هدایت شده از |هیچا|
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در ادامهی امید و صبوری؛
از منارهها و بلندگوهای حرم صوت پخش کردن که بگن زینبیه در امانه.
شکر.
هیچا~ داستانهای مبارزه.
15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وسط همه این داستانهای نو به نو منطقه فکر میکنم به یک چیز. به تمامیت جمهوری اسلامی. به این که دشمنهای قدیم و جدید دنبال این هستند که جمهوری اسلامی را جدا از مردم نشان دهند و بگوید که این انقلاب را دیگر مردم نمیخواهند. همان طور که مردم نیاوردنش. نزدیک ۲۲بهمن که میشود این داستانها بالا میگیرد. باید آن موقع یکی باشد از زبان خود آنها خودشان را بکوبد. باید به قول رهبر به دنبال ارائه شیوههای جدیدی از بیان تاریخ گذشته باشیم. صدای زودپز بالا میرود. بوی قرمهسبزی پیچیده. سهتا بچه را خواباندهام و خوابم نمیبرد باید بنشینم سر متن پادکست. قلبم برای این سرزمین میتپد. وقتی کسی میگوید اینها بروند ما شادی میکنیم و میرقصیم. قلبم درد میگیرد.برادر من کی برود. بیا و ببین این مرد ساواکی چطور دنبال ثابت کردن خودش و حرفهایش است. تا به تاریخ آینده که ما باشیم ثابت کند سیستم فاسد گذشته چه کرد. حالا هر چه هم با ارمانهای اول انقلاب فاصله گرفته باشیم. اصل و بنیان ما درست است. برعکس پهلوی که سست بنیاد بود. زیر زودپز را کم میکنم. رگ غیرتم بالا زده. باید خودم را کنترل کنم. این حرفهای شعاری به جایی نمیرسد.
باید آرام باشم و وسط این منطقه ناآرام سکوی محکم جمهوری اسلامی را بگیرم و از آن دفاع کنم. صدای سوت زودپر کم میشود. دارد میپزد. قرمهسبزی یک ساعت دیگر در این زودپز جا میافتد. ما در انجام وظیفه نه تعلل میکنیم و نه شتابزده میشویم.
#پادکست
#آقایبِتهرانی
__________________________________
و فقط چند کلمه بگویم و شما خودتان داستان را تصور کنید و برای آن بنویسید و من داستان شما را اینجا میگذارم. فکر میکنم تمرین جالبی بشود!
#مستقلشدن
#تسبیحاتحضرتزهرا
#عکسکلمه
___________________________________
@Mamaa_do
اینکه خاطرهای دارم که در ذهنم دور نیست ولی برای ۱۱ سال پیش است. یعن آگاهم به گذر زمان.
اعتکاف سال ۹۳ دانشگاه بود. زینب دقیقه نود نیامد و تنها شدم. به ستونِ خم مسجد تکیه داده بودم. پاها خم در شکمم بود و دستها را روی آن تکیه داده بودم. مردی آمد پشت بلندگو و شروع کرده به سخنرانی. بسمالله و گفت که چشم به هم بگذاری ۷۰ سالت شده و به عقب نگاه کنی میگی، ااا چشم به هم زدنی گذشتها ، از الان حواست باشه که زود میگذره نگذار اون موقع حسرت بخوری. و حرفهای دیگر که از آنها اشکهایم یادم هست. خیره شده بودم به گنبد و تمام ستونهای خم مسجد که به آنجا رسیده بود. یکی شده بود و بالا رفته بود.
بعد آن پیگیر آن مرد شدم. از عقلانیت در دین میگفت. من تشنه این حرفها بودم و خودم از تشنگیام خبر نداشتم. سیراب که شدم از حال خودم خبردار شدم. حالا دیگر گذر زمان برایم حسرت ندارد. از خوبیها لذت میبرم و میدانم پایدار نیست. از سختیها زجر میکشم و میدانم میگذرد.
این گذرا بودن زمان و اتفاقات در زمان، واقعیترین چیزی است که از آن حرف در حوالی این عکس در خوابگاه فیض برایم ماندگار شده.
#تجربهگردی
___________________________________
@Mamaa_do
مامادو♡
اینکه خاطرهای دارم که در ذهنم دور نیست ولی برای ۱۱ سال پیش است. یعن آگاهم به گذر زمان. اعتکاف سال
من اینجا رفتم و گشتم و دیدم یک عادتی که الان در روزمره دارم کجا و در چه نقطهای و با کدام تجربه شکل گرفته.
گشتن در تجربه میتواند این شکلی باشد.
هدایت شده از [ هُرنو ]
رامبد خانلری امروز میگفت هر داستاننویسی ابتدای نوشتن داستانش باید و باید و باید به این سه سوال جواب بدهد:
۱. قهرمان داستان من کیست؟
۲. به دنبال چیست؟
۳. اگر بهش نرسد، چه بلایی سرش میآید؟
قاعدتا این سه سوال، دربارهٔ داستان زندگیهایمان هم صادق است.
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
سه روز است که آمدهام خانه مامان. دیشب ساعت ۹ خوابم گرفت. بچهها بیدار بودن. هر سه نفر. من رفتم توی تخت وبیهوش شدم. دنیا را نمیفهمیدم. مغزم آسوده بود که هر سه را مامان خواب میکند و صبح که بیدار شوم نه غری میشنوم نه چیزی میبینم که آن خواب کوفتم شود. اینکه هر وقت خوابت بیاید بروی بخوابی نعمتی است که خانه مامان یادم میآید. حجم کار بچهها انقدر زیاد است که از همه چی ماندهام. خودم و جهان اطرافم. داشتم فکر میکردم من اینطور نبودم. هر اتفاقی در ایران و جهان میافتاد من تحلیلی برای آن داشتم و آن را غیرمستقیم ارائه میدادم. اما حالا اطلاع هم ندارم چه برسد به تحلیل.
بعد فکر کردم به آرزوی دیرنهام. به اینکه سرباز تربیت کنم.
خودم جواب فکر را دادم. به امیرعباس نگاه کردم که میخندید و با امیررضا و آیه بازی میکرد. گفتم:
- همین که تو الان بچه سالم تربیت کنی. که خوب بخورد. بازی کند و رشد کند بهترین تحلیل و بهترین جواب برای اتفاقات دور و اطرافت است.
خودم از این جواب راضی نشد.
- چه ربطی دارد من که نباید وجود خودم را به خاطر بچهها فراموش کنم!
_ خب عزیزم چارهای نداری. همین که این مدت را به سلامت جسم و روان طی کنی و بچهها کمی بزرگتر شوند و مستقلتر تو بزرگترین کار جهان را کردهای!
- این بزرگترین کار جهان من رو راضی نمیکنه
_ بچهها آسیب میبینن. تو آرام باش و جز بچهداری کاری نکن!
- من اگر فقط بچهداری کنم، همون بچهداری رو هم درست انجام نمیدم!
_ تا به چی بگی درست انجام دادن!
_ به اینکه بچهها مادر سالمی داشته باشند تا پسفردا که بزرگ شدن نگه به خاطر شما من جوونی مو دادم. به خاطر شما از فلان موقعیت موندم. به خاطر خودم کرده باشم و منتی سر بچهها نگذارم!
_ داری شعار میدی! تو بخوای یا نخوای به خاطر بچهها از همه چی میمونی. هر کاری هم الان میکنی کامل نیست فقط داری خودتو گول میزنی!
_ تا کامل بودن رو چی بگی، من از همین بودن راضیام. از اینکه در این ۹ ماهی که ۳فزرند داشتم انقدر کتاب داستانی خوندم که در ۳۰ سال گذشته نخونده بودم. بین همین کارهایی که کامل نیست. بین همین وقت نداشتنها
- آره خب!
و اینگونه خودم خودش را راضی کرد!🙄
#روزمره_نویسی
________________________
@Mamaa_do
۲سال و ۸ ماه است که نسبت من با همه چیز با بچه مشخص میشود…!
#دورهمیمبنا
#روزمره_نویسی
__________________________________
مامادو♡
__________
دو سال و هشت ماه است که نسبت من با همه چیز با بچه مشخص میشود. به خاطر بچهها نرفتم سرکار. دکتری نخواندم. مهمانی عیدِ خانه مامانجون را نرفتیم. مهمانی میلاد پیامبر در باغ حسنآقا که همه میآیند را هم نرفتیم. دیگر کسی دعوتمان نمیکرد.
من بودم و خانه و بچهها. گاهی این خانه میشد خانه مادرم یا خانه مادرشوهرم. من بچههایم را دوست دارم. از همان جلسه دوم خواستگاری محمدحسین پرسیده بود. مثل بقیه سوالهای اساسی و مهم. که با ۴بچه موافق هستم یا نه. کلهام با داشت. باد حرفهای گنده انقلابی. که نسبتی با واقعیت زندگی ندارد. فکر میکردم میشود هم مادر بهروز باشم و سرکار بروم و درس بخوانم، هم ۴تا بچه داشته باشم. این مصاحبههای تلویزیونی را باور کرده بودم. حالا دلم میخواهد یک نفر من را دعوت کند و بگوید چطور زندگی را با ۳بچه کوچک ترکیب میکنی و میگذرانی؟ با بچه آن هم کوچک هیچ کاری نمیشود کرد. یعنی در حالت عادی نمیشود کرد. همه آن مصاحبهها برای این تیکه سخت گفته بودند باید مدتی را خانه نشین باشی تا بچهها از آبوگل دربیایند. اما این مدت چطور میگذرد؟ این مدت پیر میشوی. توانت در پروسه مادری نابود میشود. من الان دردهایی در دست و پا دارم که مادر ۵۰ ساله و مادرشوهر ۶۵ سالهام دارند. این بچهها میتواند هر کدام مادری جدا داشته باشند اما من به تنهایی مادر هر سه هستم. و تازه میخواهم کار هم بکنم، درس هم بخوانم، در اجتماع هم حضور داشته باشم. میدانم خندهدار است. اما من همهاش را میکنم. کار را در خانه به ضرب نظم و برنامهریزی. و در اجتماع بودن را به همت رفقای مبنایی. من اولین بار در یک اجتماع رسمی کاری حضور داشتم. با فرزندم. بدون نگرانی و البته با همراهی هر ۲خانواده و تلاش مسئولین جلسه برای هماهنگی حضور مادرها با فرزندانشان. دوستانم را که دیدم گفتم انگار کاپ قهرمانی گرفتهام که آمدهام اینجا. مادرها به حمایت نیاز دارند تا مادر خوبی باشند❤️
+پیشاپیش روز مادر مبارک
#مادر
#دورهمی۱
_____________