ساعت ۱۰:۳۰ صبح است. بچهها را یکجا خواب کردم و دارم مینویسم. ناهار و شام آماده است. برای ناهار فردا هم کوفته گرد شده و پیازداغ آماده در فریزر دارم. فقط باید پیازها را با رب و آلو کمی تفت بدم. زردچوبه و مرزه خشک بزنم بعد کمی آب بریزم و کوفته را توی آن بگذارم. خانه هم مرتب است. فقط باید ظرفها را خالی کنم و ظرفهای کثیف را بچینم.
دیشب امیرعباس دائم گریه کرد و ساعت۶:۳۰ بیدار شد. خداروشکر نم نداده بود و عوضش کردم. خودش رفت و امیررضا را بیدار کرد. او هم نم نداده بود. او را هم عوض کردم و دوتایی رفتند سراغ بازی. آیه را توی ننو گذاشتم و بدون تکان خوابید. همه چیز آرام بود. وقت داشتم لاته درست کنم و به یک شات امریکنو سرد شده راضی نباشم.
پارچه پهن کردم و کتابهای تکه تکه را آوردم. حلوا آرده را زدم روی تکه کوچکی نان تست و بردم جلوی دهان امیرعباس. دهانش را باز کرد و لقمه را جوید. هول شده بودم که بعدی را سریع بدهم و تا دارد میخورد صبحانهاش را کامل بدهم. اما او راحت تا اخر صبحانه را خورد و به داستانهایم گوش میداد. صبحانه که تمام شد. بوی بد و مبارکی آمد که نوبتی هر دو را بردم دستشویی و شستم. بعد رفتم و ظرفها را از ماشین خالی کردم. آیه تکانی خورد و بیدار شد. ساعت ۸:۱۵ ربع بود. عوضش کردم و گذاشتمش کنار پسرها توی اتاق. سهتایی بازی میکردند. صبحانه آیه را آماده کردم. تخممرغ آبپز با پودینگ کدوحلوایی.
توی آشپزخانه میچرخیدم باورم نمیشد که انقدر همهی کارهای بچهها خوب پیش رفته و الان کاری ندارم. طاقچه را باز کردم و ۳روز به اتمام اشتراکم مانده بود. با ۸۰ درصد تخفیف تمدیدش کردم و میخواستم از ابراهیم گلستان بخوانم. تضادی که با جلال داشته رفته روی مخم. آنها باهم به حزب توده رفته بودند و بعد ۳۶۰ درجه فرق کردند. فهم این آدمها و دورانشان درکی عمیقی از ادبیات و تاریخ به من میدهد که لذتش مثل بوی مریم نرم و ماندگار است. کتاب <نامه به سیمین> را باز کردم. ابراهیم گلستان برای چه باید این همه نامه بدون پاسخ به سیمین ، زن کسی که این همه با او مشکل داشته بنویسد. گلستان معشوقه خودش را داشته. فروغ فرخزاد. پس داستان عشقی هم نبوده. خواندن این کتاب حتما گره جدیدی را برایم باز خواهد کرد.
آیه را بغل کردم و نشاندم روی صندلی غذا, پسرها هم آمدند و نشستند. پیشبند برای هر سه بستم و جلوی پسرها ظرف پودینگ گذاشتم و قاشق دادم که بخورند. قاشق را محکم توی ظرف تکان دادن و پودینگ مثل هلیکوپتر توی هوا میچرخید. امیرعباس ظرف را گذاشت روی سرش و موها حسابی سیر شدند. قاشق را بردم سمت دهان آیه و غذا را تف کرد. چشمها را بستم و نفس عمیق کشیدم.
حالا میفهمم مامان که میگفت «همین که بچه خوبی باشی برام بهترین کدوئه» یعنی چه؟!
#روزمرهنویسی
#مادر
_______________________
@Mamaa_do
مامادو♡
ساعت ۱۰:۳۰ صبح است. بچهها را یکجا خواب کردم و دارم مینویسم. ناهار و شام آماده است. برای ناهار فر
«کادو روز مادر»
________________________________
@Mamaa_do
برنامه Tiimo هدیه روز مادر است.
بهترین برنامهِ برنامهریزی است که تا حالا دیدم. برنامههای کوتاه مدت را با زمان مورد نیاز به آن تنظیم میکند. برنامههایی که بین روزمره مادری گم میشود و زمان زیادی هم نمیگیرد. این برنامه بهانه وقت نشد یا وقت ندارم را از من گرفته. روزی ۲۵ دقیقه مینویسم. ۴۵ دقیقه فیلم میبینم. ۱۰ دقیقه قرآن میخوانم. ۳۰ دقیقه کتاب صوتی گوش میدهم و یک ساعت با بچهها بازی میکنم. اقای پناهیان در سلسله مباحث کنترل ذهن میگفت ما نیاز به یادآوری داریم. ما چرا مرگ را باور نمیکنیم چون فراموشش میکنیم و جلوی چشم ما نیست. در روزمره ما نیست. میگفت در خانه تابلویی داشته باشید و برنامهها را جلوی چشم بگذارید تا در روزمره غرق نشوید و یادتان باشد مرگ را پیش رو دارید. حالا این برنامه روزانه یادم میآورد که چه کار کنم و چقدر برایش زمان بگذارم و مرگ هر لحظه دارد به من نزدیک میشود.
#مادری
__________________________________
@Mamaa_do
امروز دوباره شروع کردیم…!
#تجربهمادری
#غذایمستقل
_________________________________
مامادو♡
امروز دوباره شروع کردیم…! #تجربهمادری #غذایمستقل _________________________________
_________
امروز دوباره شروع کردیم!
مستقل غذا خوردن را. بدون دخالت من و هیچ ابزار حواسپرت کنی. بعد هر شروع مریض شدند و همه چیز بههم ریخت. حالا دو هفته از مریضی قبلی گذشته و شرایط پایداری برای شروع جدید دارند. اما من باید از خودم بگذرم و اجازه بدهم بچهها راحت باشند. ترس، نگرانی یا حوصله نداشتن. وجودم ترکیبی از این حسهاست.همان موقع که صدایشان میزنم که بیاین بهبه بخوریم. توی دلم گفتم: «بابا تو جون داری اون همه کثیفکاری بعد غذاخوردن رو جمع کنی؟ بیا براشون فیلم بگذار ببین و خودت بده که تر و تمیز کار سریع جمع بشه.»
اما جلوی این حسها ایستادم و لوبیاپلو را در ظرفهای خرماعسلی ریختم. موقع ریختن از بچهها پرسیدم ماست میخورند یا نه. تلاش میکنم در کارهایی که برایشان میکنم شریک شوند. این شراکت همکاری آنها را میآورد. ماست را ریختم و آنها با تکرار کلمه «ما ماس» تایید کردن که حتما ماست بیاورم. ظرفهای پلاستیکی خرما را سری پیش که شروع کردیم کشف کردم. طرفهای خودشان چینی بود و سنگین و البته خطرناک که یکبار بشکند. بشقابهای ملامین رنگی چندقسمته هم جواب نداد. تا قاشق را میکردند توی ظرف پلو از طرف دیگرش در میرفت. نیاز به طرف سبک و لبهداری داشتیم که ظرفهای خرما عسلی به کار آمد. برای قاشق هم کلی صفحهمجازی را بالا پایین کردم. قاشق فلزی دسته کوتاه لازم بود. که قاشق چایخوری آمد و چند وقتپیش قاشقهایی فلزی با دس ته عروسکی جایگزین شد. سوغاتی خاله زینبشان بود از کربلا.به این پکیچ پیشبند جلو بسته که آستین دارد هم اضافه شد و همه چیز آماده بود جز من. وقت آمدنِ دلم بود. اینکه دلم بیاید که اگر بچه غذایش را کامل نخورد غذا را با روشهای قبلی ندهم و نگران سیر نشدنش نباشم و بگذارم خودش هرچه خواست بخورد و این مقدار به مرور اضافه شود. امرور دلم آمد و پروژه مستقل غذا خوردن کلید خورد . حالا باید ببینم حوصلهام تا کجا کش میآید و مریضی بعدی چقدر فرصت میدهد. این را مطمئن هستم که بچه وابسته نمیخواهم باید یاد بگیرند خودشان کارهایشان را بکنند.
#روزمرهنویسی
______________________
@Mamaa_do
شیرینی درست کردم. برای شب یلدا. با خمیر آماده هزار لا. گرد گرد خمیر را بریدم. تویش نارگیل، دارچین، هل، بادام، کره و کمی شکر ریختم و دور خمیر را جمع کردم و سر بقچه را خلال پسته گذاشتم. روی همه را هم زعفران و گلاب زدم. چند روز بعدش هم برای روز مادر کیک پختم. کاکائویی و پر از پسته و گردو و بادام. میخواستم به خودم ثابت کنم که میشود. که بچهداری همه چیز را از من نگرفته. پارسال این حوالی استرس افتاد به جانمان. دکتر گفت شرایط بارداری پرخطر است و باید استراحت مطلق شوم. کلاس نویسندگی حرفهای هم داشت شروع میشد. مانده بودم وسط این همه سختی و فشار ثبتنام کنم یا نکنم. میخواستم فشار ذهنیام را کم کنم. کمتر به سختی روزگار فکر کنم و ذهنم را ببرم در دنیای نوشتن و خواندن. لحظات آخر ثبتنام کردم. و اگر نبود کلاس و تمرین و رفقای خوب. قطعا پارسال خیلی سختتر میگذشت. بعد آن روزها باور کردم که میشود در سختی بود و سختی ندید.
#روزمره_نویسی
_____________________
ماه پیش کتابها را پناه دادم به کمد. سه طبقه بالا را دست نزدم. دوباره با تمام کتابها مواجه شدم. بیشتر از همه، کتاب تاریخ اسلام بود. بین آنها کتابهای حضرت محمد بیشتر بود. همان موقع یاد جشنواره خاتم افتادم. سر کلاس آقای حجازی طرح داستانی گفتم منطبق بر داستان سفر محمد(ص) به شام و بصری همراه با عمویش ابوطالب و بر خورد آنها با«بحیرا».
بصری رفته بودم و فکر میکردم با این تجربهزیسته و دانش شهرسازی که از بصری دارم و خیلی شبیه به آتن است، میتوانم داستان خوبی بنویسم. با ذوق برای محمدحسین تعریف کردم و چشمهایم برق میزد. حرفهایم که تمام شد سکوت معناداری کرد و گفت چیزی بگویم ناراحت نمیشوی؟
حتما دلش نیامده بود این همه ذوق را یک دفعه کور کند. گفت که خوب است ولی این ماجرا واقعیت ندارد. باور نکردم و گفتم پس چطور اقای حجازی این را نگفت و بعد یادم آورد که من هر چه از حضرت محمد باشد را خواندهام و میدانم و کتاب زندگینامه حضرت محمد را ترجمه کردهام.
امروز صبح رفتم کتاب را آوردم و گذاشتم روی اپن. میدانم زحمت زیادی برای کتابش کشیده و خیلی دوستش دارد. با خودم گفتم شب که آمد بگویم برایم کلاس بگذارد. بگوید بروم کجا را بخوانم و بعد سوال بپرسم و برایم توضیح دهد. که یادم آمد قهرم. دیدم ارزشش را دارد. غرورم را شکستم و پیام دادم و از حصیرهایی که دیشب برای میلههای تراس بافت تشکر کردم و او خوشحال شد.
میدانم که زندگی ما روی هواست و با این بچهها هیچ برنامهای پایدار نیست. ولی همین که تلاش کنم و بخواهم، بهتر از غر زدن و کاری نکردن است.
#جشنوارهخاتم
_______________________
امروز هم به اندازه همین لبخند آرامم. اینجا تازه بچههای دو هفتهای را از بیمارستانی به بیمارستانی دیگر منتقل کردهایم. و به چه سختی و استرس! برای اولینبار امیررضا را بغل کردهام. دکتر برای هر دو تجویز شیر کرده است. هر سه ساعت ۱۰ سیسی. و من سرم پیش پرستار بلند است. وقتی دارم شیر را تحویل میدهم. دستم پر است. ۹ سرنگ را پر کردهام.
امروز هم سرم بلند است. پیش خودم. از پس یک افسردگی برآمدهام. اینبار ۱۰ کیلو وزن کم کردهام. و قبول کردهام که هر آدمی مدل خودش را دارد و هر چه هست خوب است. و خوبی من هم به خوبی آنها وابسته نیست!
#روزمرهنویسی
________________________________