هدایت شده از خادمان افتخاری خواهر
احمد دباغTahdir-Ahmad-dabagh-www.Ziaossalehin.ir-.Joze_.21.mp3
زمان:
حجم:
26.3M
تحدیر خوانی استاد احمد دباغ جزء۲۱
هدایت شده از خادمان افتخاری خواهر
احمد دباغTahdir-Ahmad-dabagh-www.Ziaossalehin.ir-.Joze_.22.mp3
زمان:
حجم:
26.4M
تحدیر خوانی استاد احمد دباغ جزء۲۲
اولین کتاب ۰۴
انشالله امسال ۴۰ کتاب میخوانم.
دارم فکر میکنم برای توضیح کتاب پادکست ضبط کنم یا فیلم. اینطور راحتتر توضیح میدهم و سریعتر. اما نمیدانم برای شما کدام بهتر است.
خواندن؟
شنیدن؟
یا دیدن؟
#یک_از_چهل
_________________________________
@Mamaa_do
هدایت شده از خادمان افتخاری خواهر
احمد دباغTahdir-Ahmad-dabagh-www.Ziaossalehin.ir-.Joze_.23.mp3
زمان:
حجم:
28.4M
تحدیر خوانی استاد احمد دباغ جزء۲۳
چند کتاب از پارسال مانده که خواندهام و مروری ننوشتهام
اصلا تعداد خواندیهای پارسال از دستم در رفت. بند تعداد نبودم. بند نویسنده بودم و هر چه داشت. قرار پارسالم بیست کتاب بود که تا نیمهی سال تیک خورد. خواندن هم فقط مهم نبود. فهمیدن آن آدم و مدل نوشتنش هم برایم مهم بود. میخواستم سبک نوشتن هر نویسندهای دستم بیاید. پارسال روی نویسندههای قبل انقلاب تمرکز کردم. تمام هم نشدن. ولی کافیست. درون مایه و سبکها دستم آمده. دیگر نویسندههای فقط برایم یک اسم نیستن. نسبت به هر کدام حس دارم. شکل داستانهایشان را میتوانم بکشم. مثلاً غلامحسین ساعدی استاد کدگذاری در داستان است. غیرمستقیم حرف زدن. نگو و نشان دادن. این تکنیک در او به مرور زمان بهتر شده. او روانشناس است و آدمهای داستانش را خوب میشناسد. استاد دیالوگنویسی است. حرف دهن آدمهای داستان نمیگذارد. آدمهای داستان هم کم نیستن. ولی هر کدام خاص و منحصر به فرد هستند. به واسطهی لحنهای مناسبی که دارند. شب نشینی با شکوه هم همینطور بود. سال ۱۳۳۹ داستان را نوشته. یک درونمایه دارد و ۱۲ داستانکوتاه از دلش درآورده. خواسته زندگی کارمندی را بزند. در هر داستان از منظری این کار را کرده. آخر ۱۲ داستان با خودت میگویی کارمندها چه آدمهای احمقی هستند. همه را هم با کدگذاری تمام کرده. دقیقا در جمله یا پاراگراف آخر. به همین خاطر داستان با یک کشف تمام میشود که تلنگر خوبی برای خواننده است.
شب نشینی باشکوه را خیلی دوست داشتم و توصیهاش میکنم.
#ساعدیخوانی
از پارسال
____________________________
@Mamaa_do
داستانکوتاههای ساعدی ۲مدل دارد:
۱ـ یک درونمایه دارد. در کل داستانها مشترک است و هر بار از منظری به آن نگاه کرده. مثل شبنشینی باشکوه.
۲. چند مجموعه داستان کوتاه دارد که وقتی کنار هم قرار میگیرد یک مفهوم را منتقل میکنند. انگار یک رمان است مثل عزاداران بیل.
#ساعدیخوانی
از پارسال
________________________
@Mamaa_do
روز اول عید باید خانهی مامانجون بود. چای را در فنجان گلسرخی خورد. کلوچه و پشمک را لقمه کرد بین انگشتان دست و یکجا برد سمت دهان و پشت سرش چای هل و زعفران را سرکشید. تخم کدو خورد با پسته. به قربان و صدقههای مامان جون دل داد و بقبقو کبوترها. بوی نم تارمی بپیچد و آقاجون رو به مامان بگوید که «آقا ول کن اون حیاطو تمیزه». مامان شلنگ آبی را بکشد دنبال خودش. شصتش را محکمتر جلوی آب بگیرد. آب را هل بدهد سمت حوض بزرگ وسط حیاط. آبها پشت سر هم بزنند تا برسند به راهآب پایین حوض. در اتاق ۵دری را کامل باز کنیم. سفره بیندازیم از سر اتاق تا ته تارمی. بوی قرمهسبزی بپیچد و پلویزعفرانی. بعد بوی کاهو و گوجه و خیار. صدای قاشق چنگال و بشقاب از حرفها بیشتر بشود و همه جمع شوند دور سفره. چند شب است پشت سرهم خواب همین مهمانی را میبینم. در خواب دارم از همه پذیرایی میکنم و خوشحالم. کاش در همان خواب میماندم. دلم چای در فنجان گلسرخی میخواهد!
#بهارنویسی
__________________________________
@Mamaa_do
هدایت شده از خادمان افتخاری خواهر
احمد دباغTahdir-Ahmad-dabagh-www.Ziaossalehin.ir-.Joze_.24.mp3
زمان:
حجم:
25.1M
تحدیر خوانی استاد احمد دباغ جزء۲۴
هدایت شده از چمرانی ها | مدرسه ای برای معلمان
🔴دعوت به همکاری در مجموعه چمران
✅فرقی نمیکنه خانم باشی یا آقا
اگه متولد سال ۱۳۷۷ به بعد هستی
مذهبی و انقلابی هستی
فعال، خودجوش، خلاق، باانگیزه و اهل یادگیری هستی☺️
و از همه مهم تر
معلم بودن و انجام فعالیت با بچه هارو دوست داری😍
دعوتت میکنم برای چمرانی شدن😉👇🏻
https://chamraniha.com/recruitment/
#دعوت_به_همکاری
#معلمی
@chamran_family
مامادو♡
🔴دعوت به همکاری در مجموعه چمران ✅فرقی نمیکنه خانم باشی یا آقا اگه متولد سال ۱۳۷۷ به بعد هستی مذهبی
نفر اول این مجموعه یک روحانی است. قدش بلند است. صورت کشیده دارد و لاغر. چهره سفید دارد و همیشه خندان.
سال۹۳ یا ۹۴ بود. توی دانشکده مردی با لباس روحانی سفید و عبای آبی دیدیم. مثل ستارهای در شب سیاه چشمک میزد. توجه همه را جلب کرده بود. آخر یک روحانی در پردیسهنرهای زیبا چه میخواست؟
هیج جایی هم نبود. بسیج و نهاد رهبری را میگویم. سرش توی کار خودش بود. میرفت آخر کلوناد. سمت دانشکدهی گرافیک و تئاتر. ما نفهمیدیم او چه کاره است تا اردوی مشهدِ بسیج. بهمن ماه بود. بین دو تعطیلات. ما خودمان ۴نفر بودیم. چهار چادری توی چشم دانشکده که دو نفرشان دوقلو بودن و دونفر دیگه خیلی شبیه به هم.
کوپه قطار ۶نفره بود. دونفر دیگر آمدند توی کوپهی ما. یکی از آنها هلن بود. ترک بود و زیبا. موهای بلندی داشت که برای اولین بار بافت مو را او یادمان داد. توی حسینیه در کل سفر مشغول موهایش بود. تئاتر عروسکی میخواند. توی قطار ثنا قل کوچکتر او را به حرف کشید. صدایش به زور در میآمد. میگفت افسرده شده. هم اوضاع خانوادهاش بهم ریخته هم کارش. میگفت کار ندارند. مگر مهدکودکها که بروند و نمایش برای بچهها بازی کنند. میگفت یکی از همکلاسیهایش این کار را میکند. میرود مهدکودکها و برایش فرق نمیکند کجا باشد. هلن میگفت برای او فرق میکند و هرجایی نمیرود. باید پول و موقعیتش خوب باشد.
همکلاسیاش همان آقای عبا آبی بود. همین نفر اول مجموعه چمرانیها !
#روزمره_نویسی
#همیشهپاییکروحانیدرمیاناست
______________________________
@Mamaa_do
دومین کتاب ۰۴
این را کنار هفت روایت خصوصی از زندگی امامموسی صدر خواندم. محمدباقر صدر پسرعموی امام موسیصدر و شوهر خواهر اوست. تازه دارم از خانواده صدر سردر میآورم.
کتاب میتواند یک مرجع باشد. برای داستان، روایت و هر چیزی که نیاز به ارجاع داشته باشد. هر فصل یک مبحث درس داده شده. متن سنگین است و روان. روان از منظر زبان و سنگین از منظر محتوا.
محمدباقر صدر دین را نظاممند ارائه میدهد. در چارچوب منطقی و درست. مثل ریاضیات با الگویی ثابت. این را خیلی دوست دارم. کتاب جوری نیست که بگذارمش کنار و بگویم تمام شد. تازه داستان شروع شده و تازه متن کتاب تمام شده. مانده تا عمق آن را لمس کنم.
#دو_از_چهل
#معرفی_کتاب
_______________________________
@Mamaa_do
سر آخرین روایت امام موسی صدر را کنار خودم دیدم.
به بچهها صبحانه میدادم. #هفت_روایت_خصوصی را گوش میدادم. هر سه روبه رویم نشسته بودند. پسرها روی زمین و آِیه روی صندلی غذا. قاشق را بردم سمت دهان آِیه. زبان آورد بیرون و صورتش را برگرداند. پسرها هم بلند شدند. هر سه که سیر شدند. ام غیاث داشت از آخرین سحری که امام موسی صدر پیش آنها بود میگفت. نگران بود. رفته پیش امام. پرسیده که به دیدار به چه کسی میروند؟ امام هم خندیده و گفته خیر است. امام غمگین بوده و ام غیاث فکر میکرده این بهخاطر تنهایی او در بیروت است. خانوادهاش فرانسه بودند. همسرش پری خانم در آنجا بستری بوده. آن روز سحر25 رمضان بوده و غروبش امام رفته سفر. به تاریخ امروز فکر میکنم. 25 رمضان است. صورتم جمع میشود. پسرها بلند شدند و رفتند سراغ بازی. امام موسی صدر رفت سفر. رفت لیبی و دیگر برنگشت و گم شده!
گریه را پهن کردم روی صورتم. ام غیاث گفت دوست خانوادگی امام موسی صدر بوده. روایت او ، روایت دختر خواهر امام موسی صدر و ملیحه دختر کوچک امام بهترین روایت بود. از باب گفتن جزییات فراوان. رفتارهایی کاملا خصوصی از امام را تعریف میکردند.
من با حرفهای ام غیاث می توانستم نسبتی پیدا کنم. یکبار همسرش زنگ زده و گفته: « غذا در خانه چه داریم؟» و بعد آن امام آمده. ام غیاث مرید او شده. امام که به بیروت میرفته در خانه آنها اتاقی داشته. ام غیاث برای امام و مهمان هایش غذا میپخته. کاری میکرده که امام راحت باشد و امام هم قدردان بوده. برای او جبران می کرده. از او تشکر میکرده. او را با خواهرش رباب برده حج. دلم میلرزید وقتی ام غیاث از لذت سختی که برای امام کشیده بود میگفت. برای تشکری که امام از او میکرده. دلم خواست کاری بکنم.
بقیه روایتها کلیات بود و دلم را نلرزانده بود. میخواهم هر کدام را جدا جدا تحلیل کنم. فکر کنم حبیبه جعفریان چطور به این متن رسیده. حالا که اینطور امام موسی خودش اول سال آمده. کنار نشسته و رزقم شده. میگویم خودش چون من اصلا برنامهاش را نداشتم. میخواستم مثل پارسال آدممحور و نویسنده محور پیش بروم اما نمیدانستم با کی و چطور؟
یادم نیست داشتم چه چیزی در نوار جستجو میکردم که این ۷روایت خصوصی از امام صدر آمد. حال روحی خوبی نداشتم و میخواستم خودم را بندازم در کار جدید. شروعش کردم. بهترین قسمت کتاب همان صحبتهای مقدماتی حبیبه بود. جایی خودش را قاطی روایت کرده. گفته چطور ناگهانی امام موسی صدر را گذاشتهاند جلوی او. درحالی که قبلش فقط یک کتاب شصت صفحهای از مصطفی چمران داشته و ۲۴ ساله بوده. سنگینی این کار روی قلب من هم نشست. کار جذاب و سنگینی بوده. غبطه خوردم به حبیبه. سال ۸۷ یکبار کار ناتمام مانده و سال ۹۳ بلاخره رفته لبنان. یک ماه آنجا بوده. با خانواده و نزدیکان صدر دیدار کرده. در طول گوش دادن کتاب با خودم میگفتم کاش به جای هفت روایت جدا از زبان آدمها با روایت اول شخص و سوم شخص از زبان خودش نوشته بود. کل یک ماه را روایت کرده بوده. تحول خودش را نشانمان داده بود. اینکه چطور آن آدم خوشتیپ چشم سبز که همیشه دوستش داشته و حتی یادش نمیآمده عکسش را کجا دیده و او را با محمدباقر صدر که شهید شده اشتباه میگرفته. آنقدر آشنا و نزدیک شده.
امیرعباس میآید توی صورتم. اشکم را دیده. میخندد و دست میکشد به اشکها. میخندم. نمی داند خوشحالم یا ناراحت. بغلش میکنم. به بیبی فکر میکنم. به کارهایی که برای بچههایش میکرده. آرزو میکنم کاش منم پسری نزدیک به امام موسی صدر تربیت کنم.
#خانواده_صدر
#جستار_شخصی
#سه_از_چهل
#معرفی_کتاب
___________________________
@Mamaa_do