eitaa logo
ملجأ
126 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
422 ویدیو
5 فایل
شروع دوباره برای نمی‌دونم چندمین بار https://daigo.ir/secret/31361271359 https://abzarek.ir/service-p/msg/2452887 مخفیانه هامون جواب مخفیانه هامون😔😂 https://eitaa.com/joinchat/2012546333C3f694c3a4e
مشاهده در ایتا
دانلود
ملجأ
عی من مظلوم😔
مظلوم فقط خودم😔
هدایت شده از Your gifts🪽
--- مکان تاریخی / افسانه‌ای: قلعه‌ی هوهنزولرن (Hohenzollern Castle) در آلمان 🇩🇪. این قلعه که بر فراز یک کوه ایستاده، شبیه قلعه‌های کارتونی و افسانه‌ای است. نمادی عالی برای مکانی که وظیفه و قلمرو را در خود جای داده است. --- – «پیمان زیر پرچم شکسته» «پرنسس لونا»، که موهایش به رنگ طلای مذاب بود و همیشه یک دستبند نقره‌ای شبیه شمشیر کوچک می‌بست، در بالکن بلندترین برج قلعه هوهنزولرن ایستاده بود. او شاهزاده‌ای بود که زیر سایه‌ی وظایف سنگین پادشاهی نفس می‌کشید. شوالیه او، "سِر آرتور"، فرمانده گارد سلطنتی بود. او نه یک اشراف‌زاده، بلکه کسی بود که قدرت و وفاداری‌اش را از صدق نیت و مهارتش کسب کرده بود. او تنها کسی بود که می‌توانست لبخند واقعی را روی لبان لونا بیاورد— لبخندی که بیشتر شبیه یک اشک شوق بود. آن شب، دشمنان قلعه را محاصره کرده بودند و وظیفه سِر آرتور این بود که در دروازه بماند و بجنگد، در حالی که لونا باید در پناهگاه مخفی می‌ماند. در حین آخرین خداحافظی در راهرویی با پرچم‌های شکسته، لونا به جای دادن یک دستور سلطنتی، یک شیء کوچک و معنوی به او داد: یک تکه از پارچه‌ی لباس سلطنتی‌اش که با نخ ابریشمی سبز دوخته شده بود (رنگی که او در انیمه‌ها دوست داشت). «این را بگیر. اگر بازگشتم، این پارچه را با خودت خواهی داشت،» لونا نجوا کرد، چشمانش پر از نگرانی بود. «و اگر بازنگشتم، بدان که شجاعت تو، داستان عشق ما را برای همیشه در این قلعه زنده نگه می‌دارد.» آرتور زانو نزد، بلکه در مقابل او تعظیم کرد و با لحنی که سرشار از وفاداری بود، سوگند خورد: «من نه برای پادشاهی، بلکه برای آن لحظه‌ای که خندیدی، می‌جنگم.» نبرد آغاز شد، و در آخرین لحظه، آرتور شمشیرش را بالا برد. در زیر نور مهتاب، تکه پارچه‌ی سبز رنگی که لونا به او داده بود، از زره‌اش آویزان بود و نوری غیرمنتظره به او بخشید، نه برای پیروزی، بلکه برای خوش‌شانسی برای بقا. او پیروز شد، و عشق آن‌ها در میان دود و شکوه آن شب، تثبیت شد— عشقی که بر پایه‌ی وظیفه شروع شد اما با فداکاری انسان کامل شد. --- 🏰تقدیم به :https://eitaa.com/maljja ---
ملجأ
--- مکان تاریخی / افسانه‌ای: قلعه‌ی هوهنزولرن (Hohenzollern Castle) در آلمان 🇩🇪. این قلعه که بر ف
بسیار بسیار زیبا و دوست داشتنی بود قلعه بسیار زیباست سناریو رو خیلی دوست داشتم و سناریو پرنسس و شوالیه همیشه برام جذاب بوده و هست
درک میکنم جانم آرت بلاک شدی و این طبیعیه منم تجربه اش گرفتم البته سر نوشتن اوکیه جانم فقط خواستم یادآوری کنم😔
ملجأ
نفر دوم کامرون(دلم نمیاد ازش بدم بگم) توی وهله اول احتمالا یه عوضی خودخواه یه بچه خرخون؟ شاید ولی ق
نفر بعدی جید حقیقتا از وهله اول حس بدی بهش داشتم جید خودخواهه، حسود و قطعا روانیه آدمی که برای رسیدن به خواسته اش هرکاری می‌کنه دو قطبی بودن از سر و روش میباره و قطعا بدترین دوستی که میشه داشت بماند که رفیق های ناباب هم در این زمینه نقش داشتن قطعا یکی از مهمترین نقش ها رو مادر دوقطبی رو مخش داشت البته که از دیدگاه امی مادر جید آدم باحالی بود، مادری که خط قرمز های مادر خودش رو نداشت و میشد کنارش تفریح کرد اما مسئله همین بود جید و خانواده اش کلا خط قرمز نداشتن و آدمی که خط قرمز نداره خطرناکه کسی که کارت رشد رو جعل میکنه، برگه های امتحانی رو کش میره، پشت مدرسه گل می‌کشه و در نهایت معلمش رو به قصد کشت میزنه و قصد کشتنش رو داره البته جید از اول عوضی بود همین بس که توی چای امی روانگردان می‌ریخت تا روانی به نظر بیاد چون حسودی میکرد به امی چون امی همیشه محبوب و اتو کشیده بود و می‌خواست روانیش کنه در آخر هم بلایی که سر مادر خودش آورد...واقعا زبانم قاصره جید قطعا یه عوضی و یه کثافت به تمام معناست که تا نابودت نکنه ولت نمیکنه شاید این توهین به خودم محسوب بشه ولی حس میکنم جید entpعه😂
ملجأ
نفر بعدی جید حقیقتا از وهله اول حس بدی بهش داشتم جید خودخواهه، حسود و قطعا روانیه آدمی که برای رسید
بخوام برم سراغ بیکار های بخش دی میتونم یه اشاره ی ریزی هم بهشون بکنم
وقتی یه کتابی رو چند روز پیش خوندم و حالا داره از ذهنم پاک میش-
به هر حال...
ملجأ
بخوام برم سراغ بیکار های بخش دی میتونم یه اشاره ی ریزی هم بهشون بکنم
اولین کسی که میاد توی ذهنم مریِ مری یه پیرزن مهربون و دوست داشتنی که شاید توهم توطئه داشت(البته که اشتباه نمی‌کرد) بزرگترین تفریحش بافتنی بود؟ مطمئن نیستم حقیقتا ولی توی بافتنی خوب بود اینکه از کجا میل بافتنی فلزی آورده رو نمی‌دونم ولی خیلی خوب و به موقع بود همین که جون امی رو نجات داد کافیه مری قطعا شوهرش رو کشته پس نمیشه گفت بی گناهه😔 می‌گفت شوهرش از پله ها سقوط کرد ولی فعککک نکنم نمی‌دونم واقعا چرا اون شال گنده رو بافت ولی اون شال خیلی به جید و دارو دسته اش کمک کرد مری از صدای قیژ قیژ تاب بدش میومد؟ خب سرزنشش نمیکنم به هر حال دلم براش سوخت و قطعا زن بدی نبود
اون پیرمرده که اسمش رو یادم نمیاد و معتقد بود یکی اون بیسکوئیت ها رو بهش داده و میخواد بکشتش( خیلی هم عصبانی بود😂) قطعا عاشق مری بود و عشق پیری خیلی ناز و نمکه حقیقتا:)
ملجأ
اولین کسی که میاد توی ذهنم مریِ مری یه پیرزن مهربون و دوست داشتنی که شاید توهم توطئه داشت(البته که ا
نفر بعدی میگل همونی که معتقد بود پسر خداست و پدرش بهش گفته باید بره احتمالا اولین نفری که درباره دامون سایر هشدار داد و امی رو سکته داد لعنت به اون ژله های توت‌فرنگی😔 میگل قطعا حقش نبود توی اتاق انفرادی زندانی بشه و لعنت بهت دامون سایر دلم برای میگل هم سوخت