eitaa logo
مامادو♡
125 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
مامادو♡
جواب هایی که امروز دنبالش میگردیم در دل تاریخ گذشته قرار دارد...! شکنجه‌گر ساواک، آقای بِ تهرانی!
____ نمایش از صحنه آخر خودش شروع میشود. موهای فرفری سیاه در پس کله اولین چیزی است که از او می بینیم. توی خودش غرق شده و گاهی ابروهای پرپشتش پیدا میشود و از زیر آن نگاهی می اندازد. مرد حرف هایش دستش است. از رو می خواند و صدایش مرا یاد مکبث می اندازد. خودش خودش را مقصر می داند و محکوم میکند. فرق اش با مکبث این است که او دنبال قدرت بود و این دنبال انجام وظیفه. جمعیت زیادی برای دیدن این نمایش آمده اند. محکوم ردیف اول پشت میزی نشسته و نور توی صورت اوست. دوربین از نور بی جان خورشید که از پنجره های بالای سالن میتابد می آید پایین و می رسد به سیاهی موی سر مرد. مردی بلندگو را جلویش میگیرد و او صدا صاف میکند و میگوید که هر چه میگوید برای دفاع خودش نیست. برای روشن شدن حقیقت است. یک ساعت و نیم حرفهایش را پشت سرم هم گوش دادم. ایرپاد توی گوشم بود و تبلت روی اوپن. کارهای خانه و بچه ها را میکردم و گوش میدادم. چند جا میخکوب شدم توی تبلت و گفتم همین است و اگر بخواهم حرفی بزنم از همین شروع میکنم. آن جایی که گفت من دارم این ها را میگویم تا واقعیت حکومت پهلوی آشکار شود و دیگر بعدا کسی هوس آمدن آنها را نکند. و یک جای دیگر که گفت من به یک ملت خیانت کردم و کوچکترین حکم برای من اعدام است و آهای کسانی که وطن تان را گذاشته اید توی یک چمدان و فرار کرده اید و نگران اعدام امثال من هستید و صحبت از حقوق بشر میکنید. کجا بود این حقوق بشرتان وقتی داشتید مردم بیگناه را سلاخی میکردید من خودم بودم و دیدم و می دانم چه کردید. این ها را که به محمدحسین گفتم سر تکان داد که عجب حقیقتی را رو کرده و زودتر اگر دیده بودیم جوابی خوبی برای پرویز ثابتی بود. این تکه ها را باید با صدای خود آقای ب تهرانی در پادکست بیاوریم. صداقت از صدایش شمشیری ساخته که حقیقت را می شکافد. باید صدای خودش را بشنوند. باید بیشتر بشناسمش. خودش میگوید که دیپلم گرفته و رفته سربازی و در روستا خدمت کرده و وقتی برگشته نامه ای بدون مهر برایش آمده که بیاید و استخدام ساواک شود. او هم به پول نیاز داشته و رفته و در ابتدا یک کارمند عادی بوده که کار اداری میکرده و چون خیلی کوشا بوده به کمیته ضد خرابکاری ساواک رفته. در طول این جلسه چگونگی تشکیل ساواک را میگوید. مثل قورباغه ای بوده که در آب گذاشته باشی و کم کم آب را داغ کنی و او نفهمد کی پخته شده و اصلا فرار هم نکند. این طور ساواک و مجموعه آلوده آن او را تحت تاثیر قرار داده بوده. از افراد زیادی حرف میزند که باید هر کدام را بررسی کنم ولی مهم این است که خود او یک جوان ساده و پرتلاش بود که در آن منجلاب غرق شده و نفهمیده و حالا که پشیمان شده میخواهد جبران کند تا کمی روحش آرام شود. می گوید که چقدر به واسطه کارش رابطه اش با خانواده و اطرافیانش بهم خورده و خودش هم دائم خواب های پریشان می دیده و حالا بعد اعتراف روحش آزاد شده. نمی خواست خودش را تبرئه کند ولی میگفت که من مخالف آن شکنجه ها بودم اما راهی نداشتم و دستورکار داشتیم و به خاطر این عدم همکاری ها در همین رتبه نهم ساواک ماندم و مالی ندارم و رشدی نکردم. همه این ها نکته هایی از شخصیتش را برای ما باز میکند. باید ببینم کجای زندگی متحول شده. چه چیزی داشته که باعث نشده فرار کند. انقلاب که میشود در خانه می ماند و 44 روز بیرون نمی آید و بعد خودخواسته به همه چیز اعتراف میکند. قطعا یک صفت پنهانی در وجود او بوده که در این موقعیت این طور خودش را نشان داده. باید پرونده شخصیتش را هم کامل کنم. جواب هایی که امروز دنبالش میگردیم در دل تاریخ گذشته قرار دارد. _____________________ @Mamaa_do
دوربین در تاریکی جمعیت می‌چرخد. زنی نشسته با چادر سیاه که محکم رو گرفته و گریه‌اش که زیاد می‌شود دوربین زوم می‌کند روی او. همان موقع که صدای بِ تهرانی بالا رفته و دارد داد می‌زند که در ساواک چطور شکنجه می‌کردند و قاضی بلندتر از او جمعیت را به رعایت نظم دادگاه دعوت می‌کند و می‌گوید هر کس توان شنیدن ندارد بلند شود و راحت برود بیرون. چادر زن باز شده. زیرش روسری به سر ندارد. تار موی فری می‌آید لای دست‌ها که آمده جلوی چشم‌ها. سنگینی دوربین را میفهمد دوباره رو می‌گیرد و باز دوربین می‌رود روی نور روشن سالن و صورت مچاله و صدای صاف آقای بِ تهرانی! _________________________________ @Mamaa_do
پیدا کردم! نشانه‌ای از آن صفت پنهان که در این بزنگاه خودش را نشان داده. گفت که طوفان درونی‌اش از اول محرم بوده و با شنیدن اولین صدای الله‌اکبر! می‌دانم خانواده فقیر و زحمت‌کشی داشته که همه در خاندان پدری‌اش در یک خانه قدیمی زندگی می‌کردند و به خاطر دعوا‌ها و نظام پدرسالاری پدربزرگش از خانه بیرون می‌آیند و به سختی پدرش در غرب تهران خانه‌ای می‌خرد. باید نخ این نشانه را بگیرم و بروم در عمق وجودش! ________________________
همه‌ی این‌ها بالای یخچال بود. کتاب‌هایی که این چند ماه باهم کار داشتیم و بعد می‌رفتن در نقطه‌ای بالا تا دست بچه‌ها به آن‌ها نرسد. اما کارها ماند و کتاب‌ها روی هم تلنبار شد. انباشتی بود بی استفاده. در کتاب جادوی نظم این انباشت‌ها منبع انرژی منفی هستند. هر وقت به آن‌ها نگاه می‌کردم یاد کارهای نکرده می‌افتادم و بی‌نظمی‌اش هم حالم را بد می‌کرد. دلم نمی‌آمد جمع‌شان کنم می‌گفتم حتما فردا می‌ر‌وم سراغش. اما فردا نمی‌آمد. صندلی بچه‌ها را گذاشتم و رفتم بالای یخچال. همه را روی اوپن چیدم از پایین به بالا به ترتیب استفاده‌ی این روزها. دیدم کتابخانه دیگر جای امنی نیست. بردم و توی طبقه پایین کمد گذاشتم. حالا به بالای یخچال که نگاه می‌کنم روحم تازه می‌شود. انباشتگی بعدی کشوی بالای درآور است. در اولین فرصت باید با او هم حالی به روح و روانم بدهم✌🏻🙄! __________________________________
کاش همه چیز همین‌طور بماند! آن وقت من دیگر زنده نیستم و یک سال به عمرم اضافه نمیشود! _________________________________
مامادو♡
کاش همه چیز همین‌طور بماند! آن وقت من دیگر زنده نیستم و یک سال به عمرم اضافه نمیشود! #سی‌و‌یک‌سالگی
_____ چند لپه و برنج ته بشقاب را گرفتم زیر شیر آب و خم شدم گذاشتم طبقه پایین ظرف‌شویی. چند حلقه پیاز را با دست از ته کاسه زرد بزرگ برداشتمو کنار بشقاب‌ها برعکس گذاشتم. پودر را از قبل ریخته بودم. ماشین را روشن کردم و نگاهم به گاز خورد. همه‌جای آشپزخانه گل بود و آن خار. اسپری نانو را برداشتم. از لای در کابینت که به زور روبان‌های گره زده به دستگیره کمی باز می‌شد. نانو را روی شیشه گاز اسپری کردم و رفتمطرف سینک. باز هم به سرفه افتادم. کاش مثل وایتکس بو داشت. بو ندارد و تا حلقت را می‌سوزاند و البته گاز را می‌کند آینه. این را فاطمه خانمگرفت و می‌گفت هیچی مثل نانو گاز را تمیز نمی‌کند. قیمتش ۱۰۰ تومان بود از مترو خرید و فکر نمی کردم اثر کند ولی عجیب است بد‌ون سابیدنبدترین لک گاز را پاک می‌کند. با اسکاج روی گاز را می‌کشم و بعد دستمال نخی و بعد برقِ شیشه گاز توی چشم می‌خورد و کیف می‌کنم. آشغالبرنج و سبزی روی سرامیک زیر گاز ریخته. جاروی دسته بلند قرمز را از کنار یخچال برمیدارم و کل آشپزخانه را جارو می‌کشم. آشغال‌ها جمعمی‌شود گوشه دیوار. جارو شارژی را روشن نمی‌کنم تا صدایش بچه‌ها را بیدار نکند و برسم بعد تمیز کردن خانه نماز مغرب و عشا را هم تا قضانشده بخوانم. از آشپزخانه بیرون می‌آیم. برمی‌گردم نگاهش می‌کنم. هیچ چیزی روی کابینت نیست جز گل و گلدانی که زودتر از محمدحسین آمدتوی خانه و تولدم را مبارک کرد. به هال نگاه میکنم. ماشین و موتور پسرها را گوشه دیوار پارک می‌کنم. چند توپ زیر مبل پیداست بیخیالشمی‌شوم. تشک مبل‌ها را سرجاسش می‌گذارم. پتوی ولو شده کف زمین را تا می‌کنم و می‌گذارم توی ننو. بسته پوشک دم را می‌گذارم روی داور و دراتاق پسر‌ها را باز نمی‌کنم. کارهایم که تمام شود باید بروم و هر دو را عوض کنم و بعد بخوابم. دم در اتاق ‌ها به کل خانه نگاه می‌کنم. همه چیزمرتب است و همه جا ساکت است. در دلم بی‌اختیار آرزو می‌کنم کاش خانه همین‌طور فریز شود ‌ فردا در صدمِ ثانیه کن فیکون نشود! که بازبی‌اختیار مثل هرباری که بعد تمیز کردن خانه این حرف می‌آید توی ذهنم یاد حرف خانم شفیعی می‌افتم. وقتی که داشت طی می‌کشید و من از پشت میز خجالت می‌کشیدم که دارد زیر دست و پا‌ی ما توی دفترکار را تمیز می‌کند و سرم را بالا نمی‌آوردم ومی‌گفتم : « هی ما کثیف می‌کنیم هی به شما زحمت می‌دیم تمیز می‌کنی» او هم با طبع بلندی که برخلاف بخت کوتاهش داشت می‌خندید ودندان ‌های سفیدش بین لب‌هاس پهنش که رژ صورتی بر لب داشت و‌ رنگش ماسیده بود روی دندان‌ها می‌گفت: « من کیف می‌کنم تمیز می‌کنم. این نشونه وجود شماست، نشونه زندگیه، اگه شما نبودین که این کارها نبود.» و باز بلند بلند می‌خندید و با ما سه نفر کارمند دفتر شوخیمی‌کرد و همه جا را تمیز می‌کرد. این حرفش بعد سه سال هنوز برایم تکراری نشده و تلنگر محکمی بعد آرزوی تمیز ماندن خانه است. _______________________________ @Mamaa_do
وارد راند جدیدی شدیم. تا حالا آیه شیر می‌خورد، عوض می‌شد، گوشه‌ای امن برایش پیدا میشد، بازی می‌کرد، گریه می‌کرد، بغلش می‌کردم و می‌خوابید. بعد می‌رفتم سراغ پسرها تا دوباره بیدار شود. ترکیب این ۳باهم دیدنی است. تمام تلاشم در طول روز این بود که وقتی پسرها کار دارند، آیه کاری نداشته باشد و کارهایشان باهم قاطی نشود. مثلا وقتی دارم به پسر‌ها غذا می‌دهم آیه گریه نکند. یا هر سه پشت سر هم شکم‌شان کار نکند. یا هر سه باهم خوابشان نگیرد. تا حالامی‌شد مدیریت کرد. اما دیگر آیه ۷ماهه شده. غذا درست کردن و غذا دادن به او هم اضافه شده. یک‌جا بند نمی‌شود و چهاردست‌وپا می‌رود. پسرها ۲ساله شدند و‌ بیشتر توی هوا می‌چرخند تا روی زمین! خانه را زیر پا تخریب می‌کنند و می‌روند و مراقب جان‌شان بودن ازهر کاری سخت‌تر شده! مغزم را چند وقت خالی کرده بودم و فقط به بچه‌ها و خانه فکر میکردم. حالا ماجرا‌های آقای ب تهرانی هم اضافه شده. گوش دادن به اعتراف‌هایش مثل سوهان کشیدن روی آهن است. دل می‌خواهد شنیدنش! _________________________
از این که آخر شب می‌رسم بنویسم راضی نیستم. حق آن‌ همه ایده که کل روز در سرم می‌چرخد ادا نمیشود. مثلا اینکه توی دو‌ هفته شش کیلو وزن کم کردم و سد کاهش وزنم شکسته شد و برای شیر دادن هم مشکلی نداشتم. یا اینکه بلاخره پسرها مستقل غذا می خورند. یا آیه چقدر با سرعت رشد می‌کند و سر پسرها برای هر حرکتی که او مثل آب خوردن انجام می‌دهد چقدر کاردرمانی رفتیم و چقدر توی خونه ورزش کردیم. و مهم‌تر از همه ماهی که گذشت و اصلا پرستار نیامد و من چطور خانه و بچه‌ها را مدیریت کردم و راضی هم بودم! ! ____________________________ @Mamaa_do
بلاخره دارم گالری را پاک می‌کنم. از سه سال پیش مانده بود و کل ۲۵۶ آن پر بود. به این عکس که رسیدم. مات شدم. دقیق شدم روی عددی که مقدار شیر را نشان میدهد. سوار اسنپم. محمدحسین قزوین است. دارم می‌روم بیمارستان مفید. به راننده گفتم عجله دارم و دارد لایی می‌کشید. پراید سفید هاچ‌بک است. پسر جوانی است و حتما بچه ندارد. پسرها هر سه ساعت ۱۰ سی‌سی شیر می‌خورند. خودم را کشته‌ام و‌ شده ۳۰ سی‌سی. به دو‌ وعده هم نمیرسد. اینجا هنوز ناامید نشده‌ام و نسخه شیرخشک پپتی‌جونیور را دکتر دستم نداده. نیم‌ساعت مانده. دکتر نوری‌پور ساعت ۱۲ تا ۱۲:۳۰ از nicu می‌آید بیرون. همه نوزادان را ویزیت کرده و به پدر مادرهای پشت در از حال بچه‌هایشان می‌گوید. باید برسم و سریع از یک طبقه پله بالا بروم و بعد بروم اتاق مادران و وسایلم را در اولین کمد فلزی چسبیده به دیوار بندازم و گان آبی بپوشم و بروم پشت در تا دکتر را ببینم و حال پسرهایم را بپرسم و امیدوارم باشم چیزی بیشتر از « حالا باید ببینیم چی میشه» بگوید. استرس و ناامیدی اولین حس‌های این عکس‌ است. من اینجا حدود یک ماه و نیم است که مادر شده‌ام و هنوز به بچه‌هایم شیر نداده‌ام و شیرم دارد خشک می‌شود و این سخت‌ترین ناکامی است که تجربه کردم! __________________________________ @Mamaa_do
امیرعباس توی ننو، آیه و امیررضا توی اتاق خودمان خواب هستند. نشسته‌ایم گوشه هال و آرام حرف می‌زنیم. چندبار بلند شدم و رفتم پیش آیه خوابش کردم و دوباره آمدم توی جلسه. داریم طرح ۶ اپیزود پادکست را می‌نویسیم. تمام منابع و فیلم‌ها را دیده‌ام و فیش برداری کرده‌ایم. این کار شده مهم‌ترین دلیل بیدار شدن هر روز صبحم. می‌خواهم به جواب سوال خودم برسم. «چرا انقلاب شد؟» « مگر پهلوی چِشْ بود؟ » « پهلوی به این خوبی آخوندا اومدن‌انقلاب کردن» و برای تمام سفید کردن‌های پهلوی در این سال‌های اخیر جوابی پیدا کنم. به چیز‌های اعتقاد دارم که دلیل محکم برایش ندارم. تاریخ و روایت درست آن چیزی است که خیلی به آن نیاز دارم. چای را ریختم و آوردم گذاشتم روی میز غذاخوری بچه‌ها. خودمان نشسته‌ایم روی زمین و بساط روی میز پهن است. رفتم و بیسکویت برای چای آوردم. بیسکویت تبرک است. بازش که کردم دلم رفت مشهد. از امام رضا کمک خواستم. نیت که درست باشد. کار خودش متبرک می‌شود. هر چه هم ما کم باشیم. خودشان کار را پیش می‌برند. ________________________________
‎سینی مسی دور کنگره‌ای را برداشتم. تویش د‌و پرتقال، دو سیب و سه نارنگی گذاشتم. پسرها را صدا کردم و سریع آمدند. چاقو نیاوردم و شصت دستم کافی بود. آیه از دور آمد به سمت ما. نوبت پوره میوه او بعد پسرها بود. آمد و نشست کنار ما. شدیم ۴ نفر و باورم نشد انقدر بچه دارم. نگاه‌شان به دست من بود که میوه بدهم. میوه کم آمد. بلند شدم و باز پرتقال آوردم. آیه برای اولین بار پرتقال را مزه کرد و صورتش به مرکز دماغش جمع شد. ‎دلم تا جایی عمیق قنج رفت. خستگی‌ام را با خودش برد. بلند شدم و رفتم تا هر سه را به نوبت عوض کنم. امیرعباس که بوی بیشتری می‌داد اول بود. بلندش کردم و مچ دستم تیر کشید. صدای گرومپ چیزی آمد. پریدم توی آشپزخانه. امیرعباس هنوز توی سکو عوض بود. آیه را بغل کردم و بردم توی ننو تا آبگوشتی نشود. امیررضا ظرف آبگوشت را از توی یخچال انداخته بود و رد چربی تا هال رسیده بود. هیچی نگفتم و دستش را گرفتم آوردم توی اتاق تا عوضش کنم. امیرعباس بلند شده بود و پوشکش آویزان بود. پریدم و خواباندمش و ابروهای درهمم جایی برای باز ماندن چشم‌ها نگذاشته بود. امیرعباس موش شد و خندید. بی اختیار خندیدم. عوضش تمام شد و بلندش کردم. گفتم بغلم کن . دست‌هایش انگار می‌خواست پرواز کند. امیررضا داشت فرار میکرد به بیرون اتاق. گرفتمش و گذاشتمش روی سکو. یادم نیست امیرعباس را چطور سرگرم کردم که نرود بیرون و در ابگوشت‌ها غلت نزند. کار امیررضا که تمام شد دست هر دو را گرفتم و فکر کردم خشم و شادیِ مادری اعتباری ترین تجربه عمرم است. به لحظه‌ای همه‌ی حس‌ها در من عوض می‌شود. یک‌بار پشیمانم از داشتن آن‌ها و یک‌بار فکر می‌کنم اگر نبودند چه می‌کردم. اما حالا که به این اعتباری بودن آگاهم هیچ‌کدام از این حس‌ها را جدی نمی‌گیرم. فقط مراقب رفتار‌های بیرونی خودم هستم. چیزی که واقعی است و تاثیرش روی بچه‌ها زیاد است. ‎ ______________________________ @Mamaa_do
مامادو♡
‎سینی مسی دور کنگره‌ای را برداشتم. تویش د‌و پرتقال، دو سیب و سه نارنگی گذاشتم. پسرها را صدا کردم و س
هشتگ برای تجربه‌های جدید است. از تجربه‌های حسی، شناختی تا انواع دیگر. به قول آقای حجازی درون ما مهم‌ترین نقطه گردشگری دنیاست. باید توی آن بگردیم و تجربه‌های جدید را در حس‌ها ، شناخت‌ها و زاویه‌های دید جدید زیست کنیم🥹😚🙃! ____________________