eitaa logo
مامادو♡
125 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
مامادو♡
و داشت زن را تکه تکه میکرد. زن روی تخت خوابیده بود، مثل من. خون دلمه شده ی سرد از رگ بریده زن داشت م
_______ مروری بر بوف‌کور « ۱۳۱۵- بمبئی» _______ در جهان صادق هدایت قدم زدم، دویدم، ترسیدم، بغض کردم، متنفر شدم و زندگی کردم. از ساعت 8 شب شروعش کردم. قبلا نیمه رهایش کرده بودم و میدانستم راحت نخواهد بود. حجمی از غم خودم را سپر کردم. نفسم را حبس کردم و رفتم توی دلش. پسرها را مامان خوابانده بود. خانه ساکت بود. مثل خانه هدایت. او داشت زن را تکه تکه میکرد. زن روی تخت خوابیده بود، مثل من. خون دلمه شده‌ی سرد از رگ بریده زن داشت می ریخت و من داشتم به آیه شیر میدادم. حرف مامان پتک شد توی سرم که «نخوان، حالت بد میشه. بچه رو شیر میدی گوش نده روش اثر میذاره!». ایرپاد توی هر دو گوشم بود. بهروز رضوی می‌خواند و عجب صدا گذاری خوبی داشت. دستی مغزم را فشار میداد و با دست دیگرش روی رگ های گوشم دسته ویلون را می کشید و تمام تنم را می لرزاند. اما مرد آرام بود. از اینکه جسد زن را از نگاه بقیه پوشانده. آخر او به مرد پناه آورده بود. از چشم تمام غریبه های شهر. آیه هم در آغوشم به من پناه آورده بود. جسد را جا داد تو چمدان. چمدان را بلند کرد و رفت بیرون از خانه. به اتاق تاریک نگاه میکردم. به پنچره. به شلاقی از نور که می آمد و می رفت. من داشتم با مرد وچمدان در برهوت خارج شهر می چرخیدم. که تار ویلون بیخ گلویم را گرفت و نفسم بند آمد. پیرمردی قوزی از دور آمد. از کنار سروی بلند. با یک درشکه نعش کش. هدست را درآوردم. نفسم را بیرون دادم. در تاریکی اتاق خودم را پیدا کردم. ترسیده بودم. آیه را بغل کردم . دیدم پیر شدم انگار و طاقتم کم شده و فکر کردم فردا در روشنایی روز میروم در شب و با پیرمرد، جنازه زن و مرد سوار درشکه همراه خواهم شد. صبح همان اول وقت ایرپاد را گذاشتم و ادامه مسیر را رفتیم. راحت تر بود. حالا از مسیر لذت بردم. در جواب نگرانی های مامان که ایرپاد را در گوشم میدید خنده شیرینی تحویل میدادم که بداند خوبم. هدایت یک جهان ساخته. آزاد بدون در نظر گرفتن هیچ قید و بندی و با شیوه جریان سیال ذهن. انگار دارد روی کاغذ خواب میبیند و این خواب، یک جهان متناسب با زمانه آن روز است. با درکی که او از جهان اطرافش داشته. تمام اجزای این جهان را خودش ساخته. خانه ها، آدم ها، حیوانات، قبرستان، طبیعت، نور، شب، روز، بوها، رنگ ها، تک تک اجزای صورت آدم ها، لباس هایشان، در خانه هایشان، خوراکی ها، بازار، مغازه ها. همه این ها منحصربه فرد بود. تصویرهایی خاص و کاملا متناسب و هماهنگ با این جهان داستانی. تکنیک و محتوا کاملا در راستا هم استفاده شده بودند. این راز تاثیر هدایت است. تو داری این جهان را میبینی. در محتوا غرق میشوی. چرا تاثیر نگیری؟ قبل بوف کور زنده به گور و سه قطره خون را چندین با خوانده بودم و هدایت را میشناختم. از دو کتاب زمینه اصلی بوف کور است. سه قطره خون در فرم و زنده به گور در محتوا. خودم را کشاندم بالای این منجلابی که صادق هدایت ساخته و از آن بالا با او راه میرفتم. بوف کور را هدایت در مرحله استادی خودش نوشته. کتابی که در طول زمان اثر و تاثیر خودش را از دست نمی دهد. حس شهسواری در کتاب حرکت در مه گفته هر نویسنده ای یک کتاب در مرحله استادی دارد که بعد تلاش های فراوان به آن خواهد رسید. هدایت بعد نوشتن مجموعه داستان کوتاه های زنده به گور، سه قطره خون، سایه روشن و دقیقا به همین ترتیب از نظر زمانی به بوف کور رسیده. بچه ها روی تخت داشتند بپربپر میکردند. مامان هم خوابیده بود و قربان صدقه آن ها میرفت. ایرپاد را درآوردم. خنده‌ام را پهن کردم روی تخت و گفتم: «مامان بوف کور رو تمومش کردم». مامان خنده ام را آینه کرد و بهترش را نشانم داد. رفتم چای دم کردم با زعفران، چوب دارچین و سه غنچه گل محمدی. که با عصرانه بخورم و بنشینم بعدش مروری بر بوف کور بنویسم. باید یاد بگیرم که هدایت چطور زمانه خودش را شناخته و با نگاه خود آن را تحلیل کرده. دنبال تاثیر هستم. تاثیری درست برای آیه و تمام بچه های این سرزمین. __________________________________________ @Mamaa_do
ترسیدم واقعا! صادق هدایت داستانِ کودک نوشته! آن هم با ظاهر مثبت و پایان خوش! ___________________________ @Mamaa_do
اشعار شمس لنگرودی موضوع پایان‌نامه هم‌کلاسی مامان بود. خودش هم شاعر است. خانه‌اش هم رفتیم. دیوارهایی زرد و گلدان‌هایی سبز داشت. غذاهای جدید را آنجا مزه کردم. دیوارهای پذیرایی کاشی‌کاری بود. هنر دست نگار، دخترش. دیوار پر از قاب بود و کتاب. چیزی شبیه به خانه‌ی دوست‌داشتنی من. بعدش شمس را در اکنون دیدم. از آنجا پیگیر اشعارش شدم. نگاه تازه‌ی او به پدیده‌های تکراری تجربه جدیدی به من داد. چندتای آن را با شما شریک می‌شوم. ___________________________________
او ابتدا مجموعه داستان زنده‌به‌گور را نوشته وقتی ۲۷ساله بوده در سال 1308. سال قبلش برای اولین بار خودکشی کرده. خودش را در رودخانه « مارن» در حوالی پاریس انداخته و قایقی سر می رسد و نجاتش می دهد. داستان زنده‌به‌گور هم روایت حال خود هدایت در آن سال هاست. بعدش سه قطره خون را نوشته و بعد بوف کور را. ______________________________________________ @Mamaa_do
مامادو♡
او ابتدا مجموعه داستان زنده‌به‌گور را نوشته وقتی ۲۷ساله بوده در سال 1308. سال قبلش برای اولین بار خو
________ مروری بر زنده به گور – 1308 پاریس زنده‌به‌گور یادداشت های یک مرد دیوانه است . کسی که از دنیا و هرچه دارد متنفر است و می ‌خواهد خودش را بکشد. او اسیر تن خودش است و خود را محبوس در جسم خودش می‌بیند و می‌خواهد آن را آزاد کند که نمی‌شود و هربار که دست به خودکشی می‌زند ناموفق است. از روین تن بودن خودش در عذاب است و آخرخودش را زنده به گور دانست. مرد میخواهد بمیرد ولی چطور مردن هم برای او مهم است. میخواهد کسی نفهمد خودکشی کرده. خودش را زجر میدهد. از عمد سرما می دهد که مریض و ناتوان شود و بعد سیانور یا تریاک بخورد و بمیرد و بقیه بگوید مریضی او را از پا درآورد ولی از پا در نمی آید و حبس شده در جسم خودش. جسمی که نمی خواهدش. این را وقتی در آستانه دل بستن به زنی بوده فهمیده. داشته میرفته دنبال زن که ناخواسته مسیرش میرسد به قبرستان نزدیک خانه زن. میرود قبرستان و مست آنجا میشود و زمان و مکان از دستش در میرود و حسرت میخورد به تمام آن مرده هایی که در قبر هستند. و بعد داستان دارد به ما نشان میدهد که مرد چرا مردن را دوست دارد و مردن چرا بهتر از زندگی است. داستان توصیف آرام، طولانی و جاندار حال و احوالات مرد و اتاقش است، داستان را کش می آید و جذاب است. مثل آدامسی که به ته کفش چسبیده باشد و بخواهی بکنی و هر چه بکشی بیشتربه همه جایت بچسبد. حالا میفهمم چرا هدایت خودش در 48 سالگی با گاز کشته است. او ابتدا مجموعه داستان زنده‌به‌گور را نوشته وقتی ۲۷ساله بوده در سال 1308. سال قبلش برای اولین بار خودکشی کرده. خودش را در رودخانه « مارن» در حوالی پاریس انداخته و قایقی سر می رسد و نجاتش می دهد. داستان زنده‌به‌گور هم روایت حال خود هدایت در آن سال هاست. بعدش سه قطره خون را نوشته و بعد بوف کور را. سال 1309 به ایران برگشته و با بزرگ علوی و مسعود فرزاد و مجتبی مینویی و صادق هدایت گروه «ربعه » رو شکل دادند. هدایت در ایران در چندین جا استخدام میشود از بانک ملی تا اداره کل تجارت ولی از همه استعفا داده. نمی توانسته انجام کاری را متعهد بشود. او متعهد به هیچ کس و هیچ چیز نبوده جز افکار و اندیشه های خودش و البته قلم. او عاشق نقاشی هم بوده. اثرش هم در بوف کور است هم در زنده به گور. که در هر دو هدایت خودش را نوشته و این نگاه او به نوشتن و نقاشی تصویرهایی جدیدی از پدیده های تکراری اطراف مان به ما میدهد. اگر میخواهید با خود هدایت آشنا شوید و بدانید چرا در نوشته هایش مرگ و خودکشی این همه پررنگ است، زنده به گور را بخوانید. _________________________________________________________________________________ @Mamaa_do