هدایت شده از کلاغ و استکانِ چای
پدربزرگ همیشه میگفت دلتنگی درده. اما درد رو میشه با دارو تسکین داد.
هرچند این دارو، برای هر کس متفاوته.
مثل بیمارایی که دارو هاشون از بیمار قبلی عجیب و غریب تره.
پدربزرگ منم دردشو تسکین میداد، با دخترش، با نوه هاش.
پدربزرگم دلتنگی های زیادی تو زندگیش داشت.
اون دلتنگ مادرش بود، دلتنگ بچه هاش که ازدواج میکردن و میرفتن سر خونه زندگی، دلتنگ نوه هاش که دونه به دونه میرفتن مدرسه.
گاهی میتونست دلتنگی هاش رو تسکین بده، مثلا وقتی یاد مادرش میافتاد، من رو صدا میزد. میگفت تو هم اسم مامانمی، ننهٔ منی.
یا یسری موقع ها چای میخورد. باور کنید، چای خوردن براش معجزه بود.
البته که یه دیزی مشتی هم خوب حالش رو جا میآورد.
ولی گاهی، نمیتونست دارویی برای دردش پیدا کنه. برای همین، میشست یه گوشه، به دیوار خیره میشد، نوحه میخوند برای دل داغ دیدهٔ زینب.
تا اون موقع، دلیل دردای پدربزرگم رو نمیفهمیدم.
تا این که، به حرفای پسرخالهٔ کلاه قرمزی رسیدم.
خاک گرفت، پس نداد.
گفتن خاک سرده، مهر مرده از دل آدم میره بیرون، ولی، از دل من نرفت.
الان منم باید دردمو تسکین بدم.
میشینم یه گوشه، به دیوار خیره میشم، بالشتمو بغل میکنم، میزنم زیر گریه.
یا یسری موقع ها هم بلند میشم، دور تا دور اتاقم راه میرم، با آهنگام همخوانی میکنم:
هنوزم، چشمای تو، مثل شبای پر ستارست
هنوزم، دیدن تو، برام مثل عمر دوبارست
هنوزم وقتی میخندی، دلم از، شادی میلرزه
هنوزم، با تو نشستن، به همه دنیا میارزه
اما افسوس، تورو خواستن، دیگه دیره.. دیگه دیره..
- میکائیل بیانکی
ملجأ
پدربزرگ همیشه میگفت دلتنگی درده. اما درد رو میشه با دارو تسکین داد. هرچند این دارو، برای هر کس متفاو
نه بابا کی گفته گریه ام گرفت