eitaa logo
مامادو♡
125 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
اشعار شمس لنگرودی موضوع پایان‌نامه هم‌کلاسی مامان بود. خودش هم شاعر است. خانه‌اش هم رفتیم. دیوارهایی زرد و گلدان‌هایی سبز داشت. غذاهای جدید را آنجا مزه کردم. دیوارهای پذیرایی کاشی‌کاری بود. هنر دست نگار، دخترش. دیوار پر از قاب بود و کتاب. چیزی شبیه به خانه‌ی دوست‌داشتنی من. بعدش شمس را در اکنون دیدم. از آنجا پیگیر اشعارش شدم. نگاه تازه‌ی او به پدیده‌های تکراری تجربه جدیدی به من داد. چندتای آن را با شما شریک می‌شوم. ___________________________________
او ابتدا مجموعه داستان زنده‌به‌گور را نوشته وقتی ۲۷ساله بوده در سال 1308. سال قبلش برای اولین بار خودکشی کرده. خودش را در رودخانه « مارن» در حوالی پاریس انداخته و قایقی سر می رسد و نجاتش می دهد. داستان زنده‌به‌گور هم روایت حال خود هدایت در آن سال هاست. بعدش سه قطره خون را نوشته و بعد بوف کور را. ______________________________________________ @Mamaa_do
مامادو♡
او ابتدا مجموعه داستان زنده‌به‌گور را نوشته وقتی ۲۷ساله بوده در سال 1308. سال قبلش برای اولین بار خو
________ مروری بر زنده به گور – 1308 پاریس زنده‌به‌گور یادداشت های یک مرد دیوانه است . کسی که از دنیا و هرچه دارد متنفر است و می ‌خواهد خودش را بکشد. او اسیر تن خودش است و خود را محبوس در جسم خودش می‌بیند و می‌خواهد آن را آزاد کند که نمی‌شود و هربار که دست به خودکشی می‌زند ناموفق است. از روین تن بودن خودش در عذاب است و آخرخودش را زنده به گور دانست. مرد میخواهد بمیرد ولی چطور مردن هم برای او مهم است. میخواهد کسی نفهمد خودکشی کرده. خودش را زجر میدهد. از عمد سرما می دهد که مریض و ناتوان شود و بعد سیانور یا تریاک بخورد و بمیرد و بقیه بگوید مریضی او را از پا درآورد ولی از پا در نمی آید و حبس شده در جسم خودش. جسمی که نمی خواهدش. این را وقتی در آستانه دل بستن به زنی بوده فهمیده. داشته میرفته دنبال زن که ناخواسته مسیرش میرسد به قبرستان نزدیک خانه زن. میرود قبرستان و مست آنجا میشود و زمان و مکان از دستش در میرود و حسرت میخورد به تمام آن مرده هایی که در قبر هستند. و بعد داستان دارد به ما نشان میدهد که مرد چرا مردن را دوست دارد و مردن چرا بهتر از زندگی است. داستان توصیف آرام، طولانی و جاندار حال و احوالات مرد و اتاقش است، داستان را کش می آید و جذاب است. مثل آدامسی که به ته کفش چسبیده باشد و بخواهی بکنی و هر چه بکشی بیشتربه همه جایت بچسبد. حالا میفهمم چرا هدایت خودش در 48 سالگی با گاز کشته است. او ابتدا مجموعه داستان زنده‌به‌گور را نوشته وقتی ۲۷ساله بوده در سال 1308. سال قبلش برای اولین بار خودکشی کرده. خودش را در رودخانه « مارن» در حوالی پاریس انداخته و قایقی سر می رسد و نجاتش می دهد. داستان زنده‌به‌گور هم روایت حال خود هدایت در آن سال هاست. بعدش سه قطره خون را نوشته و بعد بوف کور را. سال 1309 به ایران برگشته و با بزرگ علوی و مسعود فرزاد و مجتبی مینویی و صادق هدایت گروه «ربعه » رو شکل دادند. هدایت در ایران در چندین جا استخدام میشود از بانک ملی تا اداره کل تجارت ولی از همه استعفا داده. نمی توانسته انجام کاری را متعهد بشود. او متعهد به هیچ کس و هیچ چیز نبوده جز افکار و اندیشه های خودش و البته قلم. او عاشق نقاشی هم بوده. اثرش هم در بوف کور است هم در زنده به گور. که در هر دو هدایت خودش را نوشته و این نگاه او به نوشتن و نقاشی تصویرهایی جدیدی از پدیده های تکراری اطراف مان به ما میدهد. اگر میخواهید با خود هدایت آشنا شوید و بدانید چرا در نوشته هایش مرگ و خودکشی این همه پررنگ است، زنده به گور را بخوانید. _________________________________________________________________________________ @Mamaa_do
بررسی سه داستان ( زنده به گور، سه قطره خون، بوف کور) ______________________________________________ @Mamaa_do
مامادو♡
بررسی سه داستان ( زنده به گور، سه قطره خون، بوف کور) #صادق_هدایت _________________________________
___ تحلیل سه داستان ( زنده به گور، سه قطره خون، بوف کور) __ شخصیت اصلی سه داستان اسم ندارند. قیافه آنها را نمیبینیم. از جسم شخصیت چیزی نمی‌دانیم . هر چه هست از درون آنهاست. انگار هر سه شخصیت یک نفر است. که از زنده‌به‌گور تا بوف‌کور رشد کرده و دیوانه‌تر شده. داستان‌های هدایت با راوی اول شخص این طور است. در این سه داستان ما با خود صادق هدایت مواجه هستیم. خودش نشسته دارد خودش را می نویسد تا به خودش یا به سایه اش نشان دهد. این موضوع در سه داستان مشترک است. در هر سه راوی که نمی دانیم اسمش چیست یا کیست نشسته و دارد می نویسد و دارد خودش را می نویسد. این را هم به ما میگوید. ولی در داستان هایی که هدایت با راوی سوم شخص نوشته هم از جسم شخصیت می دانیم هم روان آن شخصیت و با نگاه هدایت به جامعه مواجه هستیم. تفکرات او. در هر کدام رگه هایی از شخصیت خودش را هم میبینیم. البته در لایه زیرین داستان. در سه داستان دیوانه ای محبوس شده. در زنده به گور در تن خودش و در اتاقش گیر کرده. در سه قطره خون در تیمارستان محبوس شده و می‌خواهد با نوشتن خودش را آزاد کند که آن هم نمی‌شود و در میان نوشته‌های مبهم خودش فقط سه قطره خون می‌بیند. در بوف کور ولی دیوانه آزاد در شهر است و هر کار بخواهد می‌کند. ولی باز هم اسیر است در تن خودش. این سیر رشد دیوانگی در طول زمان برای هدایت به وجود آمده. باید بدانیم که هدایت چطور بزرگ شده. کجا زندگی کرده و با کی دمخور بوده؟ همه این ها موثر است. بوف کور را که بخوانی اثر همه این ها را لمس می کنی. رفتم سراغ هدایت، با چند سوال. چرا این آدم انقدر موثر بوده؟ روی داستان نویس های زمان خودش چطور اثر گذاشته؟ روی مردم عادی چطور اثر گذشته؟ و سوال مهم تر این اثر از کجا آمده و چه چیزی باعث این اثر شده؟ هم در زندگی هدایت ( محتوا) هم در روش ها و سبک نوشتنش( تکنیک). و در آخر لذت بردم. از توصیف های جدید، از تصویرهای جدید. همه به اندازه، پیش برنده و متناسب با منجلاب داستان بود. این لذت را در بار دوم خوانش بردم. چون خودم را کشیده بودم بالای متن و درگیر محتوا نمیشدم. أصلا این کتاب ها را به افراد ناآشنا به تکنیک نویسندگی توصیه نمیکنم. چون بی اندازه فاسد و مضر است. ولی اگر می خواهید قلم دست بگیرید و بنویسید. باید از هدایت بخوانید! ______________________________________________ @Mamaa_do
بعد یک هفته برگشتم خانه. بچه‌ها را خواباندیم. محمدحسین برایم سوپ پخت. برای خودش هم مرغ در هواپز گذاشت و سالاد درست کرد. آیه چندبار بیدار شد و رفتم خواباندمش و بالاخره شام که آماده شد او هم خوابید. ولو شد روی زمین و گفت بیا تا باز یکی بیدار نشده بخوریم. گفتم آخر این جوری که نمی‌شود و رفتم سفره پهن کردم. سوپ را ریختم توی بشقاب. با ساندویچ مرغ آوردم سر سفره. سر غذا از هدایت گفتم. از زندگی او و تاثیری که روی نوشته‌هایش داشته. چیزهایی داشتم برای گفتن که محمدحسین خبر نداشت. گفت که همین‌ها شد یک اپیزود. دیشب تا صبح خواب هدایت را دیدم. خواب‌ها عمیق، سیاه و نامفهوم بود. اذیتم کرد. ساعت سه شب پریدم از خواب. داغ داغ شده بودم. فکر کردم تب کرده‌ام. آب یخ خوردم. رد خنکی از گلو تا معده‌ام را جا انداخت. فهمیدم که کار دارد درست پیش می‌رود. من درگیرش شده‌ام! ________________________________
______________________________________ می‌دونید نظر‌هایی که در شخصی برایم می‌فرستید و سوال می‌پرسید چقدر به من کمک میکنه و حالم رو خوب میکنه☺️🥹 حتما می‌دونید دیگه دم‌تون گرم❤️ ______________________________________
و این ترکیب به‌علاوه رخت‌کن‌بازنده‌ها برای مادرِ مریضی که مراقبِ مریض نشدن بچه‌هاست.👾 ___________________________________
هر گوشه‌ای که پسرها مشغولِ بازی باشند خودش را جا می‌کند. نگاهش به آن‌هاست و کارهایشان را تکرار می‌کند. دیروز امیرعباس مثل آیه شده بود. چهار دست و پا می‌رفت و استارتی می‌خندید. این لحظه‌ها تمام خستگی‌ها را فراموش می‌کنم. با من کاری ندارند و وقت کیف کردن است🎀. ___________________________________