eitaa logo
مامادو♡
125 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
بگو مرگ بر آمریکا ! مرگ بر آمریکا مرگ بر آمریکا _________________________________ @Mamaa_do
قبلا تو این موقعیت‌ها لبخند می‌زدم و از تو خودم را می‌خوردم و تا چند وقت با هوا حرف می‌زدم و جوابش را می‌دادم. حالا اما لبخند می‌زنم و می‌گویم: «هر بچه‌ای یه مدله، هر بچه‌ای یه جور سختی داره» وقت‌هایی که یک نفر می‌خواهد با گفتن بدی‌های بچه‌های دیگر اثبات کند که بچه‌های تو چقدر خوب هستند. مشکلی ندارند. کاری ندارد و در نهایت برو خداروشکر کن که آن‌طور نیستند! ___________________________________
هدایت شده از کلمات‌ِکال‌ِمن
. _دوستت دارم +قُل إِن كُنتُم تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونی يُحْبِبْكُمُ اللَّه . @siminpourmahmoud
عزادارن بیل هم تمام شد. از ساعدی داستان‌های مهمش را خواندم. بقیه نمایشنامه است و فیلم‌نامه. ساعدی بیشتر عمرش نمایشنامه نوشته تا داستان. داستان‌هایش هم مثل صحنه تئاتر است. پر شخصیت و پر دیالوگ! داستان را باید تا آخر بیای که تحول شخصیت را بفهمی. معمولا پایان‌بندی‌ها با نشانه و کدی که در طول داستان داده تمام می‌شود. شروع‌ها پر کشش نیست. با تصویر‌ و دیالوگ همراه است و طول می‌کشد تا بفهمی مسئله اصلی داستان چیست. این‌ها تفاوت عمده سبک ساعدی است با جلال و هدایت. روای داستان‌های ساعدی اکثرا سوم شخص است. اگر هم اول شخص باشد مثل تاتارخندان فرق زیادی با سوم شخص ندارد. چون ارتباط کمی با ذهنیات شخصیت می‌گیریم. از خودش و تصوراتش کم می‌گوید. انگار راوی باز هم دارد بقیه را تعریف می‌کند. آن هم نه تصورات خودش از بقیه. حرف‌های بقیه را دقیقا می‌گوید و فضای بین دیالوگ‌ها را توصیف می‌کند. ساعدی زندگی را هم همین‌طور می‌دیده. مثل صحنه تئاتر. با رفقایش که دور هم جمع می‌شدند تئاتر بازی می‌کردند. ساعدی قصه می‌بافته و به هر کس نقشی می‌داده. چند نشریه هم راه انداخته و این را وظیفه‌ی خودش می‌دانسته. در طول عمرش جز نوشتن کار دیگری نکرده. طبابت خوانده. طبیب هم بوده ولی از آن‌ها هم سوژه شخصیت می‌گرفته برای داستان. بعد هم که پناهنده شد به پاریس دیگر سراغ طب نرفت و فقط نوشت تا مرد! درون‌مایه تمام آثار ساعدی سیاه است. هیچ امیدی وجود ندارد. از آدمی با این زندگی و حال احوال بیشتر از این هم انتظار نمی‌رود. حقیقتا خسته شدم. توان تحلیل آثار ساعدی را مثل هدایت ندارم. البته که ساعدی اصلا فرم خاص و پیچیده‌ای مثل هدایت ندارد. فرم داستان‌هایش تکراری است و فقط درون‌مایه تفاوت پیدا می‌کند. البته داستان‌ها کوتاه‌های ساعدی ویژگی خاص داشت. مثل ترس‌ولرز یا عزاداران بیل. مجموعه‌ای از داستان کوتاه بود که شخصیت‌ها، مکان‌ها و زمان‌ها در تمام داستان‌ها یکسان بود. فقط هر داستان حول یک اتفاق خاص بود. اتفاق‌ها دنباله‌دار نبودند. در هر داستان کار جمع می‌شد. پس رمان نبود. ولی وقتی کل مجموعه داستان‌کوتاه را می‌خواندی به درکی واحد می‌رسیدی و انگار یک رمان خواندی. برای ساعدی تا اینجا بس است. بعدا که حوصله و توان داشتم باید نمایشنامه‌هایش را هم بخوانم. به خاطر درک فضای اجتماعی آن سال‌ها. فعلا نیاز به تنفس دارم. به یک داستان که روح‌ را گشاد کنذ و از این انبساط در بیاورد. شما پیشنهادی دارید؟😇 @Zahrakashanipour __________________________________ @Mamaa_do
حقیقتا جلال رو دوست دارم. چند شب پیش مستندی از او می‌دیدم که تکراری بود. ولی از درک عمیق این‌بارم کیف کردم. جلال، هدایت و ساعدی هر سه چیزی جز زندگی خودشان را ننوشته‌اند. این‌ را پسرخواهر جلال در مستند تایید کرد و گفت تمام شخصیت‌های داستان جلال از آدم‌های اطرافش بوده یا شخصیتی از خودش. مقاله‌هایش هم درک و شناخت او از فضای پیرامونش بوده. سفرنامه‌ها هم که عینا زیست او بوده. این‌ها چیزی را داشتند که همه‌ی ما داریم. زندگی را. ما هم داریم زندگی می‌کنیم. یک زندگی مخصوص به خودمان. پس چرا ما نمی‌توانیم بنویسیم ولی جلال و ساعدی و هدایت توانستند؟ دو جواب به ذهن خودم می‌رسد. ۱- من زندگی خودم را جدی نمی‌گیرم و فکر نمی‌کنم دارم کار مهمی می‌کنم ۲- من درک درستی از زندگی خودم ندارم. که علت دوم باعث علت اول است. و همه‌ی این‌ها در گرو عمیق شدن در تجربه‌ی زیسته‌مون است و هیچ راهی ندارد جز دیدن، درک کردن و تجربه کردن و بعد نوشتن و نوشتن و نوشتن….. این‌ها را گفتم که تبلیغ کارگروه تجربه‌گردی را کرده باشم. بیاین و تا روز جلسه‌ی تجربه‌گردی به زندگی خودمان فکر کنیم. کجای کار می‌لنگد؟ کجای تجربه‌زبسته‌ی خودمان باید عمیق شویم تا بتوانیم از آن بنویسیم؟ حیف زندگی ما نیست که ثبت نشود؟ من اینجا منتظر نظرات شما هستم @zahrakashanipour __________________________________ @Mamaa_do
سه روز است که دارم در سیر میکنم...! ____________________________________
بزرگ علوی یک ارزش دارد. بر اساس آن شخصیت خلق می‌کند. مانع بزرگ جلوی پایش می‌گذارد. او را از آن مانع رد می‌کند. قهرمان می‌سازد و آن ارزش را در دل ما ماندگار می‌کند. این فرم چشم‌هایش است. شاهکار بزرگ علوی. آن را وقتی ۴۹ ساله بوده نوشته. در سال ۱۳۳۱. استاد ماکان نقاش است و بسیار شبیه به خود بزرگ‌علوی. از لحاظ آرمان انقلابی و روحیه آزادی‌خواه و زنِ داستان بسیار عجیب است و گیرا. استاد را میگذارد در مقابل این زن، یا زن را می‌گذارد در مقابلش. او یک زن همه چیز تمام است که در مقابل استاد خرد می‌شود. زنی که با جلال و جمالش تنه‌ی تمام مردها را خرد کرده. چشمان این زن دست‌مایه داستان است تا خط داستانی را پی بگیرد و ما را دنبال خود بکشاند و حرفش را بزند. داستان دو گره دارد. که همان اول گفته می‌شود. گره ابتدایی پیدا کردن صاحب چشم‌‌هاست. چشم‌هایی که در نقاشی معروف استاد نگاه مرموزی دارد و راز زندگی اوست. بعد زن پیدا می‌شود و او با یک تک‌گویی طولانی راز چشم‌هایش را باز می‌کند و ما را به سمت حل گره دوم داستان می‌برد که راز فوت یا قتل استاد در کلات است. احساسات زن عمیق و بی‌پروا توصیف شده. این سطح از آگاهی یک مرد از احساسات و عواطف زنانه خیلی عجیب است! خیلی! کتاب روشن بود. در عین روایت تاریکی دوران استبداد رضاشاه. امید داشت، پیروزی داشت.در حالی که با مرگ و ناکامی تمام شد. قهرمانی داشت که تاریخ انقضا ندارد و می‌تواند در هر زمانی تکرار شود. این راز ماندگاری کتاب است. حالا نوبت بزرگ علوی است. می‌روم سراغش تا کمی از زندگی او سر دربیاورم و قصه‌‌ی او را پیدا کنم. ___________________
خورشید حوصله‌اش سر نمی‌رود؟ هر روز کار تکراری ؟ هر روز طلوع هر روز غروب! __________________________________
استاد جوان در جلسه مواجه با اثر هنری چند موسیقی از یک هنرمند را پخش کردند. خواستند نشان دهند که خواننده می‌تواند با تغییر فرم چه آثار متفاوتی درست کند. البته راحت نیست و به خلاقیت بالایی نیاز دارد. مثلا شجریان و نامجو استاد این تغییر فرم هستند. بعضی‌ها دائم خودشان را تکرار می‌کنند و تغییر در فرم ندارند. گفتند نویسنده هم همین‌طور است. می‌شود دائم خودش را تکرار کند یا در هر اثر باتوجه به فضای داستان و حال و احوال شخصیت یک فرم خاص را ارائه دهد. فکر کردم به تمام آثار نویسنده‌هایی که خوانده‌ام. ، هدایت، هدایت! استاد این کار است. در هر داستان یک فرم دارد. خودش را تکرار نمی‌کند. یا یک فرم خاص ارائه داده یا فرم‌های قبلی را تکمیل کرده. عجب نبوغی داشته در فرم! لعنت بهش! برای همین این همه اثر می‌گذارد و همه می‌گویند نه نه هدایت رو نخون حالت بد میشه! دلم می‌خواهد دوباره برگردم به هدایت و فرم هر داستان را بکشم و یاد بگیرم ولی آنقدر محتوا سیاه است که هرچه هم خودم را از محتوا جدا کنم و به فرم توجه کنم باز بی‌فایده است و حالم بد می‌شود. یا مثل چند ماه پیش باید انرژی زیادی بگذارم که می‌دانم دیگر در توانم نیست. به فکر می‌کنم. جلال در فرم خلاقیت بالایی داشته. داستان‌ها رو به رشد است و متفاوت اما مثل هدایت نیست. مثلا نون‌وقلم و از رنجی‌که‌می‌بریم نثر و فرم متفاوتی دارد ولی بقیه با هم شباهت‌های بیشتری دارند. هم که فقط خودش را کپی کرده. البته در داستان‌. در نمایشنامه‌هایش نمی‌دانم. خلاصه که من دست از سر این نویسنده‌ها برنمیدارم😅😎! ________________________________
آیه بیشتر از هر کس دیگری در دنیا، من را دوست دارد. نگاهش هر جا باشم دنبال من است. پسرها این‌طور نیستند و نبودند. برای آمدن پسرها خیلی انتظار کشیدم. برای نگه داشتن آن‌ها خیلی دعا کردم. زحمت زیادی هم داشتند. از nicu تا وقتی آمدند خانه و اصلا تا همین الان. ولی آیه ناگهانی آمد. وسط دریای متلاطم زندگی. مثل نشانه‌ای از طرف خدا. زحمتی هم نداشت و ندارد. از همین الان مونس و غم‌خوارم شده. مثل یک رفیق قدیمی که سال‌هاست می‌شناسمش. نمی‌خواهم بین بچه‌ها فرق بگذارم و حتی توی دلم یکی را بیشتر دوست داشته باشم. ولی دست خودم نیست. محبت دختر با پسر واقعا فرق دارد. رفتار من هم با آن‌ها متفاوت است. چون نیازهای متفاوتی دارند. قبول ندارم که دختر محبت می‌خواهد و پسر مسئولیت. هر دو باید مسئولیت بر عهده بگیرند و مستقل شوند. ولی دختر با محبت زنده است. این را پسرها هم باید یاد بگیرند! ________________________________ @Mamaa_do
علویِ بزرگ! ‎صبح خانم کمکی می‌آمد. عجله‌ای برای انجام کارها نداشتم. محمدحسین هم بیشتر ماند و صبحانه بچه‌ها را داد. خاگینه کاکائویی درست کردم. برای او هم فرنی و خودم فقط قهوه خوردم. او را راهی کردم و رفتم سراغ ایرپاد. یکی را گذاشتم توی گوش چپ و چمدان را پخش کردم. ‎نوبت علوی بود. به همان ترتیبی که برای بقیه نویسنده‌ها انجام دادم. ‎اول کتاب شاهکارش را گوش می‌دهم. بعد می‌روم از زندگی‌ نویسنده سردر می‌آورم و بعد آثار مهمش را به ترتیب سال لیست می‌کنم و از اول تا آخر گوش می‌دهم. این روش تا الان جواب داده. ‎چشم‌هایش را گوش دادم. مستندی از علوی دیدم. ‎در کانال‌های تلگرام گشتم و مقدمه چند کتاب را در موردش خواندم. با محمدحسین حرف زدم و دانسته‌ها را جمع‌بندی کردم. حالا باید به این ترتیب آثارش را گوش دهم. ‎مجموعه داستان کوتاه‌های چمدان،ورق‌پاره‌های زندان، گلیه‌مرد و میرزا و بعد رمان ۵۳ نفر. ‎خیلی‌ از این داستان‌ها را پراکنده خوانده‌ام و شیطان هی می‌آمد و می‌گفت «تو که خوندی قبلا ولش کن». ولی می‌دانم که اثر پشت هم خواندن کجا و آن پراکنده‌خوانی‌ها کجا! ‎داستان کوتاه چمدان که به میانه رسید، خانم کمکی‌ آمد. ادامه را با خیال راحت گوش دادم. دوبار. وسطش پسرها را خواب کردم. بعد رفتم آیه را بخوابانم. ‎داستان چمدان هم به خاطر «چشم‌هایش» بود! کلمه چشم‌هایش چندبار، در نقطه عطف مهمی تکرار شد. حالا بعد خواندن رمان «چشم‌هایش» میفهمم چطور علوی از داستان کوتاه چمدان رسیده به رمان چشم‌هایش! ‎مثل هدایت که از زنده‌به‌گور رسید به بوف کور! ‎اولین داستان کوتاه درون‌مایه رمان شاهکار اوست. شخصیت اصلی و زن معشوقه در داستان کوتاه چمدان شباهت فراوانی به استاد ماکان و فرنگیس در رمان چشم‌هایش داشتند. ولی در چمدان قهرمان را خرد کرد و در چشم‌هایم قهرمان ساخت. این پیشرفت خیلی خوبی برای علوی بوده. علوی برخلاف اطرافیانش مثل هدایت فقط سیاه‌نمایی نداشته. شخصیت‌هایش منفعل نیستند. اقدام می‌کنند. شکست می‌خورند یا پیروز می‌شوند. مثل خود علوی. او فعال سیاسی بوده. در حزب توده فعالیت زیادی می‌کرده. به عراق تبعید شده. طولانی‌مدت زندانی بوده. آخر مجبور شده برود برلین و در آنجا هم از دنیا رفته. آدم پر تلاشی بوده. زندگی کرده و همان طور که زندگی کرده نوشته. استاد جوان یک حرفی زدند که دائم آویزه گوشم است. «می‌خواهی داستان دینی بنویسی؟ باید زندگی‌ات دین‌مدارانه باشد. هر طور زندگی کنی همان‌طور هم می‌نویسی» این حرف استاد حالا به جانم نشسته. نویسنده‌های مهم و تاثیرگذار دقیقا همان‌طور که زیست کرده‌اند داستان نوشته‌اند. ایرپاد را درمی‌آورم. آیه خوابش برده. فکر می‌کنم به زندگی خودم. به روزگار خودم. من با این سبک زندگی برای این دوران زمانی چه می‌توانم بنویسم که موثر باشد؟ که جهت بدهد؟ ________________________________