ساعت ۱۲ بین خواب و بیداری بودم داشتم میخوابیدم دیگه
یهو دیدم رو دیوار رو به روم بالای کمد یه موجودیه چهار تا دست و پا داره (مارمولک بود)
رفتم به مامانم گفتم دو ساعت وحشت زده بودم نزدیک ۱ بوده خوابیدم، مامانم و بابامو فرستادیم تو پذیرایی رو زمین بخوابن من و داداشم رفتیم خوابیدیم رو تختشون