eitaa logo
مامادو♡
125 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
سه روز است که آمده‌ام خانه مامان. دیشب ساعت ۹ خوابم گرفت. بچه‌ها بیدار بودن. هر سه نفر. من رفتم توی تخت وبیهوش شدم. دنیا را نمی‌فهمیدم. مغزم آسوده بود که هر سه را مامان خواب می‌کند و صبح که بیدار شوم نه غری می‌شنوم نه چیزی میبینم که آن خواب کوفتم شود. اینکه هر وقت خوابت بیاید بروی بخوابی نعمتی است که خانه مامان یادم می‌آید. حجم کار بچه‌ها انقدر زیاد است که از همه چی مانده‌ام. خودم و جهان اطرافم. داشتم فکر می‌کردم من این‌طور نبودم. هر اتفاقی در ایران و جهان می‌افتاد من تحلیلی برای آن داشتم و آن را غیرمستقیم ارائه می‌دادم. اما حالا اطلاع هم ندارم چه برسد به تحلیل. بعد فکر کردم به آرزوی دیرنه‌ام. به اینکه سرباز تربیت کنم. خودم جواب فکر را دادم. به امیرعباس نگاه کردم که می‌خندید و با امیررضا و آیه بازی می‌کرد. گفتم: - همین که تو الان بچه‌ سالم تربیت کنی. که خوب بخورد. بازی کند و رشد کند بهترین تحلیل و بهترین جواب برای اتفاقات دور و اطرافت است. خودم از این جواب راضی نشد. - چه ربطی دارد من که نباید وجود خودم را به خاطر بچه‌ها فراموش کنم! _ خب عزیزم چاره‌ای نداری. همین که این مدت را به سلامت جسم و روان طی کنی و بچه‌ها کمی بزرگتر شوند و مستقل‌تر تو بزرگترین کار جهان را کرده‌ای! - این بزرگ‌ترین کار جهان من رو راضی نمیکنه _ بچه‌ها آسیب میبینن. تو آرام باش و جز بچه‌داری کاری نکن! - من اگر فقط بچه‌داری کنم، همون بچه‌داری رو هم درست انجام نمی‌دم! _ تا به چی بگی درست انجام دادن! _ به اینکه بچه‌ها مادر سالمی داشته باشند تا پس‌فردا که بزرگ شدن نگه به خاطر شما من جوونی مو دادم. به خاطر شما از فلان موقعیت موندم. به خاطر خودم کرده باشم و منتی سر بچه‌ها نگذارم! _ داری شعار میدی! تو بخوای یا نخوای به خاطر بچه‌ها از همه چی می‌مونی. هر کاری هم الان‌ می‌کنی کامل نیست فقط داری خودتو گول میزنی! _ تا کامل بودن رو چی بگی، من از همین بودن راضی‌ام. از اینکه در این ۹ ماهی که ۳فزرند داشتم انقدر کتاب داستانی خوندم که در ۳۰ سال گذشته نخونده بودم. بین همین کارهایی که کامل نیست. بین همین وقت نداشتن‌ها - آره خب! و این‌گونه خودم خودش را راضی کرد!🙄 ________________________ @Mamaa_do
‎۲سال و ۸ ماه است که نسبت من با همه چیز با بچه مشخص می‌شود…! __________________________________
مامادو♡
__________ ‎دو سال و هشت ماه است که نسبت من با همه چیز با بچه مشخص می‌شود. به خاطر بچه‌ها نرفتم سرکار. دکتری نخواندم. مهمانی عیدِ خانه مامان‌جون را نرفتیم. مهمانی میلاد پیامبر در باغ حسن‌آقا که همه می‌آیند را هم نرفتیم. دیگر ‎کسی دعوتمان نمی‌کرد. من بودم و خانه و بچه‌ها. گاهی این خانه می‌شد خانه مادرم یا خانه مادرشوهرم. من بچه‌هایم را دوست دارم. از همان جلسه دوم خواستگاری محمدحسین پرسیده بود. مثل بقیه سوال‌های اساسی و مهم. که با ۴بچه موافق هستم یا نه. کله‌ام با داشت. باد حرف‌های گنده انقلابی. که نسبتی با واقعیت زندگی ندارد. فکر می‌کردم می‌شود هم مادر به‌روز باشم و سرکار بروم و‌ درس بخوانم، هم ۴تا بچه داشته باشم. این مصاحبه‌های تلویزیونی را باور کرده بودم. حالا دلم می‌خواهد یک نفر من را دعوت کند و بگوید چطور زندگی را با ۳بچه کوچک ترکیب می‌کنی و میگذرانی؟ با بچه آن هم کوچک هیچ کاری نمی‌شود کرد. یعنی در حالت عادی نمی‌شود کرد. همه آن مصاحبه‌ها برای این تیکه سخت گفته بودند باید مدتی را خانه نشین باشی تا بچه‌ها از آب‌وگل دربیایند. اما این مدت چطور می‌گذرد؟ این مدت پیر می‌شوی. توانت در پروسه مادری نابود می‌شود. من الان دردهایی در دست و پا دارم که مادر ۵۰ ساله و مادرشوهر ۶۵ ساله‌ام دارند. این بچه‌ها می‌تواند هر کدام مادری جدا داشته باشند اما من به تنهایی مادر هر سه هستم. و تازه می‌خواهم کار هم بکنم، درس هم بخوانم، در اجتماع هم حضور داشته باشم. می‌دانم خنده‌دار است. اما من همه‌اش را می‌کنم. کار را در خانه به ضرب نظم و برنامه‌ریزی. و در اجتماع بودن را به همت رفقای مبنایی. من اولین بار در یک اجتماع رسمی کاری حضور داشتم. با فرزندم. بدون نگرانی و البته با همراهی هر ۲خانواده و تلاش مسئولین جلسه برای هماهنگی حضور مادرها با فرزندانشان. دوستانم را که دیدم گفتم انگار کاپ قهرمانی گرفته‌ام که آمده‌ام اینجا. مادرها به حمایت نیاز دارند تا مادر خوبی باشند❤️ ‎+پیشاپیش روز مادر مبارک _____________
هدایت شده از کلمات‌ِکال‌ِمن
. پروندهٔ پاییزمونو شسته‌ورفته ببندیم🍂 .
- ظهر داشتم لباس‌ها را پهن میکردم که مرد با صدای رسا گفت: سیل انقلاب آمد و همه چیز عبدالرحیم جعفری را برد. بعد توضیح داد که چطور انتشارات و اموالش را در دادگاه ویژه انقلاب اسلامی از او گرفته‌اند. دیگر نفهمیدم چطور لباس پهن می‌کنم با عبدالرحیم از بچگی‌اش بزرگ شدم تا رسید به تاسیس انتشارات امیرکبیر. زحمت زیادی کشیده بود. متن پادکست جذاب و گیرا بود. همان اول قلاب را درست انداخته بود و در ادامه برای درد آورد دل مخاطب باید نشان می‌داد که چطور ذره ذره عبدالرحیم زندگی‌اش و انتشاراتش را ساخته که آن سیل انقلاب سیلی محکمی شود بر صورت شنونده که بیدار شو. این انقلاب به درد نمی‌خورد تو را هم با خود میبرد. رگ غیرتم بالا زده بود و با خودم میگفتم حتما دارد چیزی را پنهان می‌کند. حتما دارد طوری روایت را می‌چیند که ما این‌طور باور کنیم که زنگ خانه را زدند و پسرها و بابا از پارک آمدند. مشغول کار بچه‌ها شدیم و ادامه‌اش را گوش ندادم. داشتم لباس‌های محمدحسین را اتو میزدم و او آشپزخانه را جمع می‌کرد که صدایش زدم. خواستم بپرسم عبدالرحیم را می‌شناسد و این داستان درست است یا نه؟ محمدحسین مثل کامپیوتر تمام حافظه تاریخی ایران را در ذهن دارد. در لحظه هرچه بپرسی با تاریخ و جزییات تعریف می‌کند. دیدم بد جواب داد و در آن شلوغی قبل رفتن به مهمانی یلدا وقتش نیست. گذشت تا مهمانی تمام شد و داشتیم برمیگشتیم خانه. پرسیدم که عبدالرحیم جعفری را میشناسد که بیشتر از اطلاعات پادکست از او برایم گفت و پرسید چطور؟ گفتم که اپیزود آخر رادیو تراژدی از او‌ گفته و راست است که اموالش را، انتشاراتش را همان اول انقلاب گرفته‌اند؟ درجا جواب داد که…… ________________________________ @Mamaa_do
مامادو♡
- ظهر داشتم لباس‌ها را پهن میکردم که مرد با صدای رسا گفت: سیل انقلاب آمد و همه چیز عبدالرحیم جعفری ر
خواستم از یلدا ۲سال پیش بگویم که در nicu بودیم و بچه‌ها یک ماه و سه روزه بودند هنوز بغلشان نکرده بودم و هنوز شیر به آن‌ها نداده بودم و می‌خواستم حالم را خوب نگه دارم و انار گل کرده بودم و در ظرف پلاستکی کردم و برای مادرهای اتاق مادران بیمارستان کودکان بردیم آن‌هایی که بچه‌هایشان شیر می‌خورند و مادر باید در بیماستان کنارشان می‌ماند و من این اجازه را هم نداشتم و با چه اهی رفتم بالای انکوباتورشان و به امید شنیدن صدایم یلدا را تبریک گفتم و ارزو کردم بغلشان کنم. امروز که باز شب یک دقیقه بلندتر شد من یاد آن شب که هزار سال گذشت افتادم و دیدم گذشت. و این یادآوری گذشتن سختی الان را کم کرد و بیخوایی را شیرین! _________________________
عکس اول برای پنج‌سال پیش است و عکس دوم برای امروز. آن روز‌ها دنبال نشانه‌هایی در شهر بودم. می‌خواستم نوری به اجزای آن بندازم و چیزهایی جدیدی برای دیدن پیدا کنم. این‌روزها در خانه این کار را می‌کنم. به ارتباط بین بچه‌ها دقت می‌کنم. فضا را طوری میچینم که بدون نیاز به من با هم در ارتباط باشند و من حس‌های جدیدی را لمس کنم. چیزی که در کودکی آرزویش را داشتم. _________________________________ @Mamaa_do
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
📣 انتظارها به سر رسید... «آغاز ثبت‌نام ترم زمستان نویسندگی خلاق» 🔸با تدریس استاد محمدرضا جوان آراسته 🔸 ۱۱ هفته تمرین خلاقیت با بازی‌های نوشتاری 🔸همراه با استادیار اختصاصی ♨️ ثبت‎نام و اطلاعات کامل مربوط به دوره: 🔗 https://B2n.ir/r83815 🔗 https://B2n.ir/r83815 یادتون نره که ظرفیت دوره محدود است! | @mabnaschoole |