- ظهر داشتم لباسها را پهن میکردم که مرد با صدای رسا گفت: سیل انقلاب آمد و همه چیز عبدالرحیم جعفری را برد. بعد توضیح داد که چطور انتشارات و اموالش را در دادگاه ویژه انقلاب اسلامی از او گرفتهاند. دیگر نفهمیدم چطور لباس پهن میکنم با عبدالرحیم از بچگیاش بزرگ شدم تا رسید به تاسیس انتشارات امیرکبیر. زحمت زیادی کشیده بود. متن پادکست جذاب و گیرا بود.
همان اول قلاب را درست انداخته بود و در ادامه برای درد آورد دل مخاطب باید نشان میداد که چطور ذره ذره عبدالرحیم زندگیاش و انتشاراتش را ساخته که آن سیل انقلاب سیلی محکمی شود بر صورت شنونده که بیدار شو. این انقلاب به درد نمیخورد تو را هم با خود میبرد. رگ غیرتم بالا زده بود و با خودم میگفتم حتما دارد چیزی را پنهان میکند. حتما دارد طوری روایت را میچیند که ما اینطور باور کنیم که زنگ خانه را زدند و پسرها و بابا از پارک آمدند. مشغول کار بچهها شدیم و ادامهاش را گوش ندادم. داشتم لباسهای محمدحسین را اتو میزدم و او آشپزخانه را جمع میکرد که صدایش زدم. خواستم بپرسم عبدالرحیم را میشناسد و این داستان درست است یا نه؟
محمدحسین مثل کامپیوتر تمام حافظه تاریخی ایران را در ذهن دارد. در لحظه هرچه بپرسی با تاریخ و جزییات تعریف میکند. دیدم بد جواب داد و در آن شلوغی قبل رفتن به مهمانی یلدا وقتش نیست. گذشت تا مهمانی تمام شد و داشتیم برمیگشتیم خانه. پرسیدم که عبدالرحیم جعفری را میشناسد که بیشتر از اطلاعات پادکست از او برایم گفت و پرسید چطور؟
گفتم که اپیزود آخر رادیو تراژدی از او گفته و راست است که اموالش را، انتشاراتش را همان اول انقلاب گرفتهاند؟
درجا جواب داد که……
#یلدا
#تاریخنویسی
________________________________
@Mamaa_do
مامادو♡
- ظهر داشتم لباسها را پهن میکردم که مرد با صدای رسا گفت: سیل انقلاب آمد و همه چیز عبدالرحیم جعفری ر
خواستم از یلدا ۲سال پیش بگویم که در nicu بودیم و بچهها یک ماه و سه روزه بودند هنوز بغلشان نکرده بودم و هنوز شیر به آنها نداده بودم و میخواستم حالم را خوب نگه دارم و انار گل کرده بودم و در ظرف پلاستکی کردم و برای مادرهای اتاق مادران بیمارستان کودکان بردیم آنهایی که بچههایشان شیر میخورند و مادر باید در بیماستان کنارشان میماند و من این اجازه را هم نداشتم و با چه اهی رفتم بالای انکوباتورشان و به امید شنیدن صدایم یلدا را تبریک گفتم و ارزو کردم بغلشان کنم.
امروز که باز شب یک دقیقه بلندتر شد من یاد آن شب که هزار سال گذشت افتادم و دیدم گذشت. و این یادآوری گذشتن سختی الان را کم کرد و بیخوایی را شیرین!
#یلدا
_________________________
عکس اول برای پنجسال پیش است و عکس دوم برای امروز. آن روزها دنبال نشانههایی در شهر بودم. میخواستم نوری به اجزای آن بندازم و چیزهایی جدیدی برای دیدن پیدا کنم. اینروزها در خانه این کار را میکنم. به ارتباط بین بچهها دقت میکنم. فضا را طوری میچینم که بدون نیاز به من با هم در ارتباط باشند و من حسهای جدیدی را لمس کنم.
چیزی که در کودکی آرزویش را داشتم.
#تجربهگردی
_________________________________
@Mamaa_do
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
📣 انتظارها به سر رسید...
«آغاز ثبتنام ترم زمستان نویسندگی خلاق»
🔸با تدریس استاد محمدرضا جوان آراسته
🔸 ۱۱ هفته تمرین خلاقیت با بازیهای نوشتاری
🔸همراه با استادیار اختصاصی
♨️ ثبتنام و اطلاعات کامل مربوط به دوره:
🔗 https://B2n.ir/r83815
🔗 https://B2n.ir/r83815
یادتون نره که ظرفیت دوره محدود است!
#نویسندگی_خلاق
#با_نویسندگی_زندگی_کن
| @mabnaschoole |
ساعت ۱۰:۳۰ صبح است. بچهها را یکجا خواب کردم و دارم مینویسم. ناهار و شام آماده است. برای ناهار فردا هم کوفته گرد شده و پیازداغ آماده در فریزر دارم. فقط باید پیازها را با رب و آلو کمی تفت بدم. زردچوبه و مرزه خشک بزنم بعد کمی آب بریزم و کوفته را توی آن بگذارم. خانه هم مرتب است. فقط باید ظرفها را خالی کنم و ظرفهای کثیف را بچینم.
دیشب امیرعباس دائم گریه کرد و ساعت۶:۳۰ بیدار شد. خداروشکر نم نداده بود و عوضش کردم. خودش رفت و امیررضا را بیدار کرد. او هم نم نداده بود. او را هم عوض کردم و دوتایی رفتند سراغ بازی. آیه را توی ننو گذاشتم و بدون تکان خوابید. همه چیز آرام بود. وقت داشتم لاته درست کنم و به یک شات امریکنو سرد شده راضی نباشم.
پارچه پهن کردم و کتابهای تکه تکه را آوردم. حلوا آرده را زدم روی تکه کوچکی نان تست و بردم جلوی دهان امیرعباس. دهانش را باز کرد و لقمه را جوید. هول شده بودم که بعدی را سریع بدهم و تا دارد میخورد صبحانهاش را کامل بدهم. اما او راحت تا اخر صبحانه را خورد و به داستانهایم گوش میداد. صبحانه که تمام شد. بوی بد و مبارکی آمد که نوبتی هر دو را بردم دستشویی و شستم. بعد رفتم و ظرفها را از ماشین خالی کردم. آیه تکانی خورد و بیدار شد. ساعت ۸:۱۵ ربع بود. عوضش کردم و گذاشتمش کنار پسرها توی اتاق. سهتایی بازی میکردند. صبحانه آیه را آماده کردم. تخممرغ آبپز با پودینگ کدوحلوایی.
توی آشپزخانه میچرخیدم باورم نمیشد که انقدر همهی کارهای بچهها خوب پیش رفته و الان کاری ندارم. طاقچه را باز کردم و ۳روز به اتمام اشتراکم مانده بود. با ۸۰ درصد تخفیف تمدیدش کردم و میخواستم از ابراهیم گلستان بخوانم. تضادی که با جلال داشته رفته روی مخم. آنها باهم به حزب توده رفته بودند و بعد ۳۶۰ درجه فرق کردند. فهم این آدمها و دورانشان درکی عمیقی از ادبیات و تاریخ به من میدهد که لذتش مثل بوی مریم نرم و ماندگار است. کتاب <نامه به سیمین> را باز کردم. ابراهیم گلستان برای چه باید این همه نامه بدون پاسخ به سیمین ، زن کسی که این همه با او مشکل داشته بنویسد. گلستان معشوقه خودش را داشته. فروغ فرخزاد. پس داستان عشقی هم نبوده. خواندن این کتاب حتما گره جدیدی را برایم باز خواهد کرد.
آیه را بغل کردم و نشاندم روی صندلی غذا, پسرها هم آمدند و نشستند. پیشبند برای هر سه بستم و جلوی پسرها ظرف پودینگ گذاشتم و قاشق دادم که بخورند. قاشق را محکم توی ظرف تکان دادن و پودینگ مثل هلیکوپتر توی هوا میچرخید. امیرعباس ظرف را گذاشت روی سرش و موها حسابی سیر شدند. قاشق را بردم سمت دهان آیه و غذا را تف کرد. چشمها را بستم و نفس عمیق کشیدم.
حالا میفهمم مامان که میگفت «همین که بچه خوبی باشی برام بهترین کدوئه» یعنی چه؟!
#روزمرهنویسی
#مادر
_______________________
@Mamaa_do
مامادو♡
ساعت ۱۰:۳۰ صبح است. بچهها را یکجا خواب کردم و دارم مینویسم. ناهار و شام آماده است. برای ناهار فر
«کادو روز مادر»
________________________________
@Mamaa_do
برنامه Tiimo هدیه روز مادر است.
بهترین برنامهِ برنامهریزی است که تا حالا دیدم. برنامههای کوتاه مدت را با زمان مورد نیاز به آن تنظیم میکند. برنامههایی که بین روزمره مادری گم میشود و زمان زیادی هم نمیگیرد. این برنامه بهانه وقت نشد یا وقت ندارم را از من گرفته. روزی ۲۵ دقیقه مینویسم. ۴۵ دقیقه فیلم میبینم. ۱۰ دقیقه قرآن میخوانم. ۳۰ دقیقه کتاب صوتی گوش میدهم و یک ساعت با بچهها بازی میکنم. اقای پناهیان در سلسله مباحث کنترل ذهن میگفت ما نیاز به یادآوری داریم. ما چرا مرگ را باور نمیکنیم چون فراموشش میکنیم و جلوی چشم ما نیست. در روزمره ما نیست. میگفت در خانه تابلویی داشته باشید و برنامهها را جلوی چشم بگذارید تا در روزمره غرق نشوید و یادتان باشد مرگ را پیش رو دارید. حالا این برنامه روزانه یادم میآورد که چه کار کنم و چقدر برایش زمان بگذارم و مرگ هر لحظه دارد به من نزدیک میشود.
#مادری
__________________________________
@Mamaa_do