هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
خانمها، آقایان!
این شما و این آغاز ثبت نام کارگاه رایگان
«هفته صفر نویسندگی خلاق» 🎉
در این هفته آموزشی، یک هفته کامل از دوره نویسندگی خلاق برگزار میشود.
یعنی شما با شرکت در این کارگاه،
روندهای زیر را تجربه خواهید کرد:
💻 جلسه آنلاین با استاد محمدرضا جوان آراسته
📚 دریافت محتوای آموزشی هفته صفر
📝 انجام تمرین
🖋 جلسه آنلاین نقد و بررسی تمرین توسط استادیارها
🔴 برای شرکت در این کارگاه،
فقط کافی است در پیوند زیر به طور رایگان
ثبت نام کنید:
🔗https://formafzar.com/form/xyss8
🔗https://formafzar.com/form/xyss8
#هفته_صفر
#نویسندگی_خلاق
| @mabnaschoole |
قهر بودیم. بچهها که مریض شدند مجبور شدم با او حرف بزنم. دو شب باهم تا صبح نخوابیدیم. بالای سر سه بچه تبدار بودیم. نصفهشب یکی میخوابید یکی بیدار میشد. تا آن را آرام میکردیم بعدی تبش بالا میرفت. بعد تا میخوابید آیه هر چه خورده بودبالا میآورد و دردش برای داروهایی بود که به زور داده بودیم. رگهایمغزم رو به انفجار بود. نوبتی چرت کوتاه میزدیم که چهل تکه میشد. ساعت ۴ همه چیز آرام شده بود. آیه تبش رفع شده بود و نمیخوابید. «دس دس» میگفت. دست میزد و میخندید. محمدحسین هم میخندید. فکر کردم چطور دارد میخندد. من میخواستم آیه را بندازم بیرون خانه و بخوابم. همین کار را هم کردم. آیه را دادم به او و پتو را دور سرم پیچاندم و خوابیدم. صبح که بیدار شدم یادم نبود که چرا قهر بودیم!
#روزمره_نویسی
___________________________________
@Mamaa_do
امروز رفتم مطب دکتر دندانپزشک. تا رسیدم پناه بردم به گرمای مطب. پشت سرهم و کمی بلند میگفتم« وای چقدر سرده وای یخ کردم»
به دو خانم نشسته روی صندلی نگاه میکردم. یکی سر ردیف صندلیها و دیگری انتهای آن نشسته بود. سرها پایین و توی گوشی. هر دوسرتاپا مشکی . یکی چادری و دیگری با کت کوتاه و شال . دستها رو جلوی دهانم گرفته بودم و ها میکردم و باز میگفتم. « عجب سرماییه» و فقط دو نگاه کوتاه از گوشی بلند شد و دوباره رفت پایین. نشستم روبهروی آنها. آمده بودم دندان عقلم را بکشم. کمی گرم شدم و زیپ کاپشن را دادم پایین. زنی تق تق کنان آمد توی سالن. هنوز داشت با منشی توی اتاق حرف میزد. آمد و نشست کنارم. مژههای کاشته شده، دماغ عملی، لب پروتز و دندان لمینیت توی ذوق زد. دامن کلوش چهارخانه طوسی و کت کوتاه مشکی داشت.روسری ساتن کوچکی گره زده بود زیر گلو. چادر پیچیده شده بود دور کمرش. داشت کرم خاصی را به منشی نشان میداد. که تازه از دبی به دستش رسیده. منشی صدایم زد رفتم داخل. تا خوابیدم دکتر نگاهی انداخت و آمپول را فرو کرد در انتهای فکم. یکی را خالی کرد و پشت سرش بعدی را آورد. درجا سمت چپ دهانم قفل شد و سنگین. بلند شدم. آمدم توی سالن. خانم چادری دم در اتاق دکتر چطمانتظار دخترش بود. رفتم و جای او نشستم. حالا خانم دامنی روبهرویم بود. داشت میگفت که خدا رحم کرده و مجبور نشدن از پوست ران پایش پیوند کنن و سوختگیشو درمان کنند. صورتم ورم کرده بود و حرف زدن سخت بود. طاقت نیاوردم و پرسیدم: «سوخته بودین؟ چه جوری؟»
تعریف کرد که رفته بودند ویلا و آبگرمکن میترکد و کل کمر به پایینش میسوزد و یک ماه بیمارستان بستری بوده و خدا خیلی رحم کرده که عفونت به خونش نرسیده. من هم سوخته بودم با ترکیدن زودپز. میفهمیدم چی میگفت. خانم کت کوتاه هم وارد صحبت شد. از عروسی گفت که شب عروسی سماور جوش ریخته روی او و چه مصیبتها داشته. وسط حرفهای او یاد چالش تجربهگردی افتادم. این همه توی خانه ماندن از من آدم درونگرایی ساخته. برای شروع صحبت با خانم دامنی راحت نبودم. اگر درد مشترک نداشتم قطعا صحبت نمیکردم. ادامه فیلمم را میدیدم و بیخیال آدمهای دور و اطرافم میشدم. من زهرای چهارسال پیش نیستم. حوصلهام کم شده. توان شلوغی ندارم. به جای حرف زدن با آدمهای مطب میخواهم کتاب گوش دهم یا فیلم ببینم. درحالی که قبلا دنبال چشمهای آدمها بودم تا خودم را در آن ببینم. ارتباط رو در رو و نزدیک. این تغییر را دوست ندارم. اجبار توی خانه ماندن را هم. ولی هم بچههایم را دوست دارم هم این سبک جدید زندگی را. سخت هم نمیگیرم. میدانم تناقض دارد. دوست داشتن اعتباریترین چیزی است که در دنیا شناختهام.
#روزمره_نویسی
_______________________________
@Mamaa_do
ولی من هنوز دست از رقابت برنداشتهام!
این همه درس خواندم و کار کردم که حالا توی خانه بنشینم و بچهداری کنم!
به جلال فکر میکنم.
در من هم یک زن شرقی سنتی و یک زن تجددخواه غربی در تقابل است.
زنی که دنبال استقلال مالی است، نه از پدرش پول میگرفته و نه حالا از همسرش پول میگیرد. در مخارج خانه مشارکت میکند و هر چه بخواهد خودش برای خودش میخرد. دنبال موقعیت اجتماعی است و میخواد کاری بکند که در جامعه اثرش را ببیند. حتی در حد همان محله کوچکی که شهرسازش بود.
در مقابل زنی در من مادر بودن را دوست دارد. همان جلسه دوم خواستگاری قبول کرده که بچه زیاد باشد و گفته این ارزش است و حضرت آقا هم تاکید کرده. همان جا هم گفته که نمیخواهد حسرت کاری را داشته باشد و به خاطر بچهها از خودش، درسش و کارش بزند و بعدا منتی روی سر بچههایش بگذارد.
ولی باز ته دلش مادری و خانهداری را هم دوست داشته و گفته اگر توی خانه هم بماند و بیرون نرود افسرده میشود و نمیتواند همان کارهای توی خانه را درست انجام دهد.
این زن دوست داشته در خانهاش روضه بگیرد. آدمها را جمع کند و رفتآمد داشته باشد.
ولی نمیدانسته با داشتن سه بچه کوچک نمیتواند هیچ کاری بکند و البته در این دوره و زمانه امکانش نیست.
الان دهه۶۰ نیست که بچهها بروند توی کوچه بازی کنند و همسایهها دور هم جمع شوند و مادرها دست تنها نباشند.
من دائم مراقب دعوای این دو زن درونم هستم. هر دوی اینها یک هدف مشترک دارند وگرنه تا الان همدیگر را تحمل نمیکردند و آن هم تربیت درست فرزندان است.
#تجربهیمادری
________________________
@Mamaa_do
سال ۱۴۰۳ هر ماه مریضی داشتیم.
هر ماه با سه بچه کوچک!
آخر سال است. من کم میشود که کم بیاروم. اینبار اما هیچی برایم نمانده!
خیلی خستهام. توان شنیدن هیچ گریهای ندارم. در آستانه بوسیدن و گذاشتن کنار همهچیز هستم. همه چیز که میگویم منظور خواندن، نوشتن، مادری یا اینها نیست. منظورم خودم است. خودم را ببوسم و بگذارم کنار. ول کنم. البته خیلی وقت است که ول کردهام اما نه به شدت زیاد. سخت نمیگیرم. اما حالا به مو رسیده. خودم را ول کنم دیگر هیچ چیز بند نمیشود به هم. همه چیز به هم میریزد.
راهکاری ندارم. نمیدانم سال بعد چه میشود. برای سال بعد هیچ برنامهای ندارم جز رها کردن ذهنم از فشار!
#هیچ
___________________________________
@Mamaa_do
مامادو♡
سال ۱۴۰۳ هر ماه مریضی داشتیم. هر ماه با سه بچه کوچک! آخر سال است. من کم میشود که کم بیاروم. اینبار
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
«آغاز ثبتنام ترم بهار نویسندگی خلاق»
🔻همراه با تخفیف ویژه در دو روز شروع ثبت نام
🔸با تدریس استاد محمدرضا جوان آراسته
🔸 ۱۱ هفته تمرین خلاقیت با بازیهای نوشتاری
🔸همراه با استادیار اختصاصی
♨️ ثبتنام و اطلاعات کامل مربوط به دوره:
🔗 https://mabnaschool.ir/product/creative-writing-01-1404/
#نویسندگی_خلاق
#از_خودت_بنویس
| @mabnaschoole |
هدایت شده از خادمان افتخاری خواهر
احمد دباغTahdir-Ahmad-dabagh-www.Ziaossalehin.ir-.Joze_.01.mp3
زمان:
حجم:
24.2M
تحدیر خوانی استاد احمد دباغ جزء ١
هدایت شده از آنِمن
@del3da4_6001424439118399629.mp3
زمان:
حجم:
3.4M
عزیز دلم
منم كودكي كه پروريدي،
منم ناداني كه دانا نمودي،
منم هراساني كه امانش دادي،
و گرسنه اي كه سيرش نمودي،
و تشنه اي كه سيرابش كردي،
گمراهی که هدایتش کردی
افتاده ای که بلندش کردی...
بازم بگم؟!...
#ابوحمزه
#سید_حسن_نصرالله💛
دو روز گوشی نداشتم. عجب تجربه خوبی بود. کمتر خسته شدم. بیشتر به کارهای خودم، بچهها و خانه رسیدم. حال روحی بهتری داشتم و توانستم سالی که گذشت رو مرور کنم و تصمیمی که همیشه میترسیدم را بگیرم.
فقط تبلت بود. به خاطر کندی و نداشتن امکانات کافی در حد ضرورت استفاده میکردم. این در حد ضرورت نکته اصلی کار بود. گوشی امکانات ارتباطی مختلفی در اختیارم میگذارد. اما من به همهی آنها نیاز ضروری ندارم. میآید و برایم نیاز میسازد. طوری که فکر نمیکنم دارم کار بیهودهای انجام میدهم. حالا که نبود فهمیدم چقدر الکی وقت تلف میکردم. وقتی که برایم حکم طلا را دارد.
حالا گوشی درست شده. فردا صبح که بلند شوم کار سخت خواهد بود. باید حواسم باشد دارم برای چه کاری سراغ گوشی میروم. همان کار را انجام دهم و بعد بگذارمش کنار. تا دوباره که ضرورت و نیازی پیدا شود. کار راحتی نیست. آدم دائم احساس عقب ماندن میکند. همین است که در فاصله زمانی کم و بدون هدف شبکههای اجتماعی را چک میکند.
یکبار دیگر هم این قرار را با خودم گذاشتم. در ساعتهای مشخص میرفتم و پیامها را چک میکردم. اولش خوب بود و حالم خیلی خوب شد. اما بعد مدتی دوباره رها شدم.
اینبار باید کاری کنم که این عادتِ استفاده ضروری با من بماند. حالا چطور را نمیدانم!
#روزمره_نویسی
__________________________________
@Mamaa_do
هدایت شده از خادمان افتخاری خواهر
احمد دباغTahdir-Ahmad-dabagh-www.Ziaossalehin.ir-.Joze_.02.mp3
زمان:
حجم:
24.2M
تحدیرخوانی استاد احمد دباغ جزء ٢