۲۹سال به مرغ معروف بودم.
به خاطر زود و خوب خوابیدنم.
بنده خدایی گفته بود بچهدار که بشوید پدر محمدحسین در میآید، زهرا از صدای بچهها بیدار نمیشود و او باید بیدار شود!
حرف ما سر شببیداری پدر یا مادر نیست!
بحث تغییر ما آدمهاست!
حالا کم و زیادی نفسِ بچهها بیدارم میکند، مغزم تحت فشار است و خواب پشتسرهم رویاست.
و این حال همه مادرهاست حالا قبلش مرغ بودن یا خروس!🤪
کافیه این حال سخت و شیرین را بپذیریم و با آن کیف کنیم، با تمام نگاههای درست و غلط!
تا بعدا منتش را روی سر بچه ها نگذاریم یا حسرتی بر دلمان نماند🤍
#روایت_روزانه
#مامادو
@mamaa_do
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
حدود ۷ صبح خودشان بلند میشوند و چهار دستوپا به سراغ اسباببازیها میروند. قبل صبحانه نیم ساعت با هم بازی میکنند و کاری به ما ندارند.
معلوم است هر دو آدمِ صبحاند، خوشاخلاق و پر انرژی. هر چه هم از بیخوابی دیشب حالمان بد باشد. با خنده سر صبح آنها همه چیز برمیگردد به تنظیمات کارخانه.😅
🤍
#روایت_روزانه
#مامادو
eitaa.com/mamaa_do
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
دیشب جزیرهای ناشناخته در دورترین نقطه دنیا را کشف کردیم.
اسمش را نمیدانم، فعلا هیجان رسیدن دارم. ۴ماهی میشود که درگیرش هستیم. از هر مسیری که فکر کنید رفتیم. به حرف همه گوش دادیم تا بلاخره با راه و روشی ترکیبی به مقصد، امیدوارم رسیده باشیم!!🥴
یعنی باز هم تکرار شود. شب خوابیدنش را میگویم. دیشب ساعت ۱۰:۳۰ خوابید و ۶:۳۰ بیدار شد.
البته فقط امیررضا!
امیرعباس همچنان شبها بیدار میشود و گریه میکند. در طول شب آبش میدهیم تا معدهاش عادت کند به نخوردن شیر. ساعت ۱۰ وعده آخر شام را میخورند. موقع خوابیدن هم ۱۵۰سیسی شیر میخورند و مطمئن هستیم که در طول شب گشنه نیستند، فقط باید عادت بیدار شدن و شیر خوردن آرام آرام از سرشان بیفتد.
همه نگرانیام برای چند ماه دیگر است. که دختر عزیزمان هم بیاید و بخواهد راه برادران را برود. میدانم آن موقع دیگر چیزی از ما باقی نمیماند.🫠🤪
اگر شما هم این روزها را دیدهاید یا در همین حوالی هستید بیایید با انتقال تجربه به داد هم برسیم، شما چی کار میکنید یا میکردین؟🥲🥰
🤍
#روایت_روزانه
#مامادو
eitaa.com/mamaa_do
اینجا به من بگید❤️
@Zahrakashanipour
خب چراغ اول انتقال تجربه روشن شد🤓
~~~~~~~~~~~~~~~~
سلام
زهرا بچه ها چند وقتشونه؟
شیر شب از کی قطع میشه؟
من اول راهم و از حالا دل بستم به اون وقتی که شیر شب قطع میشه 😬😅
~~~~~~~~~~~~~~~~~
سلام عزیزم
بچههای من یک سال و سه ماهه هستن
برای زمان قطع شیر شب نظرات مختلفی هست، ولی خب ما بچه هامون دوماه زودتر به دنیا اومدن و خیلی پیگیر این موضوع نبودیم. تا اینکه حدود ۱۱ ماهه بودن و برای تغذیهشون به مشکل خوردیم و رفتیم پیش متخصص تغذیه کودکان .
خانم دکتر بهمون گفت یواش یواش شیر شب رو قطع کنید تا هم خوابشون درست بشه هم برای دندونهاشون مشکلی پیش نیاد و یک دستور غذایی کامل بهمون داد تا در طول روز بچهها رو خوب سیر کنیم و شب راحت بخوابن. واقعا برنامهای که دادن عالی بود و کمک کرد، اما این فرایند خیلی سخته.
مثلا قبلا بچهها ۹ شب میخوابیدن و در بهترین حالت، بعدش ۱۱شب، ۱ نصفهشب، ۳نصفه شب بیدار میشدن و گریه میکردن و شیر میخواستن و در طول شب حدود ۴۰۰ سیسی شیر میخوردن و ۵صبح هم کامل بیدار میشدن و صبحانه میخوردن
دکتر میگفت این حجم از شیر خیلی زیاده و باید کمکم ۱۰سیسی از هر وعده شیر کم کنیم تا در نهایت بتونیم اون وعده شیر رو حذف کنیم و به جاش اگر بچه بیدار شد بهش آب بدیم تا وقتی دیگه بیدار نشه.
ما این کارو شروع کردیم واقعا سخت بود بچهها مثلا ۵ روز همکاری میکردن ولی بعدش دائم در طول شب گریه میکردن و مجبور بودیم باز مثل اول شیر بدیم.
و اینجا سختی دوقلو اینه که وقتی یکی بیدار میشه اون یکی هم بیدار میشه و تو باید تا یکی بیدار میشه سریع با شیر خوابش کنی تا بعدی بیدار نشه🤦🏻🫠 و فرصت زیادی نداری.
🤍
#انتقال_تجربه
#مامادو
eitaa.com/mamaa_do
اینجا به من بگید❤️
@Zahrakashanipour
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
محمدحسین چند روز پیش بهم گفت: « برای تولید محتوا نیاز به نیرو داریم، یکی که روزنامه های قدیمی رو بخونه و اتفاقاتی که سال ۵۷ همین موقع افتاده و مهم بوده رو در بیاره، توام میدونم میتونی روایت خوبی ازش در بیاری، حالا دوست داری معرفیت کنم بلاخره کم کم بیای تو کار »
صحبتش طولانیتر بود، معمولا مفصل حرفهایش را میزند و من فقط گوش میدهم. اینبار ته دلم، جایی که خیلی دور بود ذوق کرد، خواست داد بزند: « آره آره اخ چقدر دلم برای کار، برای ارتباط با ادمای جدید تنگ شده همین الان معرفیم کن»
ولی خب جای دیگر دلم خودش را محکم نگه داشت، به بچهها نگاه کرد به حال خودش که هیچ ثباتی نداشت و سعی کرد مثل همیشه کاری بیشتر از توان خودش نکند و گفت: « خب میدونی که دوست دارم ولی نمیدونم برسم یا نه»
بعد محمدحسین مکث کرد و با لحنی که میخواست دلم نشکند، گفت: « باشه حالا من صحبت میکنم »
میدانم صحبت نکرده و من هم چیزی نپرسیدم.
ولی اینکه از روی احساساتم کاری خارج از توانم قبول نکردم برای آن جای دلم درس خوبی بود و بابتش خوشحالم.🥰
+ حالا درسته من کاری برای این ویدئو نکردم ولی بابای بچهها که کرده, البته بازم دقیق خبر ندارم الان میاد میگه نه 😅😬 خلاصه هر کی درست کرده دمش گرم برید ببینید 😎
🤍
#دهه_فجر
#مامادو
eitaa.com/mamaa_do
نظرتون رو اینجا بهم بگید🌱
@Zahrakashanipour
آقا از پشت صحنه گفتن: «آدرس کانال مرکز رو هم بگذار»
ما هم که حرف گوش کن🙃، بفرمایید🤓:
بچهها، کانال مرکز استاد
کانال مرکز اسناد، بچهها😎
📌 تاریخ به روایت اسناد در شبکههای اجتماعی مرکز اسناد انقلاب اسلامی:
تلگرام:
🔗 https://t.me/irdc_ir
اینستاگرام:
🔗https://instagram.com/irdc_ir
سروش:
🔗 splus.ir/irdc_ir
بله:
🔗 https://ble.ir/irdc_ir
ایتا:
🔗 https://eitaa.com/irdc_ir
روبیکا:
🔗https://rubika.ir/irdc_ir
🔖 ما را به دوستان خود معرفی کنید...
هدایت شده از «آیهجان»
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
🔹حَسْبَكَ اللَّهُ
خدا تو را کافیست.
انفال، ٦٢
🎙️برشی از سخنرانی مرحوم آیتالله فاطمینیا
📸 عکاس: مرتضی شهابی
🎬 سازنده کلیپ: اعظم مؤمنیان
@ayehjaan
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
یادم نیست چندبار!
تا الان که ۳۰ ساله شدم، خیلی رفتیم.
این مشبکهای فلزی که در فیلم میبینیم را خوب یادم هست. مسیر طولانی و سختی را چشم به اینها میدوختم تا به حرم امام کاظم (ع) برسیم.
معمولا شب سامرا میماندیم و فردایش به کاظمین میرفتیم.
مثل همین دفعه آخر. شب در حرم امام حسنعسکری ماندیم. خواهرم کوچک بود و شیطانی میکرد با مادرم نوبتی مراقبش بودیم تا آن یکی برود توی حسینه پشت حرم بخوابد. به همه توی صحن حرم شام میدادند. سرویس بهداشتی و حمام هم داخل محوطه بود. اصلا نیاز نداشتی از حرم بیرون بروی. البته درهای خروجی به خاطر امنیت بسته بود و هیچ جا بهتر از حرم نبود.
مثل خانه پدری، آزادانه هر کاری میخواستی میکردی و هر چیزی میخواستی کنارت بود. چندتا دوست پیدا کرده بودم که تا نیمههای شب با هم بودیم. آنها خادم بودند و اجازه دادند تا در جارو کردن کمک کنم. رسیده بودم به فرشهای کنار ضریح. اطراف ضریح خالی بود. سر میبردم لای پنجرههای کوچک ضریح و بو میکشیدم. تا عمق جانم روشن میشد. بعد دوباره جارو میزدم و کمی آن طرفتر برمیگشتم و به ضریح نگاه میکردم اینبار تا ته دلم غنج میرفت این خلوتی را یکبار دیگر زیر قبه امامحسین چشیده بودم. نیمه شب بود و خادم از پشت سرم شروع کرد به جارو کردن. دیگر زائری پشت سرم نبود تا عجله کنم و فرصت زیارت را به او هم بدهم، خودم بودم و ضریح ششگوشه. نشستم روی زمین سرم گذاشتم به ضریح و بو کشیدم، هول شده بودم، بالا سرم را نگاه میکردم نمیدانستم چه دعایی کنم…!
ادامه…..
#سفرنامه
#مامادو
eitaa.com/mamaa_do
مامادو♡
یادم نیست چندبار! تا الان که ۳۰ ساله شدم، خیلی رفتیم. این مشبکهای فلزی که در فیلم میبینیم را خوب
ادامه….
مثل سامرا، آنجا هم نمیدانستم چه دعایی کنم، همین که آنجا بودم خوشحال بودم. هر چه به نماز صبح نزدیکتر میشد کمتر میتوانستم ضریح را ببینم. شلوغی بیشتر میشد و همه کسانی که خواب بودند بیدار میشدند. قرار بود بعد نماز صبح به سمت کاظمین برویم و بعد دوباره برگردیم کربلا. خودمان از کربلا با اتوبوس امده بودیم. راننده اتوبوس تاکید کرده بود سر ساعت دم اتوبوس باشیم. نماز خواندیم. از آشپزخانه حرم صبحانه گرفتیم و از حرم بیرون رفتیم. گرما دو دقیقهای پارچه سفید روی چادرم را خشک میکرد و دوباره باید خیسش میکردم.
بلاخره سوار اتوبوس شدیم و تا کاظمین چشم به نخلهای سبز کنار جاده بودم. راننده دور میدان بزرگی پارک کرد و به مسیر درازی که یک طرفش دیوار بتنی و طرف دیگرش مشبکهای فلزی بود اشاره کرد.
حالا که این فیلم و مشبکهای فلزی را دیدم پرت شدم به زیر آفتاب آن روز، زمان زیادی برای زیارت نداشتیم، فقط یک ساعت وقت بود که نیم ساعت آن تلف شد. ایست بازرسی خیلی سختگیر بود، اجازه نمیدادن عزیز با ویلچر خودش وارد حرم شود و ویلچری هم برای امانت گرفتن نبود. کممانده بود آن زن سرتا پا سیاه را بهم گره بزنم که پدرم از دور با ویلچر آمد. عزیز را سوار ویلچر کردم و از بازرسی رد شدیم. بابا پشت در منتظر ما بود. عزیز را به بابا دادم و تنهایی به سمت حرم رفتم. چترهای کرم رنگ باز بود. پنکه ها میچرخید و همه جا را مرطوب میکرد. بچهها هم زیر آن سایه خیس بازی میکردند.
وقت نداشتم. زیارت نامه مختصری خواندم و وارد حرم شدم. ضریح بزرگی بود. دلم نمیدانست کجای آن آرام بگیرد. انتهای ضریح رفتم. جایی کوچک بین میلههای چوبی بود که میشد نماز خواند. دو رکعت نماز بستم و چشمم از گلهای مصنوعی بالای ضریح میآمد روی پنجره های فولادی. میگفتند اینجا دعا رد نمیشود هم دنیا را بخواهید هم آخرت را و باز من هول شده بودم و نمیدانستم از میان آن همه دعایی که دارم چه بخواهم. نماز تمام شد و دلم همانجا جاماند و سریع برگشتم سرقرار.
#سفرنامه
#مامادو
eitaa.com/mamaa_do
منتظر نظرتون هستم🤓
@Zahrakashanipour
مامادو♡
ادامه…. مثل سامرا، آنجا هم نمیدانستم چه دعایی کنم، همین که آنجا بودم خوشحال بودم. هر چه به نماز صب
اگه خوندی بیا بگو نقش جاروبرقی توی زیارتها چی بوده جایزه دارهها🤓😋😅
.