ملجأ
جداً آدمیزاد عجیبه، گاهاً گونهای باهات برخورد میکنه که از فرط خوشحالی روی زمین بند نیستی و گاهاً وا
متن های چنل این خانومی روحمو نوازش میکنه:)
https://eitaa.com/bakery_ST/3106
اصلا فوق العاده ست
حسابی نویسنده ی درونم رو قلقلک میده
از کم پیدایی ها و کمرنگ شدن هایم گله نکن جان من
زمانی که اولویت زندگیم بودی، گزینه ای بیش نبودم حال که از آن روز ها گذشته ام هرگاه سرشلوغی هایم کمتر شد، به یادت میوفتم
هدایت شده از أبردُقلبی
اولین باره حس جا موندن رو درک میکنم
دلم پر کشیده رفته راهیان نور و خودم اینجا موندم :)
ملجأ
اولین باره حس جا موندن رو درک میکنم دلم پر کشیده رفته راهیان نور و خودم اینجا موندم :)
من رفتم و لذتش رو چشیدم
ولی صادقانه
بین اون حال و هوا حس تنهایی چنان عمیق روحم رو آزار داد که ترجیح میدم دفعه ی بعد همراهی داشته باشم:)
ملجأ
من رفتم و لذتش رو چشیدم ولی صادقانه بین اون حال و هوا حس تنهایی چنان عمیق روحم رو آزار داد که ترجی
نمیدونم بهش اشاره کردم یا نه
ولی من توی اون اتوبوس تنها کسی بودم که ۱۴ ساعت تمام تنها نشسته بودم
تنها کسی که تنها بود من بودم😃
هدایت شده از زنانشرقی.
ملحفهی ماماندوز و از کنارم چنگ میزنم و میونِ پارچهی چین و چروکدارش خودم و پنهون میکنم، دیگه از هیولای زیر تخت نمیترسم، تموم ترسم رجوع میکنه به آدما، آدمای پلید اطرافم. میترسم چون آرزوهام و خودم با دستای لرزونم خاک کردم و شوقِ کودکیم و میونِ کوچه پس کوچههای شهر گم کردم.
قایم شدم زیر پتو، نه از ترسِ هیولا و غولهای بیشاخ و دم، از ترسِ دوست نداشته شدن، ترسی که گلوم و چنگ زده و داره خفتم میکنه و زیر گوشم زمزمهوار لب میزنه: الی تو ناکافی هستی، همیشه بودی.
ملجأ
ملحفهی ماماندوز و از کنارم چنگ میزنم و میونِ پارچهی چین و چروکدارش خودم و پنهون میکنم، دیگه از ه
منم همینطور الی خانوم منم همینطور
من همه جا هستم و هیچ جا نیستم
و این غریب ترین حسی ست که جز خودم هیچکس توان درکش رو نداره:)