eitaa logo
مامادو♡
125 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
گفته بود نمودار تکامل رشد بچه‌ها کامل نیست و سر بیست ماهگی یک‌بار دیگر بیارشون برای چک قد و وزن. دست هر دو را گرفتم و مورچه‌وار ۵۰۰ متری که تا مرکز سلامت راه بود را پیاده رفتیم. توی راه مورچه، درخت، طوطو، قان‌قان، آسمان، خورشید و همه این‌ها را نشان‌ دادم و آن‌ها به هر جهت که اشاره میکردم می‌چرخیدند و نگاهش می‌کردند و محکم‌تر باید دست‌هایشان را می‌گرفتم که در نروند سمتش و جیغ می‌زدند و بلند می‌خندیدند! بعد دیدم که شده‌ام روزنه نگاه بچه‌ها به دنیا و آن‌ها دارند دنیا را آن طور که من نشان‌ می‌دهم می‌بینند و عجب کار سختی می‌کنم و نمی‌خواهم بچه‌ها دنیا را مثل من ببینند می‌خواهم نگاه خودشان را پیدا کنند و این چقدر کار را سخت‌تر می‌کند! _________________________________ @Mamaa_do
چیزی شبیه به بند‌ها بود ولی عجیب‌تر و با پیرنگ خاک‌برخاک. ما با یک ضد‌قهرمان‌مواجه هستیم که در آخر ضد هر کاری که کرده برای ما ارزش می‌شود. مرد راوی این طور شروع می‌کند که « آخرش فهیده بودم اگر تونسته بودم جلوی نفرتم را بگیرم همه‌چیز فرق می‌کرد.» و درون‌مایه داستان همان نفرت است، نفرت از همه چیز که در طول یک روز مثل یک هزارتو روایت می‌شود. نفرت از خودش، پدرش، خانواده، مذهب، دولت و… . همان اول همسرش ترکش می‌کند و مزرعه زیتون پدرش آتش میگیرد و بعد ما وارد هزارتو می‌شویم و با افراد مختلفی در شهر دیدار می‌کند و راز‌مگو بچگی‌اش که علت همه این مشکلات بوده را می‌فهمیم و ولی خود شخصیت غایب است در حالی که تمام داستان در مغز او می‌چرخد و فقط چند دیالوگ کوتاه با آدم‌ها در داستان داریم ولی ما راوی را نمیبینیم و حتی اسمش را نمی‌دانیم. در طول داستان فکر می‌کردم به پرونده شخصیت اصلی که چقدر کامل است و نویسنده چه ماهرانه هم او را کامل نشان داده هم نداده. ما نمی‌دانیم مرد چه شکلی است درحالی که از جزئی‌ترین مسائل ذهن و روح‌اش آگاه هستیم و این تضاد داستان را جذاب کرده و البته زبان داستانی روان بسیار موثر است. در آخر این رمان کوتاه را به پدر و مادر‌ها و آن‌هایی که به رمان فلسفی و روانشناسی علاقه دارند حتما پیشنهاد می‌کنم. سیزده از بیست رمان «پسر» با صدای هوتن شکیبا ______________________________ @Mamaa_do
صبح شده بود و شب قبلش به امید نوشته‌ی روی کیسه‌ی خواب که نوید زنده موندن ما تا دمای منفی 20 درجه را داده بود راحت خوابیده بودیم و حالا که ابرها رفته بود کنار و پیدا شده بود در چه بهشتی هستیم امیدی در دلم زنده شده بود که یادم بماند هر جای زندگی گیر کردم شاید فردا صبحش جایی بیدار شوم که باورم نشود چقدر زیباست. _____________________________ @Mamaa_do
توی این سفر که بودیم دنبال جاهای بکر و خفن میگشتیم و توی آرزوهامون دوست داشتیم یک جمعی پیدا کنیم و با هم بریم سفر و جاهایی را بگردیم که کسی ندیده و نرفته و یک سبک زندگی جدید راه بیندازیم و حالا که این همه دوست خوب توی مبنا دارم فکر میکنم که آن روز دیر نیست و شاید همین سال بعد که این طفلک تازه آمده جانی گرفت، این کار را بکنیم و با هم به دل جاده هایی بزنیم برای گم شدن! _________________________ @Mamaa_do
از در آمد تو و اصلا انتظار نداشتم که انقدر خوش‌اخلاق باشد. رژیم فست را شروع کرده بود و ۲۰ ساعتی بود که هیچی نخورده بود و از سرکار دکتر هم رفته بود و دکتر گفته بود کبدت چرب است. من هم دستم خیلی بند بود و نرسیده بودم شامش را آماده کنم که تا رسید بخورد و فکر میکردم حتما حوصله ندارد و گشنگی امانش را بریده . از در آمد تو و انگار صبح جمعه است و شب قبلش خواب خوبی بدون بچه کرده و صبحانه را هم کله‌پاچه زده. اما این‌ها نبود و محمدحسین فقط با همه آن خستگی و گشنگی خدا را فراموش نکرده بود و آن کش صبر را بیشتر کشیده بود و طاقت آورده بود که هر دو خوب فهمیده‌ایم هر حال و احوالی داریم باید کنار بچه ها شاد و سرحال باشیم و اگر یکی خوب نبود آن یکی ساپورت کند و اگر هر دو خوب نبودیم از بقیه کمک بگیریم ولی ناراحتی و بداخلاقی جلوی بچه‌ها ممنوع است! _________________________________ @Mamaa_do
و هم ذوق می‌کنم و آب‌قند لازم می‌شوم و هم من به خودم می‌گویم ااا زشته جمع کن خودتو!🫢🫣
کتاب را با دخترک زیر پنجره‌ای که تماما فویل کشیده‌ایم تا اتاق تاریک شود و خواب بچه‌ها تنظیم شود تمام کردم و دلم پیش آن پنجره بزرگ چوبی که وقتی باز می‌شد دیواری از خانه ماریا کم می‌شد و سباستین تمام آدم‌های آن خانه را با نسبتی که با پنچره داشتند تعریف کرد، ماند. تعریف سباستین از آدم‌ها بیشتر از مکان‌ها بود. خیلی مختصر و‌ مفید تصویر مکان‌هایی که دیده بود را میگفت ولی سر حوصله از آدم‌ها تعریف می‌کرد جوری که بعید می‌دانم آبیس را فراموش کنم با سوپی که با کله ماهی پخته بود یا ذوقی که برای چند دانه آجیل کرده بود یا دنی را که مثل شکلات ۷۰ درصد بود . من از کوبا آدم‌هایش را بیشتر دیدم و چقدر حیف که از خانه همینگوی انقدر کم گفت و می‌خواستم بیشتر آن‌جا را ببینم و بدانم خانه‌اش چه شکلی است. احتمالا اینجای داستان را سباستین کم گذاشته و خواسته برای رمانی که می‌خواهد برای ارنست همینگوی بنویسد نگه‌دارد. چهارده از بیست ________________________________ @Mamaa_do
دیروز بلاخره باورم کردم که مادر سه بچه‌ هستم. وقتی توی معرفی‌نامه‌ نوشتم مادر و در تعداد فرزندان نوشتم سه. اخرین باری که معرفی نامه نوشته بودم گزینه مادر منفی بود و حالا در طی ۲سال این عدد ۳شده بود و مثل آب شدن یخی بعد از اولین گرمای بهار بود. این دو سال چیز‌هایی بر ما گذشت که فکر میکنم هیچ چیز جز قلم درمانش نمی‌کند. همان درمانی که طلوعی به بنفشه پیشنهاد داد و بعد تراپیستش تایید کرد و آن برای درمان درد نازایی بود و این برای پُرزایی! و پُرزایی عجب کلمه‌ای! این که ۳بچه کوچک به ناگهان وارد زندگی‌ات شوند اصلا چیز ساده‌ای نیست که تا همین دیروز بود و فکر می‌کردم خب زندگی ما هم همین بوده، اما حالا که گورهای بی‌سنگ را خواندم و فهمیدم این بچه‌ها چقدر عزیز هستند، دیگر هیچ چیز ساده نیست و فکر می‌کنم چیزهایی دارم برای نوشتن که در نقطه مقابل جستارهای اوست و گاهی دردناک‌تر از او و می‌بینم او فرصتی برای نوشتن دارد و من آن را هم ندارم و دلم به این نداشتن راضی نمی‌شوند و بلاخره میان بیداری و‌ خواب‌ها باید بنویسم تا آن درد پرزایی درمان‌ شود! ________________________________ @Mamaa_do
این‌جوری که سبزیجات بخارپز می‌کنی و میگی عجب چیزی بود و هر روز همین را می‌پزم و بعد می‌رود تا سال بعد که یادت بیاید! ___________________________________ @Mamaa_do
آن پشت نشسته و فکر می‌کند ما چطور در این جای کوچک پرواز می‌کنیم و بال‌هایمان کجاست و وقتی پریدیم چطور به این سقف نمی‌خوریم! __________________________________ @Mamaa_do
فرش را‌ حوصله نکردی برداری و آفتاب دارد می‌رود و فکر می‌کنی چند بار دیگر باید خاک بنشیند و بتکانی و نیاید! __________________________________ @Mamaa_do
هدایت شده از [ هُرنو ]
مصطفا جواهری توضیحات رزق دهم.mp3
زمان: حجم: 13.9M
حافظ، قلم شاه جهان (نجف) مقسم رزق است از بهر معیشت مکن اندیشهٔ باطل... دهم ✋ از شما دعوت می‌کنم به جمع ۲۵۰نفرهٔ ما بپیوندید. قرار است به تکمیل منزل یک خانوادهٔ مستحق در روستای کوسه واقع در استان خراسان شمالی کمک کنیم. توضیحات کامل را در صوت تقدیم کرده‌ام. تقاضا می‌کنم کامل گوش کنید و در صورت علاقه به همراهی، از طریق لینک زیر اقدام به ثبت‌نام کنید. و اگر فکر می‌کنید فرد دیگری هم ممکن است علاقمند به همراهی ما باشد، این پیام را برایش بفرستید و دعوتش کنید. و لطفا پس از اتمام تکمیل فرم، از طریق لینک انتهای فرم ثبت‌نام، وارد کانال خصوصی رزق دهم بشوید. لینک ثبت‌نام رزق دهم👇 https://survey.porsline.ir/s/f0Xc7rmJ دعاگو و دعاجو مصطفا جواهری @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف