eitaa logo
مامادو♡
125 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
تازه از کیسه‌خواب بیرون آمده بودم. با بطری آب صورتم را نشسته بودم. گوشه‌های چشم را با انگشت اشاره پاک کرده بودم و تلاش می‌کردم از بیدار شدن با زور خورشید در نوک کوه خوشحال باشم. شبش از وحشت آمدن خرس از خواب پریده بودم و بعدش خواب درستی نکرده بودم. ماشین لبه‌ی پرتگاه پارک بود و جلوی چرخ‌ها سنگ بزرگی بود.ارتفاعات بالای سلانسر اوایل خرداد هنوز سرد بود. بساط صبحانه را خواهر شوهرم روی کاپوت ماشین چید و محمدحسین دست به گوشی شد. من عکس‌هایم از طلوع را گرفته بودم. مه زودتر از خورشید مثل رودی از بالای کوه به پایین روان می‌شد و می‌ریخت توی دشت. داشت به ما می‌رسید که یکهو محو می‌شد. خودم را از بقیه جدا کردم که توی عکس نباشم. قیافه پف کرده و کثیف و نخوابیده عکس گرفتن نداشت. تلاشم بی‌ثمر ماند و گوشی را گرفت جلوی من و لبخند زورش به بالا بردن گونه‌ها رسید. هفته پیش عکس‌های گوشی را خالی کردم و سیستم‌عاملش را اپدیت کردم. نمیدانم از کجا عکس آن روزم آمد روی حساب کاربری گوشی. از آن موقع سه سال گذشته و حالا عکس برایم زیباست . امروز از بچه‌ها زیاد عکس گرفتم. لباس‌های تا‌به‌تا و خانه نا‌مرتب به چشمم نیامد. دور‌لب‌های شکلاتی قشنگ بود و مهم نبود کادر را چطور می‌بندم. میدانستم هر چه هم الان خسته و نابود باشم و فکر کنم این عکس‌ها خوب نیست. سه سال بعد یا سی سال بعد جز زیبایی چیزی ندارد! ___________________________________ @Mamaa_do
از بچگی بابا ما را زیاد برد کربلا. مامان هم ما را زیاد برد مسجد. این دو بود که خیلی وقت‌ها من را از خیلی بلاها نجات داد. دستم را گرفت و از ته چاه بیرون کشید. حالا اما دور شده‌ام. چند روز پیش که دلم پر کشید نیم ساعت بعدش مامان زنگ زد. می‌دانم پیام کانالم را نخوانده بود و خبری از دل تنگم نداشت. گفت که بابا بلیط لحظه آخری دیده و گرفته و یک دفعه جور شده بروند کربلا. گفت می‌آیم پیش بچه‌هایت و تو جای من با بابا و زینب برو کربلا. گفت با همسرت حرف بزن و اگر موافق بود بلیط را جا‌به‌جا می‌کنیم. اشک بند انداخته بود دور گلویم و نفسم بالا نمی‌آمد. باورم نمیشد که صدایم را شنیده باشند. گفتم به مامان که نمی‌شود و بدون محمدحسین و پسرها نمی‌روم کربلا. امیرعباس که در nicu بود و دکترها ناامید شده بودند. پدرشوهرم به او گفته بود به زهرا نگو دکتر چی گفته خودت برو کربلا و از حضرت عباس شفای پسرتان را بگیر. او قبول نکرده بود و گفته بود زهرا خیلی دلش کربلاست و بدون او دلم نمی‌آید بروم. حضرت عباس همان جا بالای سر عباسم وقتی روضه آب را خواندیم جواب‌مان را داد. حالا هم می‌دهد. تلفن را قطع کردم و از اتاق بیرون آمدم و به بچه‌ها نگاه کردم. اگر نبودند من بند خانه نبودم. مادر گفت تو خودت توی کربلایی. من جسمم می‌رود تو جانت. توی آینه کنار اتاق خودم را نیم‌رخ می‌دیدم. دست گذاشتم روی قلبم و رو به ضریح شش‌گوشه گفتم: «السلام‌علیک یا ابا‌عبدالله» جانم رفت و خودم بچه‌ها را بغل کردم. مادر میگفت: کار این طفل‌های معصوم ثوابش از رفتن کربلا بیشتر است. حالا شب شهادت مادر، مادرم نائب‌الزیاره ماست و من آرام به کارهای بچه‌ها می‌رسم. ______________________________
پنجشنبه‌ روز من است. صبحانه می‌خورم. قهوه را گرم می‌خورم. هر کاری که در هفته نشده بود را می‌کنم. فشار ذهنی‌ام را کم می‌کنم و فرصت دارم فکر کنم که چقدر همه را دوست دارم! _________________________________
هدایت شده از پالونیا
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دنبال کدام الگوییم برای مادری، وقتی مادری به این قشنگی داریم. 🏴 وصیت نامه حضرت زهرا سلام الله علیها 🔸 آیت الله (ره)
جلادِ خوب ____________________________
مامادو♡
جلادِ خوب #دعوت‌به‌همکاری ____________________________
____________ روزهای اول هرشب خوابش را می‌دیدم. ۲جلسه از دادگاه را دیدم و سر سومی کم آوردم. اعصابم بهم ریخته بود. حوصله و صبر کارهای بچه‌ها را نداشتم. می‌خواستم هر هفت‌تا را در یک هفته ببینم. نشد و ۲۷ روز طول کشید. حالا هر هفت قسمت را چندبار دیده‌ام. هربار چیز تازه‌ای از شخصیت ب تهرانی کشف می‌کنم. لحن صدایش. نوع نگاهش. کلمه‌هایی که به کار میبرد. پیرنگ داستان زندگی‌اش را در آوردم. رستاخیر است. او در اخر اعدام شد. ولی قهرمان شد. قهرمان یک ملتی که فهمیده بود به آن‌ها خیانت کرده. خیانتی که قبل انقلاب فکر می‌کرده خدمت بوده. نقطه‌های مهم تحولش را در آوردیم. ما در این داستان دو شخصیت داریم. یک آقای ب‌تهرانی که ۱۲سال سابقه کار در ساواک دارد و یک آقای نادری‌پور که بعد از سربازی با یک نامه بی مهر و امضا به ساواک دعوت شده. استخدامش کردند و کارش خیلی خوب بوده و میبرندش به کمیته مشترک ساواک و می‌شود بازجو. اینکه چطور در آن منجلاب غرق شده و از هیچ شکنجه و تجاوزی دریغ نکرده عجیب نیست. عجیب تحول او قبل انقلاب است. اینکه کجا آن صفت پنهان ظاهر شده و شخصیت ب‌تهرانی دوباره تبدیل شده به آقای نادری‌پور که می‌گوید چوب صداقتش را خورده و حالا که فکر کرده و فهمیده و کوتاه نمی‌آید و هرچه از ظلم و ستم ساواک و پهلوی و شاه می‌داند می‌گوید. اپیزود اول معرفی ب‌تهرانی و نادری‌پور است. کار سختی است. امشب بعد مهمانی تا رسیدیم خانه. بچه‌ها را شام دادیم. خانه را مرتب کردیم. لباس‌ها را اتو زدم و با چشم‌هایی که التماس خواب می‌کرد. نسخه اولیه پادکست را خواندیم. رسمی است. داده‌ مشخص می‌خواهد. لحنش درست نیست. قلاب را ننداخته. وقتی داشتیم برمیگشتیم از مهمانی اکنون را دیدیم. ایرج طهماسب به سروش صحت میگفت که هر متنی را با جبلی بی‌نهایت می‌خواندند و بازنویسی میکردند تا به متنی پخته برسند. می‌گفت این هنر است که ماندگار می‌شود در ذهن مخاطب. دیدم دست‌تنها نمی‌توانم وبه کمک نیاز دارم و بیایم به شما بگویم اگر شما هم بینهایت سوال در مورد تاریخ انقلاب دارید و می‌خواهید اول خودتان آگاه بشید و بعد آگاهی‌بخش بشید به من خبر بدین. ما دنبال تیم نویسندگان پادکست هستیم. قرار است آرام و پیوسته حرکت کنیم تا چیزی هنرمندانه خلق کنیم که به درد جبهه انقلاب بخورد. ان‌شالله. _________________________________ @Mamaa_do
هدایت شده از مجلهٔ مدام
سومین دورهمی و رونمایی مجلهٔ مدام مدام سه: جنگ با حضور به صرف داستان و موسیقی سه‌شنبه بیستم آذرماه تهران؛ کتاب‌فروشی فرهنگان پاسداران ساعت ۱۸ تا ۲۰ مشتاق دیدار همهٔ شما هستیم و دیدهٔ ما، میزبان قدم‌های شماست. منتظرتان هستیم ❤️✌️ مدام؛ یک‌ ماجرای دنباله‌دار | @modaam_magazine
هدایت شده از |هیچا|
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در ادامه‌ی امید و صبوری؛ از مناره‌ها و بلندگوهای حرم صوت پخش کردن که بگن زینبیه در امانه. شکر. هیچا~ داستان‌های مبارزه.
15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وسط همه این داستان‌های نو به نو منطقه فکر می‌کنم به یک چیز. به تمامیت جمهوری اسلامی. به این که دشمن‌های قدیم و جدید دنبال این هستند که جمهوری اسلامی را جدا از مردم نشان دهند و بگوید که این انقلاب را دیگر مردم نمی‌خواهند. همان طور که مردم نیاوردنش. نزدیک ۲۲بهمن که می‌شود این داستان‌ها بالا میگیرد. باید آن موقع یکی باشد از زبان خود آن‌ها خودشان را بکوبد. باید به قول رهبر به دنبال ارائه شیوه‌های جدیدی از بیان تاریخ گذشته باشیم. صدای زودپز بالا می‌رود. بوی قرمه‌سبزی پیچیده. سه‌تا بچه را خوابانده‌ام و خوابم نمی‌برد باید بنشینم سر متن پادکست. قلبم برای این سرزمین می‌تپد. وقتی کسی می‌گوید این‌ها بروند ما شادی می‌کنیم و می‌رقصیم. قلبم درد می‌گیرد.برادر من کی برود. بیا و ببین این مرد ساواکی چطور دنبال ثابت کردن خودش و حرف‌هایش است. تا به تاریخ آینده که ما باشیم ثابت کند سیستم فاسد گذشته چه کرد. حالا هر چه هم با ارمان‌های اول انقلاب فاصله گرفته باشیم. اصل و بنیان ما درست است. برعکس پهلوی که سست بنیاد بود. زیر زودپز را کم می‌کنم. رگ غیرتم بالا زده. باید خودم را کنترل کنم. این حرف‌های شعاری به جایی نمی‌رسد. باید آرام باشم و وسط این منطقه ناآرام سکوی محکم جمهوری اسلامی را بگیرم و از آن دفاع کنم. صدای سوت زودپر کم می‌شود. دارد می‌پزد. قرمه‌سبزی یک ساعت دیگر در این زودپز جا می‌افتد. ما در انجام وظیفه نه تعلل می‌کنیم و نه شتاب‌زده می‌شویم. __________________________________
دوست دارم مدتی کلمه‌ها را قایم‌ کنم زیر پیکسل‌های عکس! _______________________________
و فقط چند کلمه بگویم و شما خودتان داستان را تصور کنید و برای آن بنویسید و من داستان شما را اینجا می‌گذارم. فکر می‌کنم تمرین جالبی بشود! ___________________________________ @Mamaa_do
اینکه خاطره‌ای دارم که در ذهنم دور نیست ولی برای ۱۱ سال پیش است. یعن آگاهم به گذر زمان. اعتکاف سال ۹۳ دانشگاه بود. زینب دقیقه نود نیامد و تنها شدم. به ستون‌ِ خم مسجد تکیه داده بودم. پاها خم در شکمم بود و دست‌ها را روی آن تکیه داده بودم. مردی آمد پشت بلندگو و شروع کرده به سخنرانی. بسم‌الله و گفت که چشم به هم بگذاری ۷۰ سال‌ت شده و به عقب نگاه کنی میگی، ااا چشم به هم زدنی گذشت‌ها ، از الان حواست باشه که زود میگذره نگذار اون موقع حسرت بخوری. و حرف‌های دیگر که از آن‌ها اشک‌هایم یادم هست. خیره شده بودم به گنبد و تمام ستون‌های خم مسجد که به آنجا رسیده بود. یکی شده بود و بالا رفته بود. بعد آن پیگیر آن مرد شدم. از عقلانیت در دین می‌گفت. من تشنه این حرف‌ها بودم و خودم از تشنگی‌ام خبر نداشتم. سیراب که شدم از حال خودم خبردار شدم. حالا دیگر گذر زمان برایم حسرت ندارد. از خوبی‌ها لذت می‌برم و می‌دانم پایدار نیست. از سختی‌ها زجر می‌کشم و می‌دانم می‌گذرد. این گذرا بودن زمان و اتفاقات در زمان، واقعی‌ترین چیزی است که از آن حرف در حوالی این عکس در خوابگاه فیض برایم ماندگار شده. ___________________________________ @Mamaa_do