهای که سرنوشت قهرمانان رو در میدان نبرد تشخیص میداد.
کاترین در سرزمینی سرد زندگی میکرد؛ جایی که جنگجویان قبل از هر نبرد، شمشیر خودشون رو مقابل او روی زمین میگذاشتند.
اما کاترین قرار نبود برای اونها بجنگه درواقع اصلا برای جنگ اونجا نبود
وظیفهاش این بود که تشخیص بده چه کسی هنوز چیزی برای جنگیدن داره
یک روز، پادشاه از او خواست نام بزرگترین جنگجوی سپاهش رو انتخاب کنه. کاترین میان صدها سرباز قدم میزد. به شمشیرها و نیزه ها و زره ها نگاه میکرد. و به زخم هایی که حاصل سالها نبرد تا پای جان بود
و در نهایت از کنار همه گذشت و به یک آشپز جوان اشاره کرد. پادشاه خندید. «اون حتی شمشیر هم نداره!»
کاترین جواب داد: «دقیقاً.»
اون شب دشمن به قلعه حمله کرد. تمام جنگجویان به میدان رفتن، اما آشپز جوان در آشپزخانه ماند.
او تمام ذخیرهی غذا و آب قلعه را برداشت و راهی مخفی به بیرون پیدا کرد؛ بعد مردم روستاهای اطراف رو خبر کرد و اونها رو برای کمک به قلعه فرستاد
کاترین شمشیرش را برداشت و گفت: «قهرمان کسی نیست که برای جنگ آماده است؛ کسیه که وقتی لازم شد، راهی برای دفاع و کمک پیدا میکنه.»
از آن روز، والکریها دیگه فقط جنگجویان رو انتخاب نمیکردن. گاهی هم کسانی رو انتخاب میکردن که اصلاً نمیخواستن بجنگن.
🦚 فرسیا — «ملکهی آینهها»
موجود افسانهای: یک آلکونوست؛ پرندهای افسانهای با چهرهی زن که آوازش میتونه احساسات آدمها رو تغییر بده.
اما فرسیا آلکونوست معمولی نبود. او در قصر متروکهای زندگی میکرد که تمام دیوارهاش از آینه ساخته شده بود. هر آینه یک ویژگی پنهان از کسی که روبهروی او ایستاده بود رو نشون میداد:
ترس، حسادت، غرور، شجاعت.
و حتی رازهایی که خود شخص از اونها بیخبر بود.
مردم برای دیدن آینده پیش فرسیا میرفتند
اما او هیچوقت آینده را نشون کسی نمیداد. چون معتقد بود: «آدمها وقتی آینده ی خودشون رو ببینن، دیگه واقعاً انتخاب نمیکنن.»
یک شب، پادشاه با ارتشش وارد قصر شد و دستور داد تمام آینهها را بشکنن
فرسیا فقط نشست و تماشا کرد. اما به جای اینکه تکههای شیشه روی زمین بیفتند... از هر تکه، یک فرسیا بیرون آمد. صدها نسخه از تو فرسیا. یکی خشمگین یکی خندان یکی ترسناک یکی آرام یکی کاملاً بیرحم.
پادشاه با ترس عقب رفت زمزمه کرد «کدومشون واقعیه؟!»
فرسیا لبخند زد و تمام نسخهها همزمان جواب دادند: «همهشون.»
صبح روز بعد، قصر خالی بود. هیچکس نمیدانست پادشاه فرار کرده، شکست خورده یا هنوز در یکی از آینهها گیر افتاده.
اما از اون زمان، یه قانون عجیب بین مردم رایج شد: اگه نیمهشب در آینه به چشمهای خودت نگاه کردی و دیدی انعاکست لبخند میزنه، در حالی که خودت لبخند نزدی... به آینه نزدیک نشو.
چون شاید فرسیا داره تصمیم میگیره کدوم نسخه از تو رو با خودش ببره
🐉 رِن — «اژدهای آسمانِ شکسته»
اژدهای آسمانی؛ موجودی که بهجای زندگی روی زمین، بین ابرها و طوفانها حرکت میکرد
رِن نگهبان مرز بین آسمان و زمین بود. هر وقت طوفانی غیرطبیعی به سمت شهرها میومد، او بالای ابرها پرواز میکرد و مسیر بادها را تغییر میداد.
اما یک روز، آسمان ترک خورد. شکافی عظیم بین ابرها باز شد و از اون شکاف نور سفیدی بیرون زد و هر چیزی رو که لمس میکرد، به سنگ تبدیل میشد
رِن بهجای فرار، مستقیم به سمت شکاف پرواز کرد. سه روز و سه شب درون طوفان جنگید. روز چهارم، آسمان دوباره آروم شد. مردم وقتی از پناهگاه ها بیرون اومدن، دیدن ابرها به شکل یک اژدهای عظیم دراومده که بالهاش تمام آسمان رو پوشونده
رِن زنده بود. اما از اون روز به بعد، دیگه نمیتونست روی زمین فرود بیاد.
پس مردم هر سال در اولین روز بهار، فانوسهایی به آسمان میفرستادن.
و میگفتن: «اگه یکی از فانوسها رو لمس کردی و شعله ی اون آبی شد، یعنی رِن هنوز بالای سر ماست.»
🐈⬛ شرلوک — «گربهی سایهها»
شرلوک در زندگی قبلی یک گربهی سایهزاد بود؛ موجودی افسانهای که میتونست وارد سایهی آدمها بشه و از اونجا رازهایی رو ببینه که صاحب سایه حتی از وجودشون خبر نداشت.
او در شهری زندگی میکرد که مردمش هر شب چراغهای خانههاشون رو خاموش میکردن؛ چون باور داشتن اگر سایشون در تاریکی دیده بشه، گربهی سایهها راز پنهانشون رو میفهمه.
شرلوک اما هیچوقت دنبال آدمهای دروغگو نمیرفت. او دنبال آدمهایی میگشت که خودشون ر فریب میدادن.
یک شب وارد سایهی پیرمردی شد و دید پیرمرد هر شب یک صندلی خالی روبهروی خودش میذاره و با کسی حرف میزنه.
اما عجیبتر اینکه روی اون صندلی، سایهی یک نفر دیگه افتاده بود. شرلوک فهمید آن سایه متعلق به کسیه که دیگه در این دنیا وجود نداره. پس دنبال سایه رفت... و به خانهای رسید که بیست سال پیش سوخته بود
از اون شب، شرلوک دیگه فقط راز آدمها رو نمیدید؛ او میتونست ردپای اتفاقاتی رو ببیند که قبلا رخ داده بود