🌌 آرورا — «دزدِ شفق»
آرورا در زندگی قبلی یک والکری نبود؛ او موجودی افسانهای به نام آلباستا بود؛ موجودی که میتونست شفق قطبی رو از آسمون پایین بیاره و با اون دروازههایی به دنیاهای دیگه باز کنه.
یک شب، آرورا متوجه شد شفق قطبی برای اولین بار به سمت زمین حرکت میکنه.
دنبال نور رفت و به شهری رسید که تمام ساکنانش یه شب در خواب فرو رفته بودن
در مرکز شهر، دروازهای از نور باز شده بود.
آرورا واردش شد. اون طرف دروازه، شهری دقیقاً شبیه شهر خودش بود... با این تفاوت که در اون دنیا، همهی آدمها مرده بودن و در مرکز میدان، نسخهی دیگه ای از خودش ایستاده بود.
نسخهی دیگه با لبخند زمزمه کرد: «بالاخره اومدی. من سالهاست منتظرم.»
آرورا پرسید: «برای چی؟»
او جواب داد: «برای اینکه جای منو بگیری.»
آرورا به آسمون نگاه کرد. شفق قطبی داشت کمکم محو میشد. و همون لحظه فهمید قانون این دروازه چیه «هر بار که کسی وارد این دنیا میشه. نسخهی دیگه ای از او میتونه به دنیای اصلی برگرده.
آرورا لبخند زد دروازه را بست. اما قبل از بسته شدن، نسخهی دیگه ی خودش رو با خودش به دنیای واقعی آورد. از اون شب، دو آرورا در دنیا زندگی میکردن و هیچکس نمیدونست کدومشون واقعیه
📖 NK — «کتابدارِ بیچهره»
در شهری که هیچ نقشهای جای اون رو نشون نمیداد، ساختمونی وجود داشت که فقط کسایی میتونستن پیداش کنن که یه راز از خودشون رو عمدا پنهان کرده بودن. داخل ساختمون، هزاران کتاب روی قفسهها بود. اما عجیبترین چیز این بود که روی جلد هیچکدوم اسم نویسنده یا عنوانی نوشته نشده بود. فقط اسم خودِ خواننده.
او وقتی وارد کتابخانه شد، کتابی دید که اسم خودش روی اون حک شده بود.
صفحهی اول و دوم کاملاً سفید بود
اما وقتی به صفحهی سوم رسید، جملهای ظاهر شد: ««این داستان هنوز اتفاق نیفتاده.»»
هر صفحهای که ورق میزد، یکی از اتفاقات آیندهی زندگیش رو میدید؛ بعضی خوشایند، بعضی عجیب، بعضی چیزهایی که اصلاً نمیخواست اتفاق بیفتن.
تا اینکه به آخرین صفحه رسید:
«NK فردا این کتابخونه رو ترک نمیکنه.»
همون لحظه صدای ورق خوردن صدها کتاب از پشت سرش بلند شد. همهی کتابها باز شده بودن. و در تمون اونها یه جمله نوشته شده بود: «کتابدار رسید.»
NK به انعکاس خودش در شیشهی پنجره نگاه کرد.
پشت سرش، موجودی ایستاده بود که هیچ صورتی نداشت.
کتابدار آروم کتاب NK رو از دستش گرفت، صفحهی آخر را کند و گفت: «حالا میتونی بری.»
NK از ساختمان خارج شد.
صبح روز بعد، کتابخچنه دیگه وجود نداشت. اما از اون روز، هر وقت NK کتابی رو باز میکرد، گاهی چند کلمه قبل از خوندنش روی صفحه ظاهر میشد.
انگار کسی در جایی نامعلوم هنوز داستانش رو ادامه میداد.
و عجیبتر اینکه... گاهی اون کلمات، دستخط خود NK بودن
⏳ آنیتا — «عروسِ ساعتها»
در شهری قدیمی، افسانهای دربارهی موجودی وجود داشت که فقط در ساعتی که هیچ ساعتی در جهان زمان درستی رو نشان نمیداد ظاهر میشد.
میگفتن زنی با لباس سفید، در خیابانها قدم میزنه اما سایهاش همیشه چند قدم از خودش عقبتر حرکت میکنه
آنیتا یک شب، درست ساعت ۳:۱۷، صدای تیکتاکی شنید. از داخل دیوار!
دیوار رو لمس کرد و ناگهان دستش از اون عبور کرد. پشت دیوار، راهرویی وجود داشت که تماما با ساعت پوشیده شده بود.اما هیچکدوم عقربه نداشتن. در انتهای راهرو، همان زن ایستاده بود.
آنیتا پرسید: «تو چی هستی؟»
من کسی هستم که مردم پیشش آرزو میکنن کاش زمان به عقب برمیگشت و تغییرشون میداد.»
بعد یکی از ساعتها رو به آنیتا داد.
روی اون فقط یه زمان نوشته شده بود: فردا، ساعت ۱۱:۴۲.
آنیتا پرسید: «چه اتفاقی میافته؟»
زن جواب داد: «اگه بخوای بدونی، باید یه دقیقه از گذشتهات رو به من بدی.»
آنیتا قبول نکرد. و درست همون لحظه، تمام ساعتهای راهرو شروع به حرکت کردن
زن زیر لب گفت: «تو قرار نبود اینجا باشی...»
آنیتا به ساعت نگاه کرد عقربه نداشت.
اما ناگهان صدای زنگی بلند شد ۱۱:۴۲
وقتی آنیتا چشم باز کرد، دوباره توی اتاق خودش بود. همهچیز عادی به نظر میرسید جز یک چیز روی مچ دستش، یه ساعت کوچک ظاهر شده بود. و عقربههایش... بهجای جلو رفتن، به سمت عقب حرکت میکردن
❄️🌸 حنین — «پریِ گلهای یخی»
در سرزمینی که زمستونش هیچوقت تموم نمیشد، افسانهای دربارهی دختری وجود داشت که هر شب در باغی پوشیده از برف ظاهر میشد.
حنین یه پریِ یخی بود؛ قدرتش این بود که میتونست با لمس کردن هر گل، اون را برای چند دقیقه به زیباترین شکل ممکن شکوفا کنخ؛ حتی اگه وسط زمستون بود.
یک شب، گلخونهی سلطنتی تموم گلهاش رو از دست داد. ملکه از حنین خواست آخرین گل رز باقیمونده رو نجات بده.
حنین دستش رو روی گل گذاشت. گل شکوفا شد... اما داخلش یک کلید نقرهای کوچیک بود.
کلید دری رو باز میکرد که سالها پشت قصر یخ زده بود. وقتی در باز شد، حنین به باغی رسید که هزاران گل در لون شکوفه داده بودن؛ گلهایی که هیچکس در جهان ندیده بود.
و وسط باغ، مجسمهی دختری قرار داشت که دقیقاً شبیه خودش بود. روی پایهی مجسمه نوشته شده بود: «اولین پریِ زمستون؛ حنین، که خودش این باغ رو ساخت.»
حنین تازه فهمید افسانهای که همه دربارهی او میگفتن، مربوط به گذشتهاش نبوده... بلکه آیندهاش رو به تصویر میکشید
آینده ی اولین و آخرین پری زمستون که زندگی تمام گل های یخی این سرزمین به او وابسته بود
🪞🎶 تسی — «دخترِ آینههای آوازخوان»
تسی در شهری زندگی میکرد که مردمش به جای آینه، از تکههای کریستال استفاده میکردن؛ چون آینههای معمولی در اون شهر چهرهی واقعی آدمها رو نشان نمیداد، بلکه چیزی رو نشون میداد که قرار بود روزی بهش تبدیل بشن
تسی یه شب در مغازهی عتیقهفروشی، آینهی کوچیکی پیدا کرد که برخلاف بقیه، تصویر مربوط به او رو نشون نمیداد. داخل آینه دختری ایستاده بود که لباس کاملاً متفاوتی پوشیده بود و آرام براش دست تکون میداد.
تسی تصمیم گرفت آینه رو بخره. از همون شب، هر بار که برای دختر داخل آینه آواز میخوند، تصویر کمی واضحتر میشد. تا اینکه یک شب دختر لبهاش رو تکون داد و گفت: «تو نباید منو پیدا میکردی.»
تسی پرسید: «چرا؟»
دختر لبخندی زد و گفت «چون من آیندهی تو نیستم.»
سطح آینه ترک برداشت و پشت اون، شهری ظاهر شد؛ شهری که هیچ انسانی در اون زندگی نمیکرد، جز نسخههای مختلف تسی. یکی نقاش بود، یکی دزد، یکی ملکه و یکی پیرزنی که روی پلههای قصر نشسته بود.
پیرزن وقتی تسی رو دید، گفت: «بالاخره برگشتی.»
تسی تازه فهمید آینه قرار نبوده آینده رو به او نشون بده؛ داشت خاطرات زندگیهایی رو نشون میداد که خودش قبلاً در جهانهای دیگه زندگی کرده بود.
صبح روز بعد، آینه ناپدید شد. اما هر وقت تسی جلوی یک سطح شیشهای آواز میخوند، برای چند ثانیه صدای چندین دختر دیگه هم از پشت صداش شنیده میشد؛ انگار تمام نسخههاش هنوز جایی منتظر بودن ببینن این بار تسی چه انتخابی میکند.
🦌🤍 مریم — «دخترِ آهوهای سفید»
در جنگلی که هیچ انسانی جرئت نمیکرد بعد از غروب واردش بشه، گلهای از آهوهای کاملاً سفید زندگی میکردن. افسانه میگفت این آهوها معمولی نبودن؛ هرکدوم روح یکی از آدمهایی بودن که یه آرزوی ناتموم داشتن.
مریم تنها انسانی بود که میتونست اونها رو ببینه. یه شب، کوچکترین آهوی گله به جای فرار کردن، جلو اومد و بینیش رو به دست مریم زد. بعد به سمت اعماق جنگل دوید و مدام برمیگشت، انگار میخواست او رو دنبال خودش ببره. مریم دنبالش رفت و به قصری رسید که سالها پیش متروکه شده بود. وسط تالار اصلی، صدها شمع روشن بود و روی هر شمع اسم یه نفر نوشته شده بود. اما عجیبترین چیز این بود که یکی از شمعها اسم خود مریم رو داشت.
وقتی به اون نزدیک شد، تمام آهوها پشت سرش ظاهر شدن. روی دیوار روبهرو ناگهان نوشتهای پدیدار شد: «وقتی آخرین شمع خاموش بشه، مریم باید انتخاب کنه که کدوم آرزو رو به زندگی برگردونه.»
مریم به شمع خودش نگاه کرد؛ شعلهاش داشت خاموش میشد. اما بهجای اینکه اون رو نجات بده، شمع رو برداشت و به سمت پنجره رفت. اون رو بیرون برد و در باد رها کرد.
شمع خاموش نشد. بلکه صدها شعلهی کوچیک در سراسر جنگل روشن شدن و آهوهای سفید برای اولین بار شروع به دویدن کردن.
از اون شب، دیگه هیچکس مریم رو در قصر ندید. اما هر سال در اولین شب زمستون، یه آهو با شاخهای طلایی جلوی خونهی یکی از آدمهای ناامید ظاهر میشود.
و مردم جنگل میدونن: مریم هنوز داره آرزوهای ناتموم رو به آدمهای درست میرسونه.