امشب از اون شب هاست که مغزم تصمیم گرفته اشکم رو در بیاره
(از اون شب هایی که اورتینک قصد خفه کردنت رو داره)
شب عاشورا که با مامانم اینا رفته بودیم میدون عدالت دوتا دختر پونزده شونزده ساله ی چادری از کنارمون رد شدن
مشخص بود رفیقن
دست همو گرفته بودن و میخواستن یه جایی برن
نمیدونم چقدر مسخره به نظر میاد اما با حدودا بیست و یک سال سن با حسرت عجیبی نگاهشون کردم:)
https://eitaa.com/maljja/7989
میدونی شاید خیلی بچگانه ست این حسرت از وقتی یادم میاد هرجا که میرفتم با من بود
و الان هرسالی که میگذره عمیق تر میشه چون سن من دیگه از یه سری چیزا ها گذشته