eitaa logo
مامادو♡
125 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
من فقط به نوشتن ادامه می‌دهم، او خودش مسیرش را پیدا می‌کند! __________________________ @Mamaa_do
صدهزارتومان که نه ولی یک‌ هزار‌تومانی را امروز دور انداختم. وقتی یک سطل کوچک پر از پوشک کثیف در دست چپم بود و خم می‌شدم و مشت دست راستم را با خرده اشغال‌های کف خانه پر میکردم و‌مسیر اتاق خواب تا سرویس ایرانی را می‌رفتم تا همه را با هم توی سطل بزرگ سرویس بهداشتی که نقش جاپوشکی را گرفته بندازم. همین چند وقت پیش یک تراول صدهزارتومانی هم توی وسایلم پیدا کردم. ۲بار تا کردمش و گذاشتم توی جیب کوچک کیفم. هنوز هم استفاده نکرده‌ام و گذاشته‌ام برای روز مبادا! صد هزار تومان در مصرف پوشک خودش را نشان می‌دهد تا چند ماه پیش هر بسته پوشک کوکومی ۱۱۸ هزار‌تومان بود و یک ماه است که شده ۱۸۹ هزار تومان. این عدد برای یک بچه خب چیز زیادی را تغییر نمی‌دهد اما در سبد عوض ما سه سایز پوشک ۶، ۵ و ۴ وجود دارد که مصرف هر کدام در روز هشت الی ۱۰ عدد است و تقریبا روزی یک بسته پوشک مصرف می‌شود و این تفاوت قیمت در تعداد بالا اثرش معلوم می‌شود. هفته پیش می‌خواستم روسری بخرم. حساب کردم که سه بسته پوشک می‌شود و بیخیال شدم. یا می‌خواستم پیتزا سفارش بدهم باز دیدم پول دو بسته پوشک می‌شود و بیخیال شدم. دیگر قیمت هر چیز با قیمت پوشک سنجیده می‌شود و صد هزار‌تومان در آن نقش مهمی دارد! ؟ _______________________________
امروز باور کردم که نمی‌توانم. مهم نیست که بقیه توانسته‌اند یا نه؟ من دیگر طاقتش را ندارم. امروز توی لیست کارها نوشتم تسلط بر اعصاب و این یعنی فشار نیاوردن به خودم. وقتی می‌خواهم تا امشب فلان متن را تکمیل کنم و نمی‌شود اعصابم بهم می‌ریزد. و سرریزش بچه‌ها را می‌سوزاند. نمی‌خواهم فکر کنم آنها مانع من هستند. باید کمی فاصله بگیرم. توانم را احیا کنم. شاید قوی‌تر برگشتم! ______________________________ @Mamaa_do
از احوالات مادری همین بس: نیاز به گریه داری اما وقت و انرژی برای گریه نداری. . @hobut68
شب‌بیداری دیشب ما را چند هیچ جلو انداخت! همه چیز برایم تمام شده بود ولی هنوز تصمیم نگرفته بودم. رفتیم مشاوره. چشمم به دهان دکتر بود که بگوید جواب تست‌ها عالی است و شما خیلی به همدیگر می‌خورید و بعد ازدواج رویایی‌ترین زن‌وشوهر خواهید شد. که برگه‌های تست را گذاشت روی میز. به صندلی تکیه داد. دو کف دست را گذاشت روی میز و به هر دو لبخندی زد که دندان‌ها معلوم نشد. دست راست را اورد بالا و به محمدحسین اشاره کرد که باید مراقب من باشد. و بعد همان دست رو به من شد که شما خیلی با هم فرق دارید. و شروع کرد به لیست کردن تفا‌وت‌ها و بعد راهکارها برای حل آن‌ها. و در آخر گفت که دفتری داشته باشید و در آن هر ویژگی جدیدی که از هم فهمیدین را بنویسید. گفت تا پیری هم فرصت برای شناخت همدیگر دارید و هر روز با آن شناخت جدید سعی کنید رفتار متناسب‌تری با هم داشته باشید. گفت بین شما دو نفر بچه‌ای است به نام رابطه که باید دائم از آن مراقبت کنید. این بچه تازه بین شما متولد شده و هر روز باید خوراکی به آن بدهید تا بزرگ شود. این شناخت و رفتار متناسب غذای خوبی برایش است اما اگر مراقب نباشید و از این بچه تغذیه کنید رابطه شما کمتر و ضعیف‌تر می‌شود. دیشب وسط گریه‌های ممتد امیرعباس محمدحسین رابطه ما را چند هیچ جلو برد. صبر کرد. محبت کرد و بی‌تابی من را آرام کرد. حالا ما رابطه بزرگ‌تری داریم…❤️ ___________________________________ @Mamaa_do
دیدین؟ من دوست‌دارم الان ۲۰‌ساله‌ باشم و کوله فردا را نبسته باشم و صبح ساعت ۷ به زور بیدار شوم و بدو بدو به سرویس ۷:۳۰ دانشگاه نرسم و از امین‌زاده بترسم و بروم تا سوار تاکسی شوم و از در ۱۶ آذر تا خود مسجد بدوم و نفسم بگیرد و سرپایینی ادبیات تا حیاط مرکزی را روی برگ چنار‌ها بکوبم و صدایش دلم را حال بیاورد و کلوناد را آرام بروم و نکند آشنا ببنید من را زشت است که بدوم و بعد بروم توی آتلیه۲ و روی چهارپایههای فلزی که سطح‌ مقطع گرد آن برای زهرای ۵۷ کیلو هم کوچک است بنشینم و هر لحظه سر بخورم و پا‌ها را روی هم بندازم و به زیر میز بزرگ سفید جلویمان گیر ‌دهم و همان لحظه امین‌زاده یا همان خفاش شب وارد ‌شود و پایم از زیر میز در نیاید و چهار‌پایه لیز ‌بخورد و شترق بخورم زمین و همه بهم ‌بخندند و امین‌زاده از بالای عینکش که روی نوک عقابی‌اش گیر کرده یک وری نگاهم کند و بگوید: « شیت‌های روی میز » و نگاه کنم و ببینم شیتی را که تا صبح پایش بودم جا گذاشته‌ام! __________________________________ @Mamaa_do
پولی دستم آمده و خواستم فکر کنم که هیچ محدودیتی ندارم و اگر خواستم هر طور دلم خواست خرجش کنم چه می‌خرم که بدون فکر و همان لحظه و به همین ترتیب این سه مورد آمد: وقت خواب تکمیل روایتم و خودم چند لحظه ماندم و این طرف و آن طرف را نگاه کردم که کی بود؟ چی بود؟ چی شد؟!🙄🫤😶‍🌫️ __________________________________
می‌خواهید برای اسرائیل و فلسطین داستان بنویسید؟ می‌خواهید بگویید که قوم یهود اولش با مظلوم‌نمایی آمد و فلسطین را تصاحب کرد؟ بیاید و داستان مسیو الیاس چوبک را بخوانید. سه بار گوش دادم. کیف کردم. تحول مرد در آخرش عالی بود. وقت نیست که بیشتر بگویم. داستان کوتاه است و ۲۵ دقیقه بیشتر وقت نمی‌خواهد. گوش کنید و به گوش بقیه برسانید. باید بروم و از زندگی چوبک هم سر دربیاورم. میدانم که این دومین اثر اوست و بعدش تنگسیر را نوشته. باید بروم و سال نوشتن این را با سال هجوم اسرائیلی‌ها تطبیق بدهم. باید ببینم شرایط جامعه و موقعیت چوبک چطور بوده که این را نوشته. 📍اگر نوار ندارید از اینجا به صورت رایگان گوش کنید. https://music.amazon.com/es-co/podcasts/3b9786e1-bd86-4b81-9a6e-453d011e5936/episodes/a54d2af2-48cc-4ac4-b523-39f8fce86243/کتاب-صوتی-ناصر-زراعتی---ketab-soti-داستان-«مسیو-الیاس»-از-مجموعه-خیمه-شب-بازی __________________________________ @Mamaa_do
اینجا بالای پبچ‌بن و در لبه‌ی بلندترین کوه آن است. سر ظهر رسیدیم. صندلی‌های تاشو را گذاشتیم رو برف‌ها و چای خوردیم با بیسکویت سلامت. سومین‌باری بود که رسما چای را با اشتها می‌خوردم. مبهوت فضا و مکان و‌ رنگ‌ها بودم. برف‌ها از زمستان سال گذشته مانده بود و حسابی سفت شده بود. بعد چای بساط ناهار را آوردیم. پیاز سرخ کردم با گوجه. نمک زدم و فلفل. بعد برنج‌ها ریختم و روغن. برنج قد کشید و دم‌کنی چهارخانه آبی را روی درش گذاشتم. گوشی را آوردم. در قابلمه را باز کردم از قل‌قل برنج فیلم گرفتم و دوربین را آوردم عقب تا کل فضا توی قاب جا شد. فیلمش را ندارم. هر خاطره خوبی که داریم مانده توی هارد. این را به زور از لای استوری‌های اینستاگرام پیدا کردم. می‌خواستم ذهنم را دور کنم از فضای بچه‌داری تا کمی استراحت کند. خدا این نوشتن را حفظ کند اگر نبود چطور انقدر راحت می‌رفتم به سه‌سال گذشته! ___________________________________ @Mamaa_do
این هفته را گذاشتم برای مواجه با اثر هنری. می‌دانم که نمی‌رسم بنویسم و خواندن هم کسل‌کننده شده. قرار هم نیست که خودم را ول کنم. باید کاری جدید کنم که انرژی بگیرم و از این حال در بیایم. کاری که وقتم را نگیرد و بتوانم وقتی دارم کار خانه و بچه‌ها را می‌کنم انجامش بدهم. قرار است موسیقی گوش بدهم. همان طور که استاد می‌گفت. مواجه بشوم و جوری گوش بدهم که تا حالا نداده‌ام. فعلا با نامجو هستم تا ببینم چقدر طاقتش می‌آورم و اگر مواجه خوبی داشتم با شما هم به اشتراک می‌گذارم. ___________________________________ @Mamaa_do
دیگر راهی برای حفظ کتاب‌ها نمانده! ________________________________ @Mamaa_do
«خراش کتاب‌ها روی ذهن » دیگر راهی برای حفظ کتاب‌ها نمانده! امروز فکر کردم که جعبه بگیریم و همه را جمع کنیم. تا حالا این صندلی‌ها جواب داده بود. محکم جلوی کتابخانه کیپ کرده بودیم و گاردمحکمی برای کتاب‌های خودمان بود. کتاب‌های بچه‌ها هم که توی کمد خودشان است و آن‌ها هم نهایتا یک هفته در خانه زندگی می‌کنند و پاره می‌شوند. فقط دوکتاب تا حالا سالم مانده که یادم باشد بعدا نشان‌تان می‌دهم. داشتم پادکست سبکتو را گوش می‌دادم که از کتاب جادوی نظم می‌گفت. نویسنده‌اش یک زن ژاپنی است که متخصص نظم است و در نتفلیکس هم برنامه دارد و می‌رود خانه‌ی مردم و آنجا را مرتب می‌کند و به طور عملی نظم را یاد می‌دهد. مرد با صدای خوبی از انجمی در کیش که دور هم جمع می‌شوند و کتاب می‌خوانند و بعد تجربه‌های شخصی خودشان را در موردش ‌گویند حرف می‌زند. همه‌ی خوبی‌های کتاب به‌کنار. آخرش تجربه خودش کارراه‌انداز بود. گفت که رفته و سه جعبه آورده. برای سه دسته وسیله که در خانه بی‌استفاده است و ظرفیت ذهنش را پر کرده برای رسیدن به نظم پایدار باید این کار را انجام داد. تمیزی با نظم فرق دارد. وقتی تمیز می‌کنی دو روز بعد کثیف می‌شود و بازگشت به عقب دارید ولی وقتی منظم می‌کنید دائم در مسیر درست حرکت می‌کنید و خودتان را می‌شناسید و این رو به جلو است. اولین قدمش همین تجربه مرد گوینده است. این سه دسته شامل دورریختی‌ها، هدیه‌دادنی‌ها و فروختنی‌هاست. می‌گفت که این دسته‌بندی را یکباره انجام دهید. بریدسراغ کمد و هر چه وسیله‌ هست و استفاده‌ای ندارد را در این جعبه‌ها بگذارید. این‌طوری حال خوبی پیدا می‌کنید که انگیزه‌ای می‌شود برای ادامه مسیر و بعد از ادامه‌اش گفت که گوش ندادم و به کتاب‌ها فکر کردم. تمامش این روزها بی‌استفاده است و اگر دست بگیرم و بخوانم پاره می‌کنند. که یک ور ذهنم می‌گوید پس بچه‌ها کی باکتاب رفیق شوند و فدای سرشان که پاره می‌کنند و ور دیگر می‌گوید که مگر اصلا وقت داری که این‌ها را جمع کنی و تو برو همان تمیزی خانه رانگهدار. که دیدم مرد راست می‌گوید این حجم از کتاب بی‌استفاده حجم زیادی از ذهنم را اشغال کرده و انرژی‌ام را گرفته و فعلا هیج‌کاری نمی توانم انجام دهم و به این نتوانستن خوب آگاهم! ___________________________ @Mamaa_do