حالا که دارم پیام ها رو از بالا پاک میکنم
فهمیدم دوتا کار رو تقریبا همیشه توی چنل انجام میدم که خودم خیلی خوشم میاد(ولی احتمالا بقیه رو روانی میکنه😂)
ملجأ
حالا که دارم پیام ها رو از بالا پاک میکنم فهمیدم دوتا کار رو تقریبا همیشه توی چنل انجام میدم که خود
یکی گزارش های ورزشیم(به خصوص والیبال)
و یکیش عکس و اسکرین هام از فیلم و سریال و انیمه ای که میبینم یا کتابی که میخونم
و توصیف دقیق حس و حال اون لحظه ام و چیزی که فکر میکنم
https://eitaa.com/bakery_ST/3251
من که آهنگش رو دان کرده بودم تو خونه میخوندم
بعد دوستم میگفت اینو باید بچه هات بخونن😂😂😂
هدایت شده از Your gifts🪽
---
مکان تاریخی / افسانهای:
قلعهی هوهنزولرن (Hohenzollern Castle) در آلمان 🇩🇪.
این قلعه که بر فراز یک کوه ایستاده، شبیه قلعههای کارتونی و افسانهای است. نمادی عالی برای مکانی که وظیفه و قلمرو را در خود جای داده است.
---
– «پیمان زیر پرچم شکسته»
«پرنسس لونا»، که موهایش به رنگ طلای مذاب بود و همیشه یک دستبند نقرهای شبیه شمشیر کوچک میبست، در بالکن بلندترین برج قلعه هوهنزولرن ایستاده بود. او شاهزادهای بود که زیر سایهی وظایف سنگین پادشاهی نفس میکشید.
شوالیه او، "سِر آرتور"، فرمانده گارد سلطنتی بود. او نه یک اشرافزاده، بلکه کسی بود که قدرت و وفاداریاش را از صدق نیت و مهارتش کسب کرده بود. او تنها کسی بود که میتوانست لبخند واقعی را روی لبان لونا بیاورد— لبخندی که بیشتر شبیه یک اشک شوق بود.
آن شب، دشمنان قلعه را محاصره کرده بودند و وظیفه سِر آرتور این بود که در دروازه بماند و بجنگد، در حالی که لونا باید در پناهگاه مخفی میماند.
در حین آخرین خداحافظی در راهرویی با پرچمهای شکسته، لونا به جای دادن یک دستور سلطنتی، یک شیء کوچک و معنوی به او داد: یک تکه از پارچهی لباس سلطنتیاش که با نخ ابریشمی سبز دوخته شده بود (رنگی که او در انیمهها دوست داشت).
«این را بگیر. اگر بازگشتم، این پارچه را با خودت خواهی داشت،» لونا نجوا کرد، چشمانش پر از نگرانی بود. «و اگر بازنگشتم، بدان که شجاعت تو، داستان عشق ما را برای همیشه در این قلعه زنده نگه میدارد.»
آرتور زانو نزد، بلکه در مقابل او تعظیم کرد و با لحنی که سرشار از وفاداری بود، سوگند خورد: «من نه برای پادشاهی، بلکه برای آن لحظهای که خندیدی، میجنگم.»
نبرد آغاز شد، و در آخرین لحظه، آرتور شمشیرش را بالا برد. در زیر نور مهتاب، تکه پارچهی سبز رنگی که لونا به او داده بود، از زرهاش آویزان بود و نوری غیرمنتظره به او بخشید، نه برای پیروزی، بلکه برای خوششانسی برای بقا. او پیروز شد، و عشق آنها در میان دود و شکوه آن شب، تثبیت شد— عشقی که بر پایهی وظیفه شروع شد اما با فداکاری انسان کامل شد.
---
🏰تقدیم به :https://eitaa.com/maljja
---
ملجأ
--- مکان تاریخی / افسانهای: قلعهی هوهنزولرن (Hohenzollern Castle) در آلمان 🇩🇪. این قلعه که بر ف
بسیار بسیار زیبا و دوست داشتنی بود
قلعه بسیار زیباست
سناریو رو خیلی دوست داشتم و سناریو پرنسس و شوالیه همیشه برام جذاب بوده و هست