eitaa logo
ملجأ
150 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
301 ویدیو
15 فایل
پناهگاه کوچولوی من جایی برای خودم بودن بدون هیچ قضاوتی https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_14a8yp2&btn=نیلان
مشاهده در ایتا
دانلود
🐈‍⬛🌙 رویان — «گربه‌ی هزارنام» رویان یه باکه‌نِکو بود؛ گربه‌ای جادویی که می‌تونست با شنیدن اسم واقعی آدم‌ها، شکل و صدای اون ها رو تقلید کنه. اما رویان یه قانون داشت: هیچ‌وقت اسم کسی رو بدون اجازه نمی‌دزدید. تا اینکه یه شب، دختری وارد مغازه‌ی کوچیک او شد و گفت: «اسمم رو ازم بدزد.» رویان تعجب کرد. پرسید: «چرا؟» دختر گفت: «چون می‌خوام همه فراموشم کنن.» رویان اسمش رو گرفت و دختر همون لحظه از یاد تمام مردم شهر رفت. اما صبح روز بعد، اتفاق عجیبی افتاد. مردم هنوز دختر رو نمی‌شناختن، ولی اسم او روی در خونه‌ها، کتاب‌ها و حتی سنگ‌های خیابون ظاهر می‌شد. رویان فهمید اون دختر کسی نبوده که می‌خواسته فراموش بشه، او کسی بوده که قرار بود تمام شهر نامش رو به یاد بیارن. پس اسم و پس داد. دختر به شکل واقعیش برگشت و قبل از رفتن گفت: «حالا فهمیدی چرا اسمم رو بهت سپردم؟» رویان چیزی نگفت. چون برای اولین بار، اسم خودش هم از ذهنش پاک شده بود. از اون شب، گربه‌ای سیاه با چشمای طلایی در شهر می‌چرخه؛ کسی اسمش رو نمیدونه اما اگر روزی کسی او رو صدا بزنه، رویان برمی‌گرده انگار اسم واقعیش را خودِ شهر به یاد داره.
🦊✨ Vulpecula — «روباهِ ستاره‌چین» Vulpecula موجودی بود که فقط وقتی آسمون کاملاً صاف بود دیده می‌شد؛ روباهی کوچیک با خز سیاه و لکه‌هایی شبیه صورت‌های فلکی روی بدنش. افسانه ها می‌گفتن او هر شب بین ستاره‌ها می‌دوید و ستاره‌هایی رو که از جای خودشون افتاده بودن، جمع می‌کرد. یه شب، Vulpecula ستاره‌ای رو پیدا کرد که به جای نور، صدای خنده‌ی یه دختر از اون شنیده می‌شد. وقتی ستاره رو لمس کرد، ناگهان آسمون ترک برداشت و راهی به شهری باز شد که تمام ساکنینش از ستاره ساخته شده بودن. ملکه‌ی آن شهر به Vulpecula گفت: «این ستاره متعلق به تو نیست. این، آخرین ستاره‌ایه که از آسمون دزدیده شده.» Vulpecula ستاره را پس داد؛ اما وقتی برگشت، دید جای یکی از صورت‌های فلکی در آسمون خالیه. همون لحظه فهمید اون ستاره، ستاره‌ی خودش بوده. به جای پس گرفتنش، ستاره رو رها کرد از اون شب، Vulpecula دیگه روی زمین دیده نشد. اما یه صورت فلکی جدید کنار صورت فلکی روباه ظاهر شد؛ و هر سال، در شبی خاص، یکی از ستاره‌هاش چشمک می‌زنه. مردم میگن. اگه همون لحظه آرزو کنی، آرزوت برآورده نمی‌شود... بلکه Vulpecula میره و راه رسیدن به اون رو نشونت میده
☄️💚 اورانیوم — «قلبِ شهاب‌سنگ» اورانیوم موجودی بود که هر صد سال یک‌بار همراه با بارش شهابی به زمین می‌رسید؛ موجودی کوچیک و عجیب با پوستی مثل سنگ آسمونی و قلبی که از درونش نور سبز بسیار کم‌رنگی می‌تابید. او یه شب در دهانه‌ی شهاب‌سنگی بیدار شد و فهمید هیچ‌کدوم از ستاره‌های آسون رو نمی‌شناسه. تنها چیزی که همراهش بود، یه تیکه سنگ سیاه بود که هر بار اون رو لمس می‌کرد، تصویری از جایی ناشناخته در ذهنش ظاهر می‌شد. اورانیوم سفرش رو شروع کرد و به شهری رسید که مردمش هر شب یه ستاره را از آسمون جدا می‌کردن و داخل برج بزرگی نگه می‌داشتن. اونها باور داشتن اگه تمام ستاره‌ها رو جمع کنن، می‌تونن شب رو برای همیشه متوقف کنن. اورانیوم آخرین ستاره رو پیدا کرد. اما وقتی دستش رو به سمت لون برد، ناگهان تمام خاطراتش برگشت. او اصلاً از زمین نیومده بود. خودش آخرین ستاره‌ای بود که هزار سال پیش برای نجات این شهر، شکل موجودی زمینی گرفته بود. اورانیوم ستاره رو آزاد کرد. برج تبدیل به هزاران تیکه نور شد و دوباره در آسمون پخش شد. صبح روز بعد، هیچ‌کس دیگه اورانیوم رو پیدا نکرد. فقط در دهانه‌ی شهاب‌سنگ، سنگ سیاهی باقی مونده بود که حالا یه شکاف نورانی داشت. و هر صد سال، وقتی بارش شهابی آغاز میشه، اون شکاف برای چند ثانیه روشن میشه، انگار قلب اورانیوم هنوز جایی میون ستاره‌ها می‌تپه.
🌿🦌 ریحان — «گوزنِ گل‌پوش» ریحان موجودی افسانه‌ای بود شبیه گوزنی سفید با شاخ‌هایی پوشیده از گل‌های ریز. عجیب‌ترین قدرتش این بود که هرجا قدم می‌ذاشت، گل‌هایی از خاطرات آدم‌ها در خاک می‌رویید. یه روز، دختری رد پای ریحان رو دنبال کرد و به دشتی رسید که پر از گل‌های عجیب بود. هر گل، خاطره‌ای از یک نفر رو نشون می‌داد؛ خنده‌ی یه کودک، اولین سفر، یک ه خداحافظی... اما وسط دشت، یک گل سیاه روییده بود. دختر خواست اون رو لمس کنه، اما ریحان جلوش ایستاد. چون اون گل، خاطره‌ی آینده بود. دختر با تعجب پرسید: «مگه آینده اتفاق افتاده؟» ریحان با شاخ‌های گل‌پوشش خاک رو کنار زد زیر گل سیاه، هزاران دونه‌ی نورانی پنهان بود. هرکدوم یه آینده‌ی ممکن. اون شب ریحان فهمید قدرتش پیش‌بینی آینده نیست؛ او میتونه آینده‌های ممکن رو ببینه و یکی رو برای رشد کردن انتخاب کنه. صبح روز بعد، دشت پر از گل‌های تازه شده بود. و گل سیاه دیگه وجود نداشت. جاش یه گل سفید روییده بود؛ گلی که برای اولین بار، بوی آینده‌ای رو می‌داد که هنوز هیچ‌کس انتخاب نکرده بود.
تمام امیدوارم دوستشون داشته باشید
ملجأ
خیلی دوست دارم بدونم بعضی از این دخترا چرا انقدر قیافه میگیرن😂 چادر روی سر من خیلی اذیتت می‌کنه بیری
اره قشنگم. اخه ی سریا میبینن با یه کیلو آرایش بازم کسی تحویلشون نمیگیره ولی تو همینجوری با چادر هم زیبایی