🪞🎶 تسی — «دخترِ آینههای آوازخوان»
تسی در شهری زندگی میکرد که مردمش به جای آینه، از تکههای کریستال استفاده میکردن؛ چون آینههای معمولی در اون شهر چهرهی واقعی آدمها رو نشان نمیداد، بلکه چیزی رو نشون میداد که قرار بود روزی بهش تبدیل بشن
تسی یه شب در مغازهی عتیقهفروشی، آینهی کوچیکی پیدا کرد که برخلاف بقیه، تصویر مربوط به او رو نشون نمیداد. داخل آینه دختری ایستاده بود که لباس کاملاً متفاوتی پوشیده بود و آرام براش دست تکون میداد.
تسی تصمیم گرفت آینه رو بخره. از همون شب، هر بار که برای دختر داخل آینه آواز میخوند، تصویر کمی واضحتر میشد. تا اینکه یک شب دختر لبهاش رو تکون داد و گفت: «تو نباید منو پیدا میکردی.»
تسی پرسید: «چرا؟»
دختر لبخندی زد و گفت «چون من آیندهی تو نیستم.»
سطح آینه ترک برداشت و پشت اون، شهری ظاهر شد؛ شهری که هیچ انسانی در اون زندگی نمیکرد، جز نسخههای مختلف تسی. یکی نقاش بود، یکی دزد، یکی ملکه و یکی پیرزنی که روی پلههای قصر نشسته بود.
پیرزن وقتی تسی رو دید، گفت: «بالاخره برگشتی.»
تسی تازه فهمید آینه قرار نبوده آینده رو به او نشون بده؛ داشت خاطرات زندگیهایی رو نشون میداد که خودش قبلاً در جهانهای دیگه زندگی کرده بود.
صبح روز بعد، آینه ناپدید شد. اما هر وقت تسی جلوی یک سطح شیشهای آواز میخوند، برای چند ثانیه صدای چندین دختر دیگه هم از پشت صداش شنیده میشد؛ انگار تمام نسخههاش هنوز جایی منتظر بودن ببینن این بار تسی چه انتخابی میکند.
🦌🤍 مریم — «دخترِ آهوهای سفید»
در جنگلی که هیچ انسانی جرئت نمیکرد بعد از غروب واردش بشه، گلهای از آهوهای کاملاً سفید زندگی میکردن. افسانه میگفت این آهوها معمولی نبودن؛ هرکدوم روح یکی از آدمهایی بودن که یه آرزوی ناتموم داشتن.
مریم تنها انسانی بود که میتونست اونها رو ببینه. یه شب، کوچکترین آهوی گله به جای فرار کردن، جلو اومد و بینیش رو به دست مریم زد. بعد به سمت اعماق جنگل دوید و مدام برمیگشت، انگار میخواست او رو دنبال خودش ببره. مریم دنبالش رفت و به قصری رسید که سالها پیش متروکه شده بود. وسط تالار اصلی، صدها شمع روشن بود و روی هر شمع اسم یه نفر نوشته شده بود. اما عجیبترین چیز این بود که یکی از شمعها اسم خود مریم رو داشت.
وقتی به اون نزدیک شد، تمام آهوها پشت سرش ظاهر شدن. روی دیوار روبهرو ناگهان نوشتهای پدیدار شد: «وقتی آخرین شمع خاموش بشه، مریم باید انتخاب کنه که کدوم آرزو رو به زندگی برگردونه.»
مریم به شمع خودش نگاه کرد؛ شعلهاش داشت خاموش میشد. اما بهجای اینکه اون رو نجات بده، شمع رو برداشت و به سمت پنجره رفت. اون رو بیرون برد و در باد رها کرد.
شمع خاموش نشد. بلکه صدها شعلهی کوچیک در سراسر جنگل روشن شدن و آهوهای سفید برای اولین بار شروع به دویدن کردن.
از اون شب، دیگه هیچکس مریم رو در قصر ندید. اما هر سال در اولین شب زمستون، یه آهو با شاخهای طلایی جلوی خونهی یکی از آدمهای ناامید ظاهر میشود.
و مردم جنگل میدونن: مریم هنوز داره آرزوهای ناتموم رو به آدمهای درست میرسونه.
🕯️🖤 آسا — «دخترِ چراغهای خاموش»
آسا در شهری زندگی میکرد که شبها هیچ چراغی در اون روشن نمیموند. مردم باور داشتن موجودی به نام لامیا هر شب نور چراغها رو میدزده و در تونلهای زیر شهر پنهان میکنه.
اما آسا یک شب متوجه شد چراغ اتاق خودش خاموش نشده. شعلهی کوچیک چراغ، او رو تا دری مخفی زیر خونه کشوند. پشت در، تونلی پر از صدها فانوس قرار داشت؛ هر فانوس، خاطرهی یکی از ساکنان شهر رو درون خودش نگه میداشت.
در انتهای تونل، زنی زیبا نشسته بود که چشمهاش مثل شعله میدرخشید.
او گفت: «من نورها رو نمیدزدم. مردم خودشون خاطراتشون رو به من میدن تا فراموششون کنن.»
آسا بین فانوسها قدم زد و ناگهان یکی رو دید که اسم خودش روی اون نوشته شده بود. وقتی درش رو باز کرد، هیچ خاطرهای داخلش نبود. فقط صدای کودکی خودش شنیده شد: «یه روز برمیگردم و همهچیز رو یادم میاد.»
آسا فهمید سالها پیش، خودش یکی از خاطراتش رو به اون موجود سپرده بود؛ خاطرهای که دلیل واقعی فراموش کردنش رو توی خودش داشت.
اما فانوس رو نشکست.
اون رچ دوباره بست و گفت: «هر چیزی که فراموش کردم، قرار نیست دوباره مال من بشه.»
صبح روز بعد، تمام چراغهای شهر دوباره روشن شدن. از اون شب به بعد ، مردم میگفتن اگه چراغی بیدلیل خاموش بشه، آسا داره تصمیم میگیره چه چیزی ارزش به خاطر سپردن داره
🐈⬛🌙 رویان — «گربهی هزارنام»
رویان یه باکهنِکو بود؛ گربهای جادویی که میتونست با شنیدن اسم واقعی آدمها، شکل و صدای اون ها رو تقلید کنه.
اما رویان یه قانون داشت: هیچوقت اسم کسی رو بدون اجازه نمیدزدید.
تا اینکه یه شب، دختری وارد مغازهی کوچیک او شد و گفت: «اسمم رو ازم بدزد.»
رویان تعجب کرد. پرسید: «چرا؟»
دختر گفت: «چون میخوام همه فراموشم کنن.»
رویان اسمش رو گرفت و دختر همون لحظه از یاد تمام مردم شهر رفت. اما صبح روز بعد، اتفاق عجیبی افتاد. مردم هنوز دختر رو نمیشناختن، ولی اسم او روی در خونهها، کتابها و حتی سنگهای خیابون ظاهر میشد.
رویان فهمید اون دختر کسی نبوده که میخواسته فراموش بشه، او کسی بوده که قرار بود تمام شهر نامش رو به یاد بیارن.
پس اسم و پس داد. دختر به شکل واقعیش برگشت و قبل از رفتن گفت: «حالا فهمیدی چرا اسمم رو بهت سپردم؟»
رویان چیزی نگفت. چون برای اولین بار، اسم خودش هم از ذهنش پاک شده بود.
از اون شب، گربهای سیاه با چشمای طلایی در شهر میچرخه؛ کسی اسمش رو نمیدونه اما اگر روزی کسی او رو صدا بزنه، رویان برمیگرده انگار اسم واقعیش را خودِ شهر به یاد داره.
🦊✨ Vulpecula — «روباهِ ستارهچین»
Vulpecula موجودی بود که فقط وقتی آسمون کاملاً صاف بود دیده میشد؛ روباهی کوچیک با خز سیاه و لکههایی شبیه صورتهای فلکی روی بدنش.
افسانه ها میگفتن او هر شب بین ستارهها میدوید و ستارههایی رو که از جای خودشون افتاده بودن، جمع میکرد.
یه شب، Vulpecula ستارهای رو پیدا کرد که به جای نور، صدای خندهی یه دختر از اون شنیده میشد.
وقتی ستاره رو لمس کرد، ناگهان آسمون ترک برداشت و راهی به شهری باز شد که تمام ساکنینش از ستاره ساخته شده بودن.
ملکهی آن شهر به Vulpecula گفت:
«این ستاره متعلق به تو نیست. این، آخرین ستارهایه که از آسمون دزدیده شده.»
Vulpecula ستاره را پس داد؛ اما وقتی برگشت، دید جای یکی از صورتهای فلکی در آسمون خالیه.
همون لحظه فهمید اون ستاره، ستارهی خودش بوده. به جای پس گرفتنش، ستاره رو رها کرد
از اون شب، Vulpecula دیگه روی زمین دیده نشد.
اما یه صورت فلکی جدید کنار صورت فلکی روباه ظاهر شد؛ و هر سال، در شبی خاص، یکی از ستارههاش چشمک میزنه.
مردم میگن. اگه همون لحظه آرزو کنی، آرزوت برآورده نمیشود... بلکه Vulpecula میره و راه رسیدن به اون رو نشونت میده
☄️💚 اورانیوم — «قلبِ شهابسنگ»
اورانیوم موجودی بود که هر صد سال یکبار همراه با بارش شهابی به زمین میرسید؛ موجودی کوچیک و عجیب با پوستی مثل سنگ آسمونی و قلبی که از درونش نور سبز بسیار کمرنگی میتابید.
او یه شب در دهانهی شهابسنگی بیدار شد و فهمید هیچکدوم از ستارههای آسون رو نمیشناسه.
تنها چیزی که همراهش بود، یه تیکه سنگ سیاه بود که هر بار اون رو لمس میکرد، تصویری از جایی ناشناخته در ذهنش ظاهر میشد. اورانیوم سفرش رو شروع کرد و به شهری رسید که مردمش هر شب یه ستاره را از آسمون جدا میکردن و داخل برج بزرگی نگه میداشتن.
اونها باور داشتن اگه تمام ستارهها رو جمع کنن، میتونن شب رو برای همیشه متوقف کنن. اورانیوم آخرین ستاره رو پیدا کرد.
اما وقتی دستش رو به سمت لون برد، ناگهان تمام خاطراتش برگشت.
او اصلاً از زمین نیومده بود. خودش آخرین ستارهای بود که هزار سال پیش برای نجات این شهر، شکل موجودی زمینی گرفته بود.
اورانیوم ستاره رو آزاد کرد. برج تبدیل به هزاران تیکه نور شد و دوباره در آسمون پخش شد.
صبح روز بعد، هیچکس دیگه اورانیوم رو پیدا نکرد. فقط در دهانهی شهابسنگ، سنگ سیاهی باقی مونده بود که حالا یه شکاف نورانی داشت.
و هر صد سال، وقتی بارش شهابی آغاز میشه، اون شکاف برای چند ثانیه روشن میشه، انگار قلب اورانیوم هنوز جایی میون ستارهها میتپه.