eitaa logo
مامادو♡
125 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از Zahra kashanipour
هدایت شده از Zahra kashanipour
ماهیت انسان، آنچه بر او گذشته و آنچه در انتظار اوست مهمترین دغدغه هنر معاصر است. هنرمند متفکر و خلاق با احساسی برخواسته از صداقت، همواره در حال جستجو در احوالات زمانه خویش است. در این تکاپو و تلاش توجه هنرمند، گاه به موجودیت انسان و گاهی معطوف به محیط پیرامونش می‌شود؛ زیرا که این دو یکدیگر را تغییر می‌دهند و از یکدیگر تأثیر می‌پذیرند. از این رو محیط پیرامون خود و انسان را به مثابه ظرفی می‌انگارد که مملو از تجربیات، احساسات، آرزوها و در یک کلام دغدغه‌های ازلی انسان است که به واسطه گذشت زمان قوام و اصالت یافته است. نمایشگاه «دربسط» ماحصل کنش هنرمندانی است که با نگاهی موشکافانه در ژرف‌ترین لایه‌های ادراکی انسان سعی در تشریح و توضیح یافته‌های خود با زبانی نو دارند. گالری آرتیبیشن تهران، خیابان ولیعصر، بالاتر از پارک‌وی، روبه روی بانک صنعت و معدن، پلاک ۲۷۹۸ 021 2621 5788 روزهای کاری: 21 الی 30 دی ماه ساعات کار: ۱۱ - ۲۰
دیشب هوس کیک کردم. وسط بشین و پاشوهای پشت سرهم. دلم خواست محمدحسین که شب آمد و بچه‌ها خوابیدن و خانه ساکت شد. کیک را با چای بخوریم. شب که آمد و کیک را چیدم توی بشقاب. گفتم که چقدر این روز‌ها را دوست دارم همین که می‌شود کنار هم کیک و چای بخوریم را. رفته بود توی فاز اینکه قدیم‌ها چقدر بهتر بود و من این حرف‌ را زدم که بیاورمش همین اکنون. و آمد و مزه کیک را جور دیگر تجربه کردیم. خودم از خودم دستورش را در آوردم. ۳ تخم مرغ. ۲ فنجان شیر. ۱فنجان روغن. ۳فنجان آرد. ۱ فنجان شیره انگور و گلاب. همه را با چنگال هم زدم و فقط یک ظرف کثیف کردم و بعد ریختم توی پیرکس. بافتش فرق داشت. چیزی بین کیک و حلوا. مزه‌اش چیزی بین کیک یزدی و حلوا. تجربه جدیدی شد. امشب دوباره تکرارش کردم خواستم عمیق شود. همان دستورها را دوبرابر کردم. هم برای بابای خانه هم برای بابایِ بابای خانه که فردا میبینمش. از در که آمد مثل بادکنک بادم خالی شد. حال ندار و مریض بود. نشد با هم چای و کیک بخوریم. پیش بچه‌ها حالش را خوب نگه داشت و حسابی با آن‌ها بازی کرد. تازه فهمیدم زونا گرفته. ترس مزه کیک را ترش کرده. به زور چای فقط قورتش دادم. عیبی هم ندارد. همین ترشی را هم دوست دارم. به هم گفتیم که آماده دو هفته سخت باشیم و این آمادگی ذهنی کمک‌مان خواهد کرد. باز هم باید این کیک را بپزم. قدمش خوب است. روز پدر را با همه سختی مبارک کرد.
مامان ببعی را دوست دارم. به خاطر مدل تربیت ببعی و ببعو. به بچه‌ها فرصت تجربه کردن، خطا کردن و مواجه شدن با مشکل را میدهد. مثلا امروز داشت برای بچه‌ها قصه می‌خواند. توی تخت و بعد به بچه‌ها گفت شب بخیر و رفت و دیگر به آن‌ها سر نزد. ببعی و ببعو تا صبح نخوابیدن و می‌خواستند قهرمان نخوابیدن شوند. صبح دیر بیدار شدند و به دیدار خانم زرافه فضانورد نرسیدن. به بستنی اقای گاو هم نرسیدن. بعد با امید به دیدن کارتون مورد علاقه‌شون که فقط سه شنبه‌ها در ساعت مشخصی پخش میشد رفتند ‌و به آن هم نرسیدن. در تمام این اتفاق‌ها مامان ببعی فقط کنار بچه‌هایش بود و اجازه داد ناکامی رو تجربه کنند. غر هم نزد که ببینید دیشب نخوابیدین و این‌طوری شد. وقتی ببعی و ببعو از مامان سوال کردن آن‌ها را راهنمایی کرد. همین. آموزش اگر قبل این تجربه بود هیچ فایده‌ای نداشت! ! _______________________________________@Mamaa_do
سه قطره خون، زنده‌به‌گور و بوف کور را چند ماه پیش خواندم. پراکنده و بدون بررسی خود صادق هدایت. به ماه مهر که رسیدم تمام 20 کتابی که برای امسال به خودم قول داده بودم رد شده بود و از اینکه برای خواندن نیاز به شمردن نداشتم لذت میبردم. ولی حالا کم آوردم. شمردن و تحلیل بعد خواندن به عمیق شدنم خیلی کمک می‌کند. حالا همین دوماه آخر 1403 را میخواهم دوباره دقیق باشم. بشمارم و بنویسم. سر چالش استادیاری فهمیدم چقدر تا الان روی هوا کار میکردم. در چالش شرکت کردم تا در بازه کوتاهی خودم را مجبور به انجام و ارسال چند دستور کنم و دوباره بارم را سفت ببندم و راه بیفتم. این بار با یک بار سنگین. صادق هدایت! ________________________________________ @Mamaa_do
زنده‌به‌گور، سه‌قطره‌خون و بوف کور از مهم‌ترین آثار هدایت هستند که هر سه با یک مفهوم به دنبال هم متولد شده‌اند و زنده‌به‌گور و سه قطره‌خون تمرینی برای نگارش بوف‌کور بوده…! فعلا نوبت سه‌قطره‌خون است این بار مثل اولین‌بار نبود. فهمیدم چه شد. دفعه اول گیج و مبهم فقط شنیده بودم سه قطره خون. آن‌قدر ریتم داستان و اتفاق‌ها تند بود که در پایان اولین خوانش فقط همین سه قطره خون یادم مانده بود..... __________________________________________ @Mamaa_do
مامادو♡
زنده‌به‌گور، سه‌قطره‌خون و بوف کور از مهم‌ترین آثار هدایت هستند که هر سه با یک مفهوم به دنبال هم متو
___________ سه مرتبه سه قطره خون را با صدای بهروز رضوی که بهترین کتاب‌خوان برای هدایت است، گوش دادم. بار سوم از روی کتاب هم نگاه می‌کردم. همه کارها جور بود و در نیم ساعت خواندن کتاب کسی با من کاری نداشت. این بار مثل اولین‌بار نبود. فهمیدم چه شد. دفعه اول گیج و مبهم فقط شنیده بودم سه قطره خون. آن‌قدر ریتم داستان و اتفاق‌ها تند بود که در پایان اولین خوانش فقط همین سه قطره خون یادم مانده بود. این که کجا و برای چه این سه قطره خون را دائم در داستان تکرار کرده بود را درست یادم نمانده بود. درست همان‌طور که در شروع داستان خودش گفته بود. هدایت همین را می‌خواسته. اول داستان گفته بعد یک سال انتظار که زندانی است کاغذ به او داده‌اند ولی برخلاف تصورش که فکر می‌کرده چقدر چیزها که خواهم نوشت. هیچ‌چیزی نداشته و انگار کسی دستش را می‌گرفته یا بازویش بی حس می‌شده و مابین خط‌های درهم‌وبرهمی که روی کاغذ کشیده تنها چیزی که خوانده می‌شود این است: «سه قطره خون» این شروع است و بعد این داستان دارد برای بسط‌دادن همین سه قطره خون تلاش می‌کند که نافرجام است و بیشتر فشرده و مبهم می‌کند. شخصیت‌ها و داستان‌ها در طول داستان زیاد است. تنها چیزی که سرفرصت توصیف شده و به آن پرداخته گربه خانگی بهترین رفیقش سیاوش است. نازی! نازی را با همه جزئیات نشان داده. مادر هدایت دو گربه خانگی داشته و این‌قدر توجه و آگاه بودن به احوالات گربه از این جا می‌آید. ما هم میدانیم چیزی که بیشترین توصیف در داستان را دارد مهمترین مسئله است. و همین طور هم هست. کشتن معشوقه نازی علت دیوانگی شخصیت است. این داستان نشانه‌های روانشناختی دارد با بحث مفصل که مهم نیست و ما فعلا به اجزای داستان نگاهی می‌کنیم. داستان با مهندسی متن است. در ابتدا ما متوجه می‌شویم که مردی در تیمارستان بستری است که فقط تقاضای کاغذ دارد و به او نداده‌اند تا حالا که یک سال گذشته و گفته‌اند خوب شدی و می‌توانی مرخص شوی ولی او دیگر آدم قبلی نیست. نمی‌تواند بنویسد. بین نوشته‌های مبهم فقط سه قطره پیداست و او دارد علت این ماجرا را برای ما تعریف می‌کند و آخر داستان ما می‌فهمیم که چرا به‌اشتباه این آدم را دیوانه می‌دانند و در تیمارستان بستری کرده‌اند. داستان با تمام آشفتگی محتوایی، نظم و فرم درستی دارد. موضوع در مورد یک دیوانه در حصر است و این آشفتگی منطقی است. راوی اول‌شخص بهترین انتخاب برای نشان‌دادن کشمکش درونی بوده. شخصیت یک هدف دارد. در طول مدت بستری بودن و آن نوشتن بوده. حالا با مانعی درونی برخورد کرده و نمی‌تواند بنویسد و برای رفع این مانع ما تلاشی نمی‌بینیم. داستان در مورد علت به‌وجودآمدن این مانع است. داستان از همین یک ساعت مانده تا شام بیاورند روایت می‌شود تا سال گذشته. ذره‌ذره ما را دل زمان فرومی‌برد. برای همین است که گیج می‌شویم چه شده و الان کی هست؟ تا می می‌رسیم به نقطه آخر. پیرنگ طبق معمول کار هدایت سقوط است. پایان‌بندی‌های هدایت معمولاً با مرگ است و چند جا با بوسه که اینجا با بوسه است. بوسه نامزدش با دوست صمیمی‌اش که باعث دیوانگی او شده! __________________________________________ @Mamaa_do
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
و داشت زن را تکه تکه میکرد. زن روی تخت خوابیده بود، مثل من. خون دلمه شده ی سرد از رگ بریده زن داشت می ریخت و من داشتم به آیه شیر میدادم. حرف مامان پتک شد توی سرم که «نخوان، حالت بد میشه. بچه رو شیر میدی گوش نده روش اثر میذاره!». ایرپاد توی هر دو گوشم بود. دستی مغزم را فشار میداد و با دست دیگرش روی رگ های گوشم دسته ویلون را می کشید و تمام تنم را می لرزاند. اما مرد آرام بود. از اینکه جسد زن را از نگاه بقیه پوشانده. آخر او به مرد پناه آورده بود. از چشم تمام غریبه های شهر. آیه هم در آغوشم به من پناه آورده بود. جسد را جا داد تو چمدان. چمدان را بلند کرد و رفت بیرون از خانه. به اتاق تاریک نگاه میکردم. به پنچره. به شلاقی از نور که می آمد و می رفت. من داشتم با مرد وچمدان در برهوت خارج شهر می چرخیدم. ______________________________________________ @Mamaa_do
مامادو♡
و داشت زن را تکه تکه میکرد. زن روی تخت خوابیده بود، مثل من. خون دلمه شده ی سرد از رگ بریده زن داشت م
_______ مروری بر بوف‌کور « ۱۳۱۵- بمبئی» _______ در جهان صادق هدایت قدم زدم، دویدم، ترسیدم، بغض کردم، متنفر شدم و زندگی کردم. از ساعت 8 شب شروعش کردم. قبلا نیمه رهایش کرده بودم و میدانستم راحت نخواهد بود. حجمی از غم خودم را سپر کردم. نفسم را حبس کردم و رفتم توی دلش. پسرها را مامان خوابانده بود. خانه ساکت بود. مثل خانه هدایت. او داشت زن را تکه تکه میکرد. زن روی تخت خوابیده بود، مثل من. خون دلمه شده‌ی سرد از رگ بریده زن داشت می ریخت و من داشتم به آیه شیر میدادم. حرف مامان پتک شد توی سرم که «نخوان، حالت بد میشه. بچه رو شیر میدی گوش نده روش اثر میذاره!». ایرپاد توی هر دو گوشم بود. بهروز رضوی می‌خواند و عجب صدا گذاری خوبی داشت. دستی مغزم را فشار میداد و با دست دیگرش روی رگ های گوشم دسته ویلون را می کشید و تمام تنم را می لرزاند. اما مرد آرام بود. از اینکه جسد زن را از نگاه بقیه پوشانده. آخر او به مرد پناه آورده بود. از چشم تمام غریبه های شهر. آیه هم در آغوشم به من پناه آورده بود. جسد را جا داد تو چمدان. چمدان را بلند کرد و رفت بیرون از خانه. به اتاق تاریک نگاه میکردم. به پنچره. به شلاقی از نور که می آمد و می رفت. من داشتم با مرد وچمدان در برهوت خارج شهر می چرخیدم. که تار ویلون بیخ گلویم را گرفت و نفسم بند آمد. پیرمردی قوزی از دور آمد. از کنار سروی بلند. با یک درشکه نعش کش. هدست را درآوردم. نفسم را بیرون دادم. در تاریکی اتاق خودم را پیدا کردم. ترسیده بودم. آیه را بغل کردم . دیدم پیر شدم انگار و طاقتم کم شده و فکر کردم فردا در روشنایی روز میروم در شب و با پیرمرد، جنازه زن و مرد سوار درشکه همراه خواهم شد. صبح همان اول وقت ایرپاد را گذاشتم و ادامه مسیر را رفتیم. راحت تر بود. حالا از مسیر لذت بردم. در جواب نگرانی های مامان که ایرپاد را در گوشم میدید خنده شیرینی تحویل میدادم که بداند خوبم. هدایت یک جهان ساخته. آزاد بدون در نظر گرفتن هیچ قید و بندی و با شیوه جریان سیال ذهن. انگار دارد روی کاغذ خواب میبیند و این خواب، یک جهان متناسب با زمانه آن روز است. با درکی که او از جهان اطرافش داشته. تمام اجزای این جهان را خودش ساخته. خانه ها، آدم ها، حیوانات، قبرستان، طبیعت، نور، شب، روز، بوها، رنگ ها، تک تک اجزای صورت آدم ها، لباس هایشان، در خانه هایشان، خوراکی ها، بازار، مغازه ها. همه این ها منحصربه فرد بود. تصویرهایی خاص و کاملا متناسب و هماهنگ با این جهان داستانی. تکنیک و محتوا کاملا در راستا هم استفاده شده بودند. این راز تاثیر هدایت است. تو داری این جهان را میبینی. در محتوا غرق میشوی. چرا تاثیر نگیری؟ قبل بوف کور زنده به گور و سه قطره خون را چندین با خوانده بودم و هدایت را میشناختم. از دو کتاب زمینه اصلی بوف کور است. سه قطره خون در فرم و زنده به گور در محتوا. خودم را کشاندم بالای این منجلابی که صادق هدایت ساخته و از آن بالا با او راه میرفتم. بوف کور را هدایت در مرحله استادی خودش نوشته. کتابی که در طول زمان اثر و تاثیر خودش را از دست نمی دهد. حس شهسواری در کتاب حرکت در مه گفته هر نویسنده ای یک کتاب در مرحله استادی دارد که بعد تلاش های فراوان به آن خواهد رسید. هدایت بعد نوشتن مجموعه داستان کوتاه های زنده به گور، سه قطره خون، سایه روشن و دقیقا به همین ترتیب از نظر زمانی به بوف کور رسیده. بچه ها روی تخت داشتند بپربپر میکردند. مامان هم خوابیده بود و قربان صدقه آن ها میرفت. ایرپاد را درآوردم. خنده‌ام را پهن کردم روی تخت و گفتم: «مامان بوف کور رو تمومش کردم». مامان خنده ام را آینه کرد و بهترش را نشانم داد. رفتم چای دم کردم با زعفران، چوب دارچین و سه غنچه گل محمدی. که با عصرانه بخورم و بنشینم بعدش مروری بر بوف کور بنویسم. باید یاد بگیرم که هدایت چطور زمانه خودش را شناخته و با نگاه خود آن را تحلیل کرده. دنبال تاثیر هستم. تاثیری درست برای آیه و تمام بچه های این سرزمین. __________________________________________ @Mamaa_do