و من امروز بعد چند شب بیخوابی پر از انرژی بودم. تجربه جدیدی بدست آوردم. برگشتم به بهار ۱۴۰۱. وقتی جلسه سوم خلاق بودم. داشتم برای دکترا انتخاب رشته میکردم و همزمان از روی دست زویا پیرزاد رونویسی میکردم. استاد گفته بود نویسندگی را بگذارید مرکز زندگیتان و من آن موقع در بحران سختی بودم که میخواهم چه کنم؟
امروز از زهرای سهسال پیش گفتم و اینکه چطور رسیدم به این نقطه. این مواجه با گذر زمان عجیب بود. چقدر من عوض شدهام!
#هیچ
_________________________
@Mamaa_do
دور به آخر رسيد و عمر به پايان
شوق تو ساكن نگشت و مهرِ تو زائل
گر تو برانى، كسَم شفيع نباشد
"ره به تو دانم، دگر به هيچ وسائل "
باكه نگفتم حكايت غم عشقت؟
اين همه گفتیم و حل نگشت مسائل
سعدى از اين پس نه عاقلست ونه هشيار
عشق بچربید بر فنون فضائل
#سعدی
چند وقت است که دارم مستمر سعدی گوش میدهم و حالا که دارد اردیبهشت میآید جوری دیگر دلم شیراز میخواهد!
______________________________
@Mamaa_do
خودم را که بخواهم خیلی تحویل بگیرم این کار را میکنم. فنجان لتهخوری را برمیدارم. دو تیپک چای نادری در آن میاندارم و تا لبهی فنجان آبجوش میریزم. حلوا درست میکنم با کره و زعفران. در ریختن شکر و گلاب و هل دقت نمیکنم. بعد لپتاپ را میآورم و دل میسپارم به کلمههایم. دیگر نمیفهمم کی چای را خوردم کی حلوا را. کلمات را میشکافم. جملات بهتری میسازم. تا حرفهایم به جانم بنشیند و مثل چای گرمم کند و در آغوشم بگیرد.
پروژهای را تمام کردم. بچهها خواب بودند و اینطور خودم را تحویل گرفتم. لپتاپ را باز کردم. متنم را آوردم که دوباره بخوانم و کیف کنم. اما حالم بد شد. متن اینبار اصلا خوب نبود. عجیب بود. حتی نمیتوانستم بازنویسی کنم. کل کار به نظرم سطحی بود و کم مایه. فایل را بستم. کلماتش خراش میانداخت رویم. صفحه سفیدی را آوردم ۲۰۰ کلمهای بی هدف نوشتم که بچهها بیدار شدند. لپتاپ را گذاشتم بالای کتابخانه. نگران پروژه نبودم. فقط میخواستم با بچهها خوش باشم. کتاب خواندیم، بازی کردیم، غذا خوردیم. کیف کردیم. هیچی بیشتر از بچهها اهمیت ندارد!
نه پروژهای، نه داستانی!
#جستار_شخصی
________________________________
@Mamaa_do
کتاب لنگرگاهی در شن روان این چیزها را نداشت. تمامش نمیکنم و دیگر سراغش نمیروم. در آن نشانهای از زندگی نبود.....
#معرفی_کتاب
#سوگ
#نشر_اطراف
چهار از چهل
____________________________
@Mamaa_do
مامادو♡
کتاب لنگرگاهی در شن روان این چیزها را نداشت. تمامش نمیکنم و دیگر سراغش نمیروم. در آن نشانهای از ز
__
مروری بر «لنگرگاهی در شن روان»
کتاب را رها میکنم. درد دارد. 6 روایت است از مواجه با سوگ. سه تا را گوش دادم. اولی، دومی و آخری. بقیه را نمیخواهم. این مدل من است. وقتی از اولی و دومی خوشم نیاید میروم سراغ آخری. پشیمان میشوم. از بقیه سیاهتر است. درحالی که مرگ برای من سفید است. کنار زندگی نه در مقابلش.اسمش «قصهی بیوه زن» بود. سه فصل داشت. فصل یک و سه را گوش دادم . آن هم نصفه و نیمه. چاقو میانداخت بیخ گلویم. کتاب التیام نداشت. امید نداشت. برای روزهای اولی که عزیزی از دست دادهای و احتیاج به همدلی داری مناسب است. که البته پیشنهاد من برای آن روزها کتاب «مُسَکّنُ الفُؤاد عِنْدَ فَقْدِ الْأحبّة وَ الْأولاد» از شهید ثانی است. روایتهایی بود از داغ عزیز وقتی داری داخل آن ذوب میشوی.
من سوگ را طور دیگری میدیدم و البته میبینم. فکر میکردم سوگ سه ماه است و بعد تمام میشود و باید برگردی به زندگی. این را مشاورم گفت. وقتی نشسته بودم روبهرویش. روسری رنگی سر کرده بودم. منقبض بودم. صاف به صندلی تکیه دادهبودم. نگاهم را از او میگرفتم و به افقی دور خیره میشدم. میگفتم میخواهم محکم باشد. دربرابر این غم بایستم. من راضی هستم به رضای خدا و موظفم به انجام وظیفه. وظیفهام آن روزها زندگی کردن بود. کم نیاوردن بود. ناامیدنشدن بود. خواستم راهی نشانم دهد تا نشکنم. نگاهش نرم بود و مهربان. گفت تو خودت را محکم نگه داشتی و در رودخانهای خروشان ایستادهای. هر لحظه سنگهای بزرگ و کوچکی می آید و تو را پرت میکند این طرف و آن طرف. باید از رودخانه بیایی بیرون. از بالا به این سنگها نگاه کنی و ردشان کنی. گفت باید بروی و مواجه شوی. با تمام جاهایی که قبلا با هم میرفتید. با تمام کارهایی که با هم میکردید. ببینی نیست و زندگی ادامه دارد. ببینی نیست و باید زندگی کنی. گریه کنی. داد بزنی و ببینی نیست. من همهی این کارها را کردم.
وقتی دو ماه و 27 روز گذشته بود. از اتاق آمدم بیرون. اولین مشاوری که بعد دو هفته رفته بودم گفته بود حق داری هیچ کاری نکنی و این تا 3 ماه طبیعی است. این که کاری طبیعی باشد برای من خیلی مهم بود. میگفت سوگ ناگهانی سه ماه وقت میخواهد تا بگذرد. میگفت بعد آن ما انتظار داریم تو برگردی به زندگی. این که بقیه چه انتظاری هم دارند مهم بود. میخواستم در مقابل بقیه نشکنم. محکم باشم. من دو ماه 27 روز فیلم دیدم. روی تختم میخوابیدم. از صبح تا شب. سفر هم رفتم. دو بار به مشهد و نجف و کربلا. آشپزی هم کردم. با خادمهای جمکران و با رفقایی تازه که زهرای سابق را نمیشناختند.
اما بعدش که از اتاق آمدم بیرون فکر کردم دوران سوگ من تمام شده. باید بلند شوم. به زندگی برگردم. حق ندارم کم بیاورم. روی مبل قهوهای هال نشستم. به بابا گفتم میخواهم برگردم سرکار. آن موقع که این اتفاق افتاد. وسط زندگی بودم. سال سوم ارشد بودم. پایان نامهام را مینوشتم. بابا روی زمین نشسته بود. خندید. بلند شد و بغلم کرد. گفت ناهار چه میخوری؟ آن روز ناهار را با هم بیرون خوردیم. بابا اگر نبود من بلند نمیشدم. چندجا زنگ زد. مدیر سابقم با من تماس گرفت و قرار شد برای کار جدید بروم مصاحبه.
قبلش پیش همین مشاور رفتم. او گفت باید تنها بروی تهران. پدر و مادرم نگران بودند. اما او مطمئن بود و منم هر کاری که او میگفت میکردم. چون قول داده بود قوی میشوم. کاری که میگفت سخت بود و من مرد همین راه بودم. کل مسیر تا تهران را گریه کردم. از نگاه زیر چشمی بغل دستی و نگاه تیز جلویی از وسط دو صندلی نترسیدم. حق داشتم. با خودم داستانهایی که خوانده بودم را مرور میکردم. داستان زندگی شهدا . همه تا همین جا روایت شده بود. تا همین قبل سوار شدن به اتوبوس. این که زندگی عاشقانهای داشتند. هر دو کنار هم تلاش کردند. زندگی را ساختند تا اینکه مرد رفت و نیامد. شهید شد. کتاب تا کمی بعد شهادت را هم میگفت. نهایت تا همان سه ماه بعدش را. اما نمیگفت بعدش باید چطور بلند شد. نمیگفت آن زن بعد رفتن آن مرد چطور زندگی کرده. سرم به شیشه اتوبوس بود. خودم را در آن می دیدم. چقدر نمیشناختمش. من بلد نبودم چطور از سوگ بیایم بیرون. فکر میکردم باید کتابی باشد و همین را بنویسد. اینکه آن زن بعد شهادت همسرش چطور بلند شد و زندگی کرد. کتاب لنگرگاهی در شنهای روان این چیزها را نداشت. تمامش نمیکنم و دیگر سراغش نمیروم. در آن نشانهای از زندگی نبود.
#معرفی_کتاب
#سوگ
#چهار_از_چهل
________________________
@Mamaa_do
هدایت شده از خاتون 🌺🍃
...
بوشهر تنها یک کوچه نیست
شروعش سال ۹۶ بود.
احسان عبدیپور و محسن شریفیان ایستادند تا پا بگیرد.
شریفیان را خیلی نمیشناسم؛ اما
احسان عبدیپور، استادتمام روایت. هنوز که هنوز است بعد از بارها خواندن روایت "پاتیلها را لَت میزنم" باز اشتیاق خواندنش را دارم؛ پُر است از دادههای مردمشناسی دربارهی محرم در کوچهپسکوچههای بوشهر.
حالا همین استادتمام روایت، یک لنگه پا ایستاده پای ماندگارکردن خوانندگی و نوازندگی محلی. کجا؟!
بوشهر. فستیوال کوچه.
بد است؟!
نه. عالی است.
موضوع، جذاب. هدف، خوب. اسم، گیرا.
فرهنگ این مرزوبوم است که میخواهد مستند شود و ماندگار.
دوسه سالی که برگزار شد، کرونا آمد و فستیوال تعطیل. بعد از کرونا دوباره جان گرفت. کی؟!
بعد از ماجراهای زن، زندگی، آزادی.
از همهجای ایران ثبتنام کردند.
صدای مردم محلی درآمد.
بعد از هر اجرا توی کوچهپسکوچههای شهر رقص مختلط زن و مرد، کارناوالهای کوچهبهکوچه و کشفحجاب و شُرب خَمر.
دوسه روز پیش خانم نادره رضایی، معاون امور هنری ارشاد خبر داد که فستیوال امسال لغو شده. بدون اینکه هدف فستیوال را بگوید و دلیل لغوش را.
نقدها شروع شد.
یکی به حاکمیت تاخت که مخالف شادی است؛
یکی به عبدیپور و شریفیان که مدیریت نکردند؛
یکی دلش سوخته بود برای جوانان که مجبورند بروند امارات برقصند؛
یکی فریاد میزد با بگیروببند نمیشود.
یکی به حزباللهیها فحش میداد که مخالف فرهنگ ایرانیاند و... .
کسی هم به این کاری نداشت که فستیوال کوچه، کار فرهنگی است؛ نه ابتذال فرهنگی.
کسی به شرکتکنندگان نگفت، اولین قدم برای شرکت در یک برنامهی فرهنگی، احترام به فرهنگ آن محل است. احترام به لباس و پوشش و آداب و رسوم آن محل.
خلاصه قانون که نباشد یا باشد و اجرا نشود، همه انگار مقصر میشوند اِلا دزد.
یک روز بعد هم خبر رسید لغو، ملغی شده و فستیوال برگزار میشود.
نه خانی رفته و نه خانی آمده. فقط یک عده خودزنی کردند و حالا هم دنبال دیه هستند و مثل همیشه فحشش را حکومت و عوامل برگزاری و حزباللهیها خوردند.
✍ جناب یاس
#قانون_حمایتازخانواده
#حجاب_و_عفاف
@khatooonjan
🪴ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خاتون، خانهی روایتهای مردمی است از قانون حمایت از خانواده...
با ما همراه باشید.👇🏻
https://eitaa.com/khatooonjan
- تو چه جوری می رسی کتاب بخونی؟
- با نوار!
پارسال همین روزها خانم عطارزاده خبر دادند. اینکه نوار تخفیف ۷۰ درصدی گذاشته و بهترین فرصت برای خرید اشتراک سالانه است.
خریدمش و ۲۰ روز مانده که یک سال بشود. کتابی نبوده که بخواهمش و در نوار نباشد. همه چیز دارد. حالا دوباره تخفیف ۸۰ درصد گذاشته. با شماره دیگرم اشتراک را خریدم. به امید سالی پر داستان و پر روایت.
کد تخفیف ۸۰ درصدی نوار :
80subs
#نوار
#ازسوالهایثابت
________________________
@Mamaa_do
مامادو♡
- تو چه جوری می رسی کتاب بخونی؟ - با نوار! پارسال همین روزها خانم عطارزاده خبر دادند. اینکه نوار تخ
انگار ظرفیتش تمومشده!
و البته فهمیدم دوستانی هم هستند که هرماه اشتراک رایگان نوار رو از آیگپ تمدید میکنند.
#تجربه
دیشب یک کار بزرگ کردم. برای اولینبار
با سهبچه تنهایی از خانه رفتم بیرون. سوار اسنپشان کردم. یک ربع در راه بودیم. توی اسنپ بچهها را کنترل کردم تا رسیدیم مسجد!
مثل بالابردن ۳۰ کیلو وزنهی دمبل بود برای جلو بازو! شب که میخواستم بخوابم هر دو مچم درد میکرد. دردی شناور در لذت!
#روزمره_نویسی
_۶اردیبهشتماه۱۴۰۴
____________________
@Mamaa_do
بزرگداشت دکتر سیمین دانشور
در صد و چهارمین سالگرد زادروز ایشان
۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
ساعت ۱۶
تهران، دزاشیب، خیابان رمضانی، خیابان دانشور، کوچهی پسندیده، خانهموزهی جلال آلاحمد و سمین دانشور
@jalalaleahmad_simindaneshvar
________________
@Mamaa_do
صبح توی بستنویسی روایتم را خواندم. همانی که از ترس خودافشایی منتشرش نکردم. نتیجه جالب بود. همه با من همراه شدند. درد من را تجربه کرده بودند. با مدل خاص خودشان. من هم مدل خودم را داشتم. روایت از یک جمله پرتکرار این روزهایم بود. اینکه « نمیخواهم به کسی زحمت بدهم».
خستهام خیلی خسته. فعلا این جمله را میخواهم به خودم بگویم. نمیخواهم به خودم زحمت بدهم. بچهها خوابیدن. بگیر بخواب. اما روحم نیاز به تنفس دارد و در نخوابیدن جسم را راضی میکند. کتاب «شهر در ادبیات» را بر میدارم. ترکیب دوست داشتنی من. تکهای را میخوانم. از ادبیات میگوید در فرانسه قرن نوزده. وقتی هاسمان همهی هویت قدیمی آدمها را زیر بلوارهای پهن له کرده بود. ادبیات در بستر شهر شکل گرفته. در بستر هویت جمعی آدمها از مکان.
کمی نفسم بالا میآید. قهوهام را میخورم. گرمایش کم شده. نمیچسبد به جانم. راهی ندارم باید بخوابم. اعصابم برای سر و کله زدن با بچهها خواب میخواهد. خوابم نمیبرد. من در آینده میخواهم چه کار کنم. بچهها را چه کنم. فکرها را مچاله میکنم. پرت میکنم لای همین کلمات. حالا شاید خوابم ببرد. چشمهایم را میبندم. سکوت خانه مانند حفرهای توخالی من را درون خود میکشد. مثل مردهای که دارد از تونلی سیاه بالا میرود. ناگهان پرت میشوم بیرون. صدای گریه میآید. آیه بیدار شده. بلند میشوم. بغلش میکنم. دستانم را میگیرد. میبوسمش. میخندد. هنوز تنش گرم خواب است. گرمایش جانم را برمیگرداند. شیرش میدهم. در آغوش هم آرام میگیریم. به چشمهای گردش لبخند میزنم. زندگی دوباره برمیگردد.
#روزمره_نویسی
_______
@Mamaa_do
دیشب تا خواب چشمکی زد دنبالش دویدم. بغلش کردم. همه بیدار بودند. نگران هیچ چیز نبودم و با او رفتم. ساعت ۲:۴۵ دقیقه نیمه شب خودم بیدار شدم. بچهها خواب بودند. همهجا آرام بود. از خواب سیر شده بودم. بستنی کاکائویی آوردم با نوتلا و بیسکوییت پتیپور. روی بسکوییت اول نوتلا زدم و بعد یک قاشق بزرگ بستنی. همه را یک جا خوردم و جانم خنک شد. فکر کردم بنویسم. اما گفتم وقت هست و بروم بخوابم. باز خوابیدم. صبح هم هر وقت خواستم بیدار شدم. دلم شور نمیزد که الان پسرها نم زدهاند و همه جا بوی جیش خشک شده گرفته و درجا باید ببرمشان حمام و هر چه تشک و پتو هست بندازم تو ماشین. تا ۸ صبح خوابیدم. فهمیدم بین خوابم آیه هم بیدار شده بود و رفته بیرون. حالا بیدار شدم و رفتم بیرون از اتاق. شبکه مستند داشت سفری overland به خوزستان نشان میداد. نشستم روی مبل. به صدا و بازی بچهها گوش نمیدادم. حتما صبحانه هم خورده بودند و حالا سرحال دنبالبازی میکردند. با مرد همراه شدم. داشت میرفت سمت آبشار شهیون در خوزستان. بعد از کوهنوردی سه ساعته مرد گفت رسیدیم. خواست سه نفس عمیق بکشیم بعد چشم باز کنیم. سه نفس کشیدم. بوی خاگینه و بوی نم آبشار با هم قاطی شده بود. چشم که باز کردم مامان و آبشار را کنار هم دیدم. عجب بهشتی. مامان خندید و گفت:
بیا دخترم صبحانهات اماده است.
بلند شدم پشت میز آماده صبحانه نشستم و خوشحال بودم که دختر این خانه هستم.🌿
#روز_دختر_مبارک
با تاخیر😅