مامادو♡
وای که چقدر غلامحسین ساعدی روی اعصابمه!😬 اصلا خوب نیست… اصلا و من بعد مجموعه داستان کوتاه ترس و لرز
کسی میدونه متعهد برای غلامحسین ساعدی یعنی چی؟😒📚
__________________________________
____________________________
سیمین دانشور، غلامحسین ساعدی و… جز انجمن نویسندگان بودند که بعد انقلاب به دیدن امام رفتن و بعدش سیمین از دیدار روایتهای خیلی خوبی داشته اما ساعدی نه!
_____________________
______________________________
هر چه جلوتر میروم علاقهام به سیمین دانشور بیشتر میشود…📚❤️
مجموعه داستان کوتاه انتخاب را بخوانید. چند داستان دارد با رگههای انقلابی که روحِ آدم را به پرواز در میآورد.
#معرفی_کتاب
___________________________
ساعدی یک مطب داشته جنوب شهر. بدون ویزیت و با دری همیشه باز. محل تجمع روشنفکران اون موقع هم بوده. جلال، شاملو و… همه آنجا گعده میگرفتن. از همین چند کلمه میشود فهمید درونمایه داستانهای ساعدی چی بوده.
راست غلامحسین ساعدی
چپ شاملو
#ساعدیخوانی
___________________________________
@Mamaa_do
ساعدی استاد توصیف صحنه است. توصیف ارتباط آدمها با هم نه صرفا شخصیت اصلی. همهی اینها وقتی ساعدی نمایشنامهنویس میشود درست کار میکند.
آیباکلاهآیبیکلا یک نمایشنامه است و خوب در آمده. دارم میخوانم و دوستش دارم.
#ساعدیخوانی
_________________________________
@Mamaa_do
جالبه آمار کانال از وقتی هدایتخوانی شروع کردم دارد کم میشود!😶🫥
حالا هم ساعدیخوانی و شروع ریزش مجدد!
#منباکیدارمحرفمیزنم😅
#البته ناگفته نماند که رفقا در خصوصی ترکاندهاند و اسکرینشات من خراب است که با شما سوالهای خوب آنها را شریک شوم👾
______________________________
«ساعدی، ناکام از انقلابی که کرد»
دارم فکر میکنم اگر جلال آن طور ناگهانی و مرموز نمرده بود و مانده بود و انقلاب را دیده بود سرنوشتش مثل غلامحسن ساعدی می شد یانه؟
این دو با هم رفیق بودند. ساعدی از جلال خط گرفته. خط فکری و سیاسی. هر دو زمانی در حزب توده بودند و بعد آمدند بیرون. هر دو نقد داشتن به وضعیت خراب اقتصادی و فرهنگی کشور. جلال رفت و ندید. اما ساعدی ماند و سال 53 ساواکی ها ریختند و گرفتنش و بردنش اوین. خودش می گوید که از دست و پا آویزانش کردند و هر چه شکنجه بوده نثارش کردند.دیدن حرف نمی زند به تخت بستنش. یک سال بیشتر نگهش داشتند و بعد ولش کردند. رفقای او میگویند بعد آن ساعدی دیگر ساعدی قبل نشد. فشرده و افسرده بود و عزمش جمع شد برای برکناری رژیم شاهنشاهی.
سفر زیاد میرفت. در سفر داستان مینوشت. با آدمهای همان آنجا و دغدغهشان. انگار سالهای سال با آنها زندگی کرده. ترسولرز و ایلخچی هم از دل همین سفرها درآمده. برای همین هم ساواک گرفتش. داشت فقر و بدبختی آدمها را در دل داستان نشان میداد. جلوتر به مجاهدین پیوست. 60 تومان پول جمع کرده بود و برای آنها آمبولانس خرید. شاه او را ممنوعالخروج کرد. چقدر رفتند و آمدند و از طریق سازمان قلم PEN برایش نامه فرستاد و دعوتنامه تا بالاخره توانست از کشور خارج شود و برود آمریکا و بعد رفت انگلیس و با شاملو نشریه ایرانشهر را راه انداخت و بعد برگشت به ایران و برای بهثمررسیدن این انقلاب خیلی تلاش کرد. او آگاه بود به وضعیت اسفناک ایران در زمان شاه. خودش میگوید که همهجا انقلابی شده بود و قضیه انقلاب تبدیل میشود به طوفان و یک کاتاستروف بود. در زمان انقلاب روزنامهنگاری میکرده در کیهان و اطلاعات و آیندگان و.. . بعد انقلاب از طرف انجمن نویسندگان میروند دیدار امام. سیمین دانشور هم بوده. از اینجا به بعد ساعدی تغییر میکند و با انقلابی که خودش به ثمر رسانده زاویه میگیرد و میبیند این چیزی که او میخواسته اتفاق نیفتاده. فکر میکنم همین خواستن آدم مشکل ماست. او تا قبل انقلاب برای مردم و مشکلات مردم انقلاب کرده بود و اما حالا خواست خودش را میآورد وسط. خواست او اسلام نبوده. او شخصاً با این مسئله مشکل داشته. از این که جمهوری اسلامی ایران باشد. همین او را زاویهدار میکند.
برخلاف سایر انقلابها رفراندوم برگزار میشود. از مردم میخواهند خودشان بیایند و به جمهوری اسلامی رأی بدهند آری یا خیر که 98 درصد مردم هم می آیند. اما او از همان موقع زاویه را بیشتر میکند و رفراندم برگزار کردن را استبداد دولت موقت میداند. به داستان های ساعدی فکر میکنم. از هدایت و جلال خیلی ضعیف تر است از منظر تکنیک. محتوا هم سیاه است و امید در آن گمرنگ. نقد اجتماعی و فرهنگی دارد. خرافات پوچ مردم را عریان میکند و زشتی آن را جلوی چشم ما می آورد. عین جلال.
از جلال هر چه بوده خواندم و حالا دارم از ساعدی میخوانم. قبلش با هدایت همین کار را کردم و الان میتوانم داستانهای این سه نفر را با هم مقایسه کنم. جدا از تکنیک و محتوا یک چیز در این سه مشترک است. «من!». «من» در هدایت هیچ است. هیچ منی وجود ندارد و آخر آن «من» خودش را کشته. در جلال هم «من» وجود ندارد و اما ساعدی. ساعدی اینطور نیست. یک منیت در او بوده که او از همان ابتدا زاویه گرفته. اینها را حدس میزنم. این مدت آثار نویسندهها را در دلزندگیشان خواندهام. این که چه سبک زندگی داشتند و چطور این آثار را خلق کردهاند مهم است. حالا که فکر میکنم میبینم اگر جلال بود مثل ساعدی نمیشد. ساعدی تا دید انقلاب به نفع امیال شخصی او نیست از ایران رفت. پناهنده شد. به قول خودش هر ماه میرفت و دست گدایی دراز میکرد و ماهانه پناهندگیاش را میگرفت. دوران درخشان نویسندگی او قبل انقلاب است. در پناهندگی هیچ اثر شاخصی ندارد. آخرش هم خودکشی نمیکند اما مثل داستان زندهبهگور هدایت، اسباب مردن را خودش فراهم میکند. چندین روز فقط مشروب میخورد و بعد تمام. بله مطمئنم جلال هیچوقت اینطور خودش را نمیکشت!
#غلامحسین_ساعدی
#جمهوری_اسلامی_ایران
______________________________________
@Mamaa_do
هدایت شده از مرکز اسناد انقلاب اسلامی
▪️دشمنی آمریکا از پیروزی انقلاب تا کنون
🔹مرور برخی دستورات اجرایی و اعلامیههای رؤسای جمهور آمریکا علیه ایران
▪️در این یادداشت، به مرور تاریخچهای مختصر از فرامین اجرایی و اعلامیههای رؤسای جمهور ایالات متحده آمریکا بر علیه ایران از پیروزی انقلاب اسلامی (1979) تا کنون(2025) پرداخته شدهاست.
https://irdc.ir/0002ad
این روزها به رفاقت که فکر میکنم یک نفر جلوتر از همه دست بلند میکند و بپر بپر میکند که من من. بین همه چشم میچرخانم و نگاه سرسری میکنم و میبینم بله خودش است.
او بهترین رفیقم بوده و هست. امروز برایش گل خریدم. بیست شاخه گل نرگس با کاغذ رنگی آبی. میدانستم خوشحال میشوم!
#روزمره_نویسی
_________________________________
@Mamaa_do
خانه در اختیار آنهاست. در تربیت بچهها چند خط قرمز دارم و جاهای دیگر سخت نمیگیرم. اینکه بتوانند فکر کنند. تصمیم بگیرند و اختیار داشته باشند. چه من باشم یا نباشم کار درست را انجام دهند. کار درست هم همانی است که خودم انجام میدهم و میبینند.
سه صفحه سفید در اختیار دارم که باید مراقب خطهایی که روی آنها کشیده میشود باشم!
#تجربهمادری
___________________________________
@Mamaa_do
هدایت شده از سِلوا
________
قسمت دوم
صدای خردشدن استخوانِ سینهِ جلال را لابهلایِ ولومِ مردانهِ وخشور میشنوم. خرچ خرچ. انگشتم میرود روی مثلث پخش و خفگی وخشور. باز خرچ خرچ. پدرسگ گور به گوری هیز. سگ را مشدد و با غیظ زمزمه میکنم. زنی در دلم، چاقوی آشپزخانه را پشت نلعبکی میکشد و دایرهوار تیز میکند. پزشک زن توی سرمان بخورد، متخصص درست و درمانتر پیدا نمیشد؟ عکسهایی سیاه و سفید توی سرم ردیف میشوند از دکترهای هندی خال به پیشانی. زیر لب میگویم زرشک. امکانات اگر کم نبود که دکترهای کم سواد هندی و پاکستانی زبان نفهم را واردات نمیکردند توی کشور و شهرهای کوچک. لابد نیمچه متخصص زنی هم اگر بوده مال از ما بهترون و دربار و الخ. یادم میرود به زن و شوهر توی مطب دکتر زنان. نزدیک در، به انتظار خروج بیمار نشسته بودم. حرف خانم دکتر را شنیدم که شکست اسپرم بالاست و تخمک ضعیف. زن که صدایش جوان بود و کمرمق پرسید "چیکارکنیم حالا؟" خانم دکتر گفت آی وی اف. نمیدانم در چشمان مرد چیزی دید یا سادگی ظاهر روستاییشان که دنباله حرفش را گرفت: "نگران نباشید. بیمه دارین دیگه. کلینیک بیمارستان امام دولتیه.اونجا براتون انجام میدم. توکل بخدا ایشاالله که جواب میگیرین." انگشت اشارهام کشیده میشود روی جلد کتابهای توی قفسه. به سفیدی کتابی ایستاده که میرسد مکث میکند. میکشمش جلو. "داستان رویانا" ست و روایت پژوهشگاهی که اولین نوزاد لقاح آزمایشگاهیاش سیمین نام گرفت؛ همنام با کوچهای که ساختمان کوچک رویان در آن واقع بود.
#روایتپیشرفت
#انقلاباسلامی
@selvaaa