هدایت شده از کلاغ و استکانِ چای
"حال و هوای او، برای من، چون حال و هوای بهار بود. گاه آرام، گاه دوست داشتنی، و گاه ترسناک."
تابستان بود یا پاییز، به یاد ندارم. اما دیدارم را با او، به وضوح چشمانم در تاریکی، یاد دارم.
او که در اوایل، برایم چون جانوری سیاه و زخمی و آسیب دیده بود.
اما کمی که گذشت، فهمیدم که در زیر آن خز های خاک آلود و جسم پوشیده از زره اش، موجودی زیباتر از آن گرگ زخمی وجود دارد.
موجودی، به سرخیِ رز های کاخِ ملکه، و به زیبایی و زیرکیِ روباه همراهش.
پاییز گذشت و زمستان فرا رسید، برف تمام باغ ها را پوشاند و زمین و زمان را به پذیرش سرما، وادار کرد. از جمله جسم بی روح من.
اما در این میان، چیز هایی بود که به زور بانوی برفی، تسلیم نشدند. او، و قلب سرخ چون آتش او.
و شاید همین آتش بود که مرا از زیر بهمن برف بیرون کشید.
در آخر، زمستان چون دیگر زمستان ها آمد و با خلأیی سیاه رنگ چون جامهٔ تنم، رفت.
اما، من هنوز هم آتشی را در کنار خود، حس میکردم.
زندگی باز گذشت، گذشت و گذشت، تا به امروز.
و حال، من باز به رفتن فرا خوانده شده ام.
راستش، من همان زاغی هستم که آمدن و رفتنش، هر دو خوشنود کننده است.
من میآیم، خبر شادی را میدهم، اما چندی که بگذرد، آزار دهنده میشوم، پس میروم و دیار را ترک میکنم برای آزادی اهالی دیار.
من باز رفتم تا این آتش، خوشنود کننده باقی بماند و دیار را، به خاکستر ننشاند.
- میکائیل بیانکی