بلاخره موفق شدم. بچهها با کتاب رفیق شدند. امروز ۳ مدام را برداشتم و نشستم روی کاناپهی سه نفره. میدانستم تا کتاب به دست شوم میآیند سراغم و من باید کتابی شبیه به آنچه در دست دارم به آنها بدهم تا از کتاب خودم بگذرند. همین هم شد.
تا امیرعباس آمد مدام خواب جنگ را دادم دستش و گفتم بیا بشین پیشم. آمد و نشست. مدام دستش گرفت و ورق زد. نگران نبودم. از مرحلهی سخت ماجرا گذشتیم. دیگر کتابها را پاره نمیکنند. دوسال گذشت و من فقط کتاب صوتی گوش دادم. هر کتابی دستم بود پاره میشد . میدانستم طبیعی است. این پاره کردن به رفاقت میرسد. و بلاخره رسید. بینهایت غرق لذتم. مدام بین وسایل و اسباببازی هاست و نگران نیستم. حالا میتوانم کلمهها را ببینم و بخوانم. رفاقت جدیدتان مبارک پسرها❤️
#تجربهیمادری
______________________________
@Mamaa_do
هدایت شده از a. j 🇮🇷
موسی کلیم الله را توی جشنوارهٔ فجر دیدم. بزرگتر از آن است که بخواهم در موردش بنویسم ولو به تعریف.
اما یک چیزی از این فیلم مدت هاست من را گرفتار خود کرده.
جایی از فیلم به یوکابد وحی میشود:«که ای مادر موسی، او را به نیل بیانداز.»
مادر به تکاپو میوفتد تا راهی پیدا کند فرزند را به آب بسپارد. اما پدر موافق نیست! روزمرگیهای خود را دارد و آیه یأس میخواند که کدام عاقلی بچهاش را میاندازد توی رودخانه؟! از کجا معلوم وحی بوده باشد؟! اصلا تو را چه به وحی!
بالاخره سکوت مادر میشکند. میایستد و میگوید:«وحی گفت مادر موسی! مادر موسی منم!» که یعنی ««من»» تصمیم میگیرم...
میخواهم بگویم مادر موسی هم که باشی، پیامبر هم که بزایی باز یکی هست که فکر کند توهم زدی! خیال کند داری تند میروی و عاقلانه و منطقی رفتار نمیکنی!
وحی منزل هم شنیده باشی باز آدمهای دوروبرت میخواهند کمت ببینند و هزار انگ بچسبانند که اصلا تورا چه به این حرفها!
در نهایت هم توی مسیری که قرار میگیری دست انداز میشوند و ترمزت را میکشند!
اما انگار یکجا باید بایستی... هرچند آرام و زیرلب... هرچند فقط به زمزمه... اما با خودت تکرار کنی که مادر موسی من هستم!!!
این موقعیت برای توست... این کار تصمیم توست... این چهارچوبِ دنیایِ خاصِ توست... این رنگ مورد علاقهٔ تو، این کتاب و فیلم و نقاشی و... مخلص کلام؛ « تو مادرِ موسیِ زندگی خودت هستی!!!»
✍م رمضان خانی
#حتما_ببینید
#موسی_کلیم_الله
#محدودیت_سنی_دارد
نظرات شما 👇
https://daigo.ir/secret/7243141739
هدایت شده از خادمان افتخاری خواهر
Tahdir-Ahmad-dabagh-www.Ziaossalehin.ir-.Joze_.07.mp3
زمان:
حجم:
26.9M
تحدیر خوانی استاد احمد دباغ جزء۷
مامادو♡
کلمهای برای توصیف این حس نمیبینم. فعلا غرق در احساسم.🦋 #هیچ ________________________ @Mamaa_do
البته این روش بقیه دیوارها رو نجات نداد. ولی فرصت خوبی برای تخلیه انرژی بچهها بود. دیگه بعد اون مدت خیلی درگیر خط کشیدن روی دیوار نیستن.
اون کفش هم برای خونه است😂. از اونجایی که من همش توی خونم و اکثرا سرپا. به جای دمپایی کفش طبی توی خونه میپوشم. با این روش درد پاشنهی پام خوب شد.،👍
هدایت شده از خادمان افتخاری خواهر
احمد دباغTahdir-Ahmad-dabagh-www.Ziaossalehin.ir-.Joze_.08.mp3
زمان:
حجم:
25.4M
تحدیر خوانی استاد احمد دباغ جزء ۸
من با عکس حرف میزنم این چند روز با این گوشی انگار زبان ندارم. تفاوت کیفیت دو گوشی باعث شد زندگی را متفاوت ببینم. آن گوشی بدون هیچ زحمتی در کنترل نور و رنگ صرفا با یک قاببندی درست عکس خوبی به من میداد. اما این گوشی را خودم دستی باید تنظیم کنم و آخر چیزی نمیشود که دلم میخواهد.
حالا لنز چشمم را تقویت کردهام. به جزییات اطراف و احوالات بچهها دقت میکنم. با چشم عکس میگیرم. میبرم در تاریکخانه وجودم. ظاهرش میکنم. با کلمات نشان خودم میدهم. کلمات هر کدام تکهای از وجودم را دارند و چیز جدیدی از آن تاریکخانه را روشن میکنند. این کار را باید تکرار کنم. دقیق تجربههای زندگی و اثر آن بر خودم را ببینم. از آن بنویسم. وجود تاریک و ناآشنایم را روشن کنم و خودم را بشناسم.
#تجربهگردی
_______________________________
@Mamaa_do