⏳ آنیتا — «عروسِ ساعتها»
در شهری قدیمی، افسانهای دربارهی موجودی وجود داشت که فقط در ساعتی که هیچ ساعتی در جهان زمان درستی رو نشان نمیداد ظاهر میشد.
میگفتن زنی با لباس سفید، در خیابانها قدم میزنه اما سایهاش همیشه چند قدم از خودش عقبتر حرکت میکنه
آنیتا یک شب، درست ساعت ۳:۱۷، صدای تیکتاکی شنید. از داخل دیوار!
دیوار رو لمس کرد و ناگهان دستش از اون عبور کرد. پشت دیوار، راهرویی وجود داشت که تماما با ساعت پوشیده شده بود.اما هیچکدوم عقربه نداشتن. در انتهای راهرو، همان زن ایستاده بود.
آنیتا پرسید: «تو چی هستی؟»
من کسی هستم که مردم پیشش آرزو میکنن کاش زمان به عقب برمیگشت و تغییرشون میداد.»
بعد یکی از ساعتها رو به آنیتا داد.
روی اون فقط یه زمان نوشته شده بود: فردا، ساعت ۱۱:۴۲.
آنیتا پرسید: «چه اتفاقی میافته؟»
زن جواب داد: «اگه بخوای بدونی، باید یه دقیقه از گذشتهات رو به من بدی.»
آنیتا قبول نکرد. و درست همون لحظه، تمام ساعتهای راهرو شروع به حرکت کردن
زن زیر لب گفت: «تو قرار نبود اینجا باشی...»
آنیتا به ساعت نگاه کرد عقربه نداشت.
اما ناگهان صدای زنگی بلند شد ۱۱:۴۲
وقتی آنیتا چشم باز کرد، دوباره توی اتاق خودش بود. همهچیز عادی به نظر میرسید جز یک چیز روی مچ دستش، یه ساعت کوچک ظاهر شده بود. و عقربههایش... بهجای جلو رفتن، به سمت عقب حرکت میکردن
❄️🌸 حنین — «پریِ گلهای یخی»
در سرزمینی که زمستونش هیچوقت تموم نمیشد، افسانهای دربارهی دختری وجود داشت که هر شب در باغی پوشیده از برف ظاهر میشد.
حنین یه پریِ یخی بود؛ قدرتش این بود که میتونست با لمس کردن هر گل، اون را برای چند دقیقه به زیباترین شکل ممکن شکوفا کنخ؛ حتی اگه وسط زمستون بود.
یک شب، گلخونهی سلطنتی تموم گلهاش رو از دست داد. ملکه از حنین خواست آخرین گل رز باقیمونده رو نجات بده.
حنین دستش رو روی گل گذاشت. گل شکوفا شد... اما داخلش یک کلید نقرهای کوچیک بود.
کلید دری رو باز میکرد که سالها پشت قصر یخ زده بود. وقتی در باز شد، حنین به باغی رسید که هزاران گل در لون شکوفه داده بودن؛ گلهایی که هیچکس در جهان ندیده بود.
و وسط باغ، مجسمهی دختری قرار داشت که دقیقاً شبیه خودش بود. روی پایهی مجسمه نوشته شده بود: «اولین پریِ زمستون؛ حنین، که خودش این باغ رو ساخت.»
حنین تازه فهمید افسانهای که همه دربارهی او میگفتن، مربوط به گذشتهاش نبوده... بلکه آیندهاش رو به تصویر میکشید
آینده ی اولین و آخرین پری زمستون که زندگی تمام گل های یخی این سرزمین به او وابسته بود
🪞🎶 تسی — «دخترِ آینههای آوازخوان»
تسی در شهری زندگی میکرد که مردمش به جای آینه، از تکههای کریستال استفاده میکردن؛ چون آینههای معمولی در اون شهر چهرهی واقعی آدمها رو نشان نمیداد، بلکه چیزی رو نشون میداد که قرار بود روزی بهش تبدیل بشن
تسی یه شب در مغازهی عتیقهفروشی، آینهی کوچیکی پیدا کرد که برخلاف بقیه، تصویر مربوط به او رو نشون نمیداد. داخل آینه دختری ایستاده بود که لباس کاملاً متفاوتی پوشیده بود و آرام براش دست تکون میداد.
تسی تصمیم گرفت آینه رو بخره. از همون شب، هر بار که برای دختر داخل آینه آواز میخوند، تصویر کمی واضحتر میشد. تا اینکه یک شب دختر لبهاش رو تکون داد و گفت: «تو نباید منو پیدا میکردی.»
تسی پرسید: «چرا؟»
دختر لبخندی زد و گفت «چون من آیندهی تو نیستم.»
سطح آینه ترک برداشت و پشت اون، شهری ظاهر شد؛ شهری که هیچ انسانی در اون زندگی نمیکرد، جز نسخههای مختلف تسی. یکی نقاش بود، یکی دزد، یکی ملکه و یکی پیرزنی که روی پلههای قصر نشسته بود.
پیرزن وقتی تسی رو دید، گفت: «بالاخره برگشتی.»
تسی تازه فهمید آینه قرار نبوده آینده رو به او نشون بده؛ داشت خاطرات زندگیهایی رو نشون میداد که خودش قبلاً در جهانهای دیگه زندگی کرده بود.
صبح روز بعد، آینه ناپدید شد. اما هر وقت تسی جلوی یک سطح شیشهای آواز میخوند، برای چند ثانیه صدای چندین دختر دیگه هم از پشت صداش شنیده میشد؛ انگار تمام نسخههاش هنوز جایی منتظر بودن ببینن این بار تسی چه انتخابی میکند.
🦌🤍 مریم — «دخترِ آهوهای سفید»
در جنگلی که هیچ انسانی جرئت نمیکرد بعد از غروب واردش بشه، گلهای از آهوهای کاملاً سفید زندگی میکردن. افسانه میگفت این آهوها معمولی نبودن؛ هرکدوم روح یکی از آدمهایی بودن که یه آرزوی ناتموم داشتن.
مریم تنها انسانی بود که میتونست اونها رو ببینه. یه شب، کوچکترین آهوی گله به جای فرار کردن، جلو اومد و بینیش رو به دست مریم زد. بعد به سمت اعماق جنگل دوید و مدام برمیگشت، انگار میخواست او رو دنبال خودش ببره. مریم دنبالش رفت و به قصری رسید که سالها پیش متروکه شده بود. وسط تالار اصلی، صدها شمع روشن بود و روی هر شمع اسم یه نفر نوشته شده بود. اما عجیبترین چیز این بود که یکی از شمعها اسم خود مریم رو داشت.
وقتی به اون نزدیک شد، تمام آهوها پشت سرش ظاهر شدن. روی دیوار روبهرو ناگهان نوشتهای پدیدار شد: «وقتی آخرین شمع خاموش بشه، مریم باید انتخاب کنه که کدوم آرزو رو به زندگی برگردونه.»
مریم به شمع خودش نگاه کرد؛ شعلهاش داشت خاموش میشد. اما بهجای اینکه اون رو نجات بده، شمع رو برداشت و به سمت پنجره رفت. اون رو بیرون برد و در باد رها کرد.
شمع خاموش نشد. بلکه صدها شعلهی کوچیک در سراسر جنگل روشن شدن و آهوهای سفید برای اولین بار شروع به دویدن کردن.
از اون شب، دیگه هیچکس مریم رو در قصر ندید. اما هر سال در اولین شب زمستون، یه آهو با شاخهای طلایی جلوی خونهی یکی از آدمهای ناامید ظاهر میشود.
و مردم جنگل میدونن: مریم هنوز داره آرزوهای ناتموم رو به آدمهای درست میرسونه.
🕯️🖤 آسا — «دخترِ چراغهای خاموش»
آسا در شهری زندگی میکرد که شبها هیچ چراغی در اون روشن نمیموند. مردم باور داشتن موجودی به نام لامیا هر شب نور چراغها رو میدزده و در تونلهای زیر شهر پنهان میکنه.
اما آسا یک شب متوجه شد چراغ اتاق خودش خاموش نشده. شعلهی کوچیک چراغ، او رو تا دری مخفی زیر خونه کشوند. پشت در، تونلی پر از صدها فانوس قرار داشت؛ هر فانوس، خاطرهی یکی از ساکنان شهر رو درون خودش نگه میداشت.
در انتهای تونل، زنی زیبا نشسته بود که چشمهاش مثل شعله میدرخشید.
او گفت: «من نورها رو نمیدزدم. مردم خودشون خاطراتشون رو به من میدن تا فراموششون کنن.»
آسا بین فانوسها قدم زد و ناگهان یکی رو دید که اسم خودش روی اون نوشته شده بود. وقتی درش رو باز کرد، هیچ خاطرهای داخلش نبود. فقط صدای کودکی خودش شنیده شد: «یه روز برمیگردم و همهچیز رو یادم میاد.»
آسا فهمید سالها پیش، خودش یکی از خاطراتش رو به اون موجود سپرده بود؛ خاطرهای که دلیل واقعی فراموش کردنش رو توی خودش داشت.
اما فانوس رو نشکست.
اون رچ دوباره بست و گفت: «هر چیزی که فراموش کردم، قرار نیست دوباره مال من بشه.»
صبح روز بعد، تمام چراغهای شهر دوباره روشن شدن. از اون شب به بعد ، مردم میگفتن اگه چراغی بیدلیل خاموش بشه، آسا داره تصمیم میگیره چه چیزی ارزش به خاطر سپردن داره
🐈⬛🌙 رویان — «گربهی هزارنام»
رویان یه باکهنِکو بود؛ گربهای جادویی که میتونست با شنیدن اسم واقعی آدمها، شکل و صدای اون ها رو تقلید کنه.
اما رویان یه قانون داشت: هیچوقت اسم کسی رو بدون اجازه نمیدزدید.
تا اینکه یه شب، دختری وارد مغازهی کوچیک او شد و گفت: «اسمم رو ازم بدزد.»
رویان تعجب کرد. پرسید: «چرا؟»
دختر گفت: «چون میخوام همه فراموشم کنن.»
رویان اسمش رو گرفت و دختر همون لحظه از یاد تمام مردم شهر رفت. اما صبح روز بعد، اتفاق عجیبی افتاد. مردم هنوز دختر رو نمیشناختن، ولی اسم او روی در خونهها، کتابها و حتی سنگهای خیابون ظاهر میشد.
رویان فهمید اون دختر کسی نبوده که میخواسته فراموش بشه، او کسی بوده که قرار بود تمام شهر نامش رو به یاد بیارن.
پس اسم و پس داد. دختر به شکل واقعیش برگشت و قبل از رفتن گفت: «حالا فهمیدی چرا اسمم رو بهت سپردم؟»
رویان چیزی نگفت. چون برای اولین بار، اسم خودش هم از ذهنش پاک شده بود.
از اون شب، گربهای سیاه با چشمای طلایی در شهر میچرخه؛ کسی اسمش رو نمیدونه اما اگر روزی کسی او رو صدا بزنه، رویان برمیگرده انگار اسم واقعیش را خودِ شهر به یاد داره.